Quantcast
Channel: دیوید تننت –هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو
Viewing all 40 articles
Browse latest View live

۸ رویداد تاریخی بی توضیح که موضوعات خوبی برای دکتر هو هستند

$
0
0

تا کنون سریال سای فای و بسیار طولانی دکتر هو برخی اتفاقات و اشخاص تاریخی را برگزیده، درون داستان هایشان یک تایم لرد در موقعیت های مختلف قرار داده و بزگترین راز های جهان را حل کرده است. مانند ناپدید شدن آگاتا کریستی، نمایش گمشده شکسپیر و خدمه ی گم شده مری سلست. شما و این هم برخی از اتفاقات توضیح داده نشده در تمام تاریخ که دکتر میتواند درش حضور داشته باشد و جهان را از بیگانگان نجات دهد.

مسافر زمانی که در فیلم چارلی چاپلین بود

time_traveler_spotted_in_charlie_chaplin_film

بهتر است با داستانی شروع کنیم که قرار است درباره یک مسافر زمان باشد. در سال ۲۰۰۹ یکی از طرفداران چارلی چاپلین به نام جرج کلارک، مشغول تماشای یک دی وی دی از مجموعه ی چاپلین بود که متوجه چیز عجیبی شد. در اوایل فیلم «The Circus» سال ۱۹۲۸ زنی از جلوی دوربین رد شده و به نظر میرسد با چیزی شبیه به تلفن همراه مشغول صحبت کردن است. نخستین تلفن همراه در ۱۹۷۳ توسط مارتین کوپر اختراع شد. پس آن خانم مشغول انجام چه کاری بود؟
بعضی افراد بر این باور هستند که او درحال صحبت با فردی خارج از دید دوربین بود و در همان حین داشت سمعک خود را تنظیم میکرد.
ولی این امکان نیز هست که او همراه دکتر باشد و با استفاده از حقه ای که کریستوفر اکلستون در قسمت «The End of the World» انجام داده بود برای گوشی خودش آنتن تهیه کرده باشد.


رویداد تونگوسکا

tunguskakulikjpg

در نزدیکی رودخانه تونگوسکا در پودکامانیا واقع در سیبری، در تاریخ ۳۰ ژوئن ۱۹۰۸ یکی از شاهدان، آن رویدادی که زمین را به لرزه در آورد این گونه توصیف کرد:

ناگهان آسمان شمال دو تکه شد و بالاتر از جنگل، بخش شمالی آسمان با آتش پوشیده شد…در همان لحظه انفجاری در آسمان رخ داد و سپس سقوط…سقوط چیزی که صدایی همچون بارش سنگ از آسمان و یا رگبار گلوله ها داشت. کره زمین به لرزه در آمده بود.

او داشت چیزی را که هم اکنون به نام رویداد تونگوسکا به یاد داریم توصیف میکرد. رویدادی که در آن شیئی به زمین برخورد کرد و مردمی که ۴۰ مایل از محل حادثه فاصله داشتند، به لرزه در آمدند و هوا به قدری داغ شده بود که حس می کرند لباس هایشان آتش گرفته است. تا نه سال بعد هیچ کس جرات نکرد به آن منطقه ی خالی از سکنه برود و خرابی ای را که آن شئ مرموز باعثش شده بود ببینند. درختان تنه و شاخه هایشان را از دست داده بودند. بخش عجیب اتفاق این بود که هیچ اثر و باقی مانده ای که نشان بدهد شیئی به زمین برخورد داشت، نبود. هیچکس به طور قطعی نمیداند چه چیزی به زمین سقوط کرده بود. ولی من مطمئن هستم که نویسندگان سریال میتوانند بیشتر از چیزی که دانشمندان حتی بتوانند فکرش را هم بکنند، این اتفاق را به موجودات فرا زمینی ربط دهند.


اشعه مرگ نیکولا تسلا

vacuumnozzlepng

این وسیله به سیم پیچ تسلا هم معروف است. نیکولا تسلا مخترعی آرمانگرا و فردی بود که برای نشان دادن در سریال عالی است. مخصوصا با وجود ایده هایش برای ساختن اشعه ای مرگبار. شاید به نظر بیاید که او کسی نیست که دکتر بخواهد در کنارش باشد ولی تسلا درواقع تلاش داشت تا کاری خیر انجام دهد. او باور داشت که اگر این اسلحه قدرت کافی داشت می توانست نبرد های بین ملت ها را برای همیشه خاتمه دهد. او مصمم بود که آن را بسازد و مطمئن هستم که دکتر نیز مصمم بود تا او را متوقف کند.
در یکی از مصاحبه های نیویورک تایمز در سال ۱۹۳۴ تسلا برای دفاع از پرتو کشنده گفته بود که از روشی عالی این وسایل را ساخته است و قابلیت ۵۰ میلیون ولت در برد ۲۵۰ مایل را دارد. او حتی ادعا کرد که اختراعش می تواند در یک ضربه به ده هزار هواپیما ضربه بزند.
او برای پیشگیری از دزدی، جزئیات نقشه اش را مانند یک راز نگه داشت که در آن دوران چیزی طبیعی بود. متاسفانه بسیاری از اسناد تسلا پس از مرگ وی مفقود شده اند و نقشه هایش به تاریخ پیوستند. احتمالا شما هم مثل من حدس خوبی درباره ی اینکه چه کسی آن ها را برداشته است دارید.


باتری بغداد

ironiepilebagdadjpg

باتری اشکانی یا پارتی نیز نامیده می شود. این محصول میتواند ۲ ولت برق تولید کند. بخش تاثیرگذارش این است که این وسیله به ۲۰۰۰ سال قبل از استفاده بشر از الکتریسیته تعلق دارد. این وسیله ای برای ذخیره انرژی است ولی عده ای بر این باورند که اشکانیان به طور اتفاقی روشی برای تولید برق با کمک مس و میله ای آهنی در کوزه پیدا کرده اند.
اگر این داستان در دکتر هو بود مانند این میشد که موجودات فضایی باعث به وجود آمدن این وسیله شده باشند. ممکن است نژادی بیگانه به زمین حمله کرده و مانند همیشه بخواهند سیاره را از آن خود کنند و دکتر مجبور می شود با استفاده از وسایلی که در اطرافش است، جلوی آنها را بگیرد. او باتری بغداد را میسازد ولی چون فردی نیست که خراب کاری هایش را جمع و جور کند یادش می رود که اشکانیان را از سر راه بردارد.


باران سنگ

rain-of-stonesjpg

همواره در تاریخ برخی افراد شاهد این بودند که اجسام عجیب و حیوانات از آسمان به زمین سقوط کردند. بارش سکه در سال ۱۹۴۰ در روسیه، له شدن عروس های دریایی در انگلستان سال ۱۸۹۴ و باران شکر در کالیفورنیا در ۱۸۵۷٫ توضیحش چیزی بسیار ساده است، بادهای قوی. ولی شاید دلیلش چیزی بسیار عجیب تر از این باشد. کونارد لایکونزتنس در کتابی به نام تاریخ شگفتی ها صحنه ای را توصیف کرد که سنگ ها از آسمان باریدند و مردم و حیوانات اهلی را به کشتن داند. در سال ۱۶۹۸ سنگ ها در نیو همپشایر باریدند و سپس دوباره در اکتبر ۱۹۰۱ در شهر هریسون ویل در اوهایو، تعداد زیادی سنگ از آسمان صاف شروع به باریدن کرد و بسیاری از پنجره ها را شکستند. آنقدر شدید بود که شهروندان همه ی پسربچه ها و مردان را دور هم گرد آوردند تا مطمئن شوند هیچ یک از سر شیطنت سنگ ها را پرت نکرده باشند. بارش همانطور که حدس میزدند همچنان ادامه داشت و بعد از چندین روز به طور ناگهانی متوقف شد.
افراد زیادی در سراسر دنیا تا سال ۱۹۹۰ چنین اتفاقاتی را گزارش می دادند. پس ما باید آماده باشیم چون هر موقع ممکن است دوباره اتفاق بیافتد و فرصتی برای دکتر می شود تا دلیلش را کشف کند.


ناپدید شدن ادگار آلن پو

edgarallanpoe1jpg

در فصل ۴ سری مدرن دکتر هو، دکتر و دونا به دهه ۲۰ رفتند و در آنجا آگاتا کریستی را ملاقات کردند و دلیل ناپدیدی عجیب ۱۱ روزه اش در سال ۱۹۲۶ را کشف کردند. پس در گذشته نیز دکتر هو در داستان درست کردن از گم شدن افراد مشهور تاریخی سابقه داشته است. پس از ماجرایی شبیه به این وقتی که ادگار آلن پو ناپدید میشود و روزها بعد پیدا میشود، داستان جالبی از آب در میاید.
در ۱۸۴۹ ادگار آلن پو قرار بود در ریچموند قایقی بگیرد و به بالتیمور برود و سپس با قطاری از مری لند به فیلادلفیا، به ملاقات مادر همسرش برود. اما وقتی او به بالتیمور رسید هیچوقت در فیلادلفیا دیده نشد. از ۲۸ سپتامبر تا ۳ اکتبر هیچکس از او خبری نداشت ولی سرانجام در میخانه ای در بالتیمور و در حالتی ناجور هنگامی که داشت با لباس های مردی که از رخت آویز، آویزان شده بود و درمورد مردی به نام رینولدز صحبت میکرد، یافت شد. جایی که قرار بود فقط چند ساعت در آن سپری کند. او مدتی بعد در ۷ اکتبر در سن کم ۴۰ سالگی فوت کرد. ممکن است در این داستان وحشت آور و ظالم، که به داستان های وی نیز شباهت دارد، دکتر و آلن پو با هم ملاقات داشته باشند و دکتر به زندگی کوتاه او سرزندگی ببخشد. ادگار آلن پو قطعا همراهی سرگرم کننده و کمی هم مست و سرخوش می شد. (که احتمالا دکتر درباره اش غوغا راه می انداخت)


طاعون رقص در ۱۵۱۸

painting-by-pieter-brueghel-the-younger

ممکن است به نظر احمقانه برسد ولی چه کسی گردهمایی مردم قرون وسطایی را دوست ندارد؟ فراو تروفیا اولین شخصی بود که در طول سال ۱۵۱۸ در استاربورگ فرانسه، آن را شروع کرد و سپس همان موقع بود که شدت گرفت. در پایان هفته، از طرف ۳۰ نفر گزارش شد که برخی مردم به طور مداوم در حال رقص هستند و در پایان ماه تعدادشان به ۴۰۰ نفر رسید. سپس به طور ناگهانی، رقصنده ها از رقص دست کشیدند. متاسفانه همه نتوانستند از پس امتحان بر بیایند. تلاش برای پیداکردن درمان بی نتیجه بود و مردم به این باور رسیده بودند که افراد مبتلا به آن جنون، نیاز داشتند آنقدر برقصند تا بیماری از بدنشان خارج شود. صحنه را آماده کردند و نوازنده ها در طول شب و روز به نواختن مشغول بودند و رقاصان حرفه ای با افرادی که مجبور بودند شروع به رقص کردند. خیلی ها طاقت نیاوردند و به دلایل حمله قلبی، خستگی و یا کوفتگی جان باختند. پزشکان متخصص در آن دوران بسیار گیج شده بودند و امروزه نیز دلیل آن مشخص نشده است. یکی از حدس ها این است که مردم نسبت به قارچ سیخک حساسیت نشان داده و دچار حمله ی عصبی شده بودند. ولی همان بهتر است که بگوییم دلیلش مشخص نیست چون که جالب میشود صبر کنیم تا ببینیم نویسندگان دکتر هو چه دلیل فرا زمینی ای برای این اتفاق می توانند سرهم کنند.


بهای صبر (پیشنس ورث)

ouijajpg

در اکثر داستان های ارواح، یک تخته ی احضار روح وجود دارد. برخی افراد هنگامی که برق میرود سرگرم میشوند. برای ۲۴ سال این تنها راهی بود که پیشنس ورث میتوانست با دیگران ارتباط برقرار کند. آغازش در سال ۱۹۱۳ و هنگامی بود که پرل کوران و دوستش با استفاده از تخته ی احضار روح بدنامی تلاش کردند تا با ارواح پس از مرگ ارتباط برقرار کنند. آنها نزدیک بود کنار بکشند به خاطر اینکه برای مدتی چیزی به جز حروف نامفهوم نصیبشان نمیشد ولی سرانجام روحی پاسخ داد:

ماه ها پیش من زنده بودم و حال بازگشتم. نام من پیشنس ورث است. صبر کن! من با تو سخن خواهم گفت. اگر تو خواهی زیست من هم همینطور. من روزی ام را از منزل تو میگیرم. دوستان خوب…بیایید شاد باشیم. زمان کار گذشته است.

پرل کوران از همان زمان تا موقع مرگش در ۱۹۱۳ دستش را از روی نشانه گر تخته بر نداشت و به پیشنس کمک کرد تا حدود چهار میلیون کلمه را نقل کند. که همشان در هفت کتاب، صد ها شعر، نمایشنامه، داستان های کوتاه و مکالمه های بسیارش با ملاقات کنندگانی که میخواستند با او صحبت کنند جمع آوری شد.
این داستانی دیوانه وار است ولی جنونش بیشتر هم می شود وقتی بدانید که پرل کوران در سن ۱۴ سالگی از مدرسه اخراج شد و بدین ترتیب نمیتوانست چنین دایره ی واژگان گسترده ای داشته باشد تا مردم را برای مدتی طولانی دست بیندازد.
اگر عنصر سای فای به داستان اضافه شود آن را کامل می کند. پیشنس میتواند موجودی فرا زمینی باشد که از تخته ی احضار ارواح به عنوان کانالی ارتباطی استفاده میکند. یا پیشنس میتواند کشف نشده باقی بماند و وسیله ای باشد که به دکتر درباره ی حمله ی بیگانگان هشدار میدهد.

اگر هرکدام از این اتفاقات در دکتر هو آورده شوند، همچنان معماهای حل نشده و افسانه های بسیاری هستند که نویسندگان میتوانند به عنوان ایده در داستان هایشان استفاده کنند. آن ها اگر اراده کنند می توانند هر چیزی را به بیگانگان ربط دهند.


چرا اربابان زمان در خط زمانی هماهنگ با یکدیگر رو به رو می شوند؟

$
0
0

علیرغم سفر در زمان بطور مداوم، کمتر پیش می آید که اربابان زمان در دکتر هو با همتایان خود از دهه های هفتاد، هشتاد یا نود دیدار کنند. در دنیای ما دلیلش مشخص است: خیلی از بازیگران قدیمی زنده نیستند، یا سنشان بالا رفته است. ولی در دنیای دکتر هو دلیلی که چرا دیوید تننت با ویلیام هارتنل رو به رو نمی شود، حتی بیشتر مشخص است. و این دلیل همه اش مربوط به یک ستاره ی در حال انفجار است.

در حال حاضر، برای دکتر هو خیلی ساده است که در یک خط مستقیم باشد. در غیر این صورت، کریستوفر اکلستون را می دیدیم که با پیتر کاپالدی دعوایش شده است و مت اسمیت با کالین بیکر پاپیون هایشان را مقایسه می کردند. پارادوکس هایی که بوجود می آمد غیر قابل تصور و جمع کردن بازیگرها بدور هم غیر ممکن می شد.
ولی یکی از کاربران ردیت با نام SteamDelta، بتازگی نظریه ای را منتشر کرد که در آن به خوبی دلیل مواجه نشدن غیر منظم اربابان زمانی که تاردیس دارند، با یکدیگر یا همتایان دیگر خودشان را توجیه کرده بود.

تاردیس ها انرژیشان توسط چشم هارمونی The Eye of Harmony تامین می شود. سیاهچاله ای که در دل گلفری و محافظ و تقویت کننده ی این سیاره است. پیش از این مطرح شده است که همه ی تاردیس ها به این سیاهچاله متصلند. بنظرم چیزی که باعث می شود تاردیس ها از خط زمانی خودشان عبور نکنند، چشم هارمونی است. وقتی دکتر گلفری را ترک می کند و یک سال در تاردیس می گذرد، یک سال هم در گلفری می گذرد و اگر او در تاردیسش به چشم هارمونی برگردد، تنها می تواند به لحظه ای از گلفری برسد که با آن همگان است.
چه کسی تنها مسافر زمانی است که دکتر را غیر منظم ملاقات می کند؟ ریور سانگ که با تاردیس سفر نمی کند.

eye-of-harmony

چشم هارمونی – Journey to the Center of the TARDIS

به این دلیل است که هر نسخه ی مستر و دکتر همیشه در خط زمانی مشابه که هر کدام در تجسم فعلیشان هستند یکدیگر را ملاقات می کنند. در همین میان، مسافران زمان دیگر مثل چهره ی بو یا ریور سانگ، کمتر با خط زمانی دکتر همگام می شوند.
چشم هارمونی اولین بار در The Deadly Assassin که یکی از ماجراهای دکتر چهارم بود معرفی و بعدها در فیلم تلویزیونی دکتر هشتم نشان داده شد. بعد از آن دکتر یازدهم در اپیزود «سفر به مرکز تاردیس Journey to the Center of the TARDIS» آن را اینگونه توصیف کرد: یک ستاره ی منفجر شده در حال تبدیل شدن به یک سیاهچاله…ستاره رو از مدارش جدا می کنی، آن را در یک حالت زوال دائمی تعلیق می کنی.

eye_of_harmony_opens_doctor_who

چشم هارمونی در فیلم تلویزیونی دکتر هو ۱۹۹۶

شاید در اینجا سوالی مطرح شود که «پس تمام آن دفعاتی که دکترها یکدیگر را ملاقات کردند چه؟ مطمئنا در آن زمان تاردیس ها از خط زمانی خودشان خارج شدند؟»
خوشبختانه این کاربر، جوابی هم برای این سوال آماده کرده است:

چه وقت دکترها یکدیگر را ملاقات کردند؟ در Three Doctors این اتفاق در دوره ی دکتر سوم رخ داد. دکتر هیچ دانشی از آینده ی خودش نداشت و گذشته های خودش را بدون استفاده از تاردیس در خط زمانی خودش کشید.
در The Five Doctors، یک بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند و دوباره بدون تاردیس هایشان توسط قاشق زمان Time Scoop از خط زمانی خودشان بیرون کشیده شدند.

درباره ی اپیزود ویژه ی پنجاه سالگی هم جواب بسیار واضح است. مومنت این امکان را ایجاد کرد تا دکتر با چهره های دیگر خودش رو به رو شود و به خط زمانی دکتر جنگ وارد شده و به جنگ زمان برگردند.

حالا دیگر دلیلی که باعث می شود تا اربابان زمان خارج از خط زمانی حال حاضرشان با یکدیگر رو به رو نشوند، چیزی بیشتر از سخت بودن جمع کردن همه ی بازیگران به دور یکدیگر یا در قید حیات نبودنشان است. و به این سوال که «چرا دکتر هرگز در طی این سال های بعد از جنگ زمان، به گلفری قبل از جنگ برنگشت» هم پاسخ داده شد.

شایعات فصل ۱۱: خداحافظی با پرل مکی و پیتر کاپالدی!

$
0
0

شایعات حاکی از آنند که کریس چیبنال و روئسای شبکه ی بی بی سی قصد دارند یک دکتر هوی کاملا جدید را به دنیا معرفی کنند و این یعنی زمان خداحافظی با پیتر(دکتر دوازدهم) و پیرل فرا رسیده است.
به نقل از سایت میرر، مسئولین شبکه ی بی بی سی خواستار یک تغییر اساسی در سریال هستند و می خواهند فصل ۱۱ یک چیز کاملا جدید و متفاوت باشد و کارش را با یک دکتر جوانتر و همراه جدیدش آغاز کند و داستان خود را روایت کند.


marth-doctor-doctor-who-1024x768

یکی از منابع معتبر سایت میرر مدعی است که مدیرهای بی بی سی علاقمندند تم سریال به دوران دیوید تننت برگردد و سریال همان وضعیت دکتر جوان و همراه مونثش که به ماجراجویی می پردازند را ادامه دهد.
از سوی دیگر آنها از وضعیت حال حاضر سریال  راضی نیستند و میل دارند مانند سری کلاسیک، بیننده های جوانتر و کودکان را جذب سریال کنند. بنظر میرسد داستان های پیچیده ی سریال قرار است جایشان را به داستان های سرزنده تر و ساده تری بدهند!

landscape-1453503182-chris-chibnall-fipa-festival

چیبنال به محض به اتمام رساندن سریال برادچرچ به سراغ دکتر هو می آید و برای خودش یک گروه جدید دست و پا می کند. مسئولین بی بی سی در رابطه با ساخت سریال تاکید کرده اند که برای هر سال یک فصل می خواهند و بهتر است وضعیتی مانند امسال پیش نیاید. همینطور گفته اند بهتر است آرک داستانی سریال ساده تر و قابل دسترس تر از سال های گذشته باشد.

بهترین ایستر اگ های «روز دکتر»

$
0
0

در اپیزود ویژه ی ۵۰ سالگی دکتر هو، صحنه های بسیاری بود که به اپیزود های پیشین سریال چه در دوران کلاسیک چه مدرن آن اشاره داشت. بطوری که فهمیدن تمام آن ارجاعات مستلزم این است که اپیزود های کلاسیک را هم دیده و از بر باشید. ولی از آنجایی که احتمال چنین چیزی کم است و هر کسی وقت و شرایط دیدن دوران کلاسیک را بطور کامل ندارد، در ادامه، بهترین رفرنس های این اپیزود را برایتان توضیح داده ایم.

تیتراژ اصلی دکتر هو:

anigif_enhanced-buzz-27341-1385399708-24
در ابتدای اپیزود، تیتراژی که به کار رفته است، همان تیتراژ اصلی سری کلاسیک است که در سال ۱۹۶۳ با شروع سریال پخش شد. آن ها حتی آن موسیقی خش دار ابتدایی سریال را هم از دوره ی کلاسیک به آن اضافه کردند.


بدون تیتراژ:

تقریبا تمام اپیزود های دکتر هو با یک تیتراژ شروع می شوند که اسم بازیگرها، نویسنده و نام اپیزود در آن مشخص می شود. در حالی که اپیزود “روز دکتر” مانند اپیزود اول، «فرزند غیر زمینی» تیتراژ ندارد.


افسر پلیس که از کنار تابلوی I.M.Foreman می گذرد:

76-totters-lane-650x364

در ابتدای اپیزود می بینیم یک مامور پلیس با یونیفورم قدیمی از کنار تابلوی I.M.Foreman رد میشود که رفرنس به زباله دانی ای دارد که در اپیزود اول سری کلاسیک، تاردیس در آن قرار داشت.


شروع سیاه و سفید:

چند ثانیه ی اول «روز دکتر» سیاه و سفید است و رنگ ها به آرامی برروی صفحه ظاهر می شوند. چند ثانیه ی اول اپیزود «دو دکتر» هم به همین صورت است، که رفرنس به رنگی نبودن دوران کلاسیک دارد.


مدرسه ی کول هیل:

coal-hill-school-650x364

دبیرستانی که کلارا در آن تدریس میکند در واقع همان مدرسه ایست که نوه ی دکتر در سال ۱۹۶۳ در آن تحصیل می کرد. این مدرسه همچنین در سال ۱۹۸۸ در سریال «یادآوری دالک ها» بود.


فرماندار مدرسه، ایان چسترتون:

سر در مدرسه تابلویی وجود دارد که روی آن فرماندار مدرسه را ایان چسترتون معرفی کرده است. چسترتون معلم علوم مدرسه در زمان تحصیل سوزان در آنجا و جزئی از سه همراه اصلی دکتر بود.


مدیر کوبورن:

اسم مدیر مدرسه (و. کوبورن) رفرنس به کارگردان اولین اپیزود واریس حسین و یکی از نویسنده های سریال، آنتونی کوبورن دارد.


موتور سیکلت دکتر یازدهم:

doctor-who-dotd-bbca-011-clara-tardis-motorcycle

کلارا با موتور سیکلت ضد گرانش دکتر، مسافت کول هیل تا تاردیس را طی می کند. دکتر در اپیزود «زنگ های سنت جان» از آن استفاده کرد و خودش گفت این موتور را در المپیک ضد گرانش در سال ۲۰۷۴ رانده بود و آخر هم شده بود.


ساعت که زمان ۵:۱۶ عصر را نشان می دهد:

anigif_enhanced-buzz-9895-1385339928-12_preview

کلارا سوار بر موتور از کنار ساعتی میگذرد که ۵:۱۶ دقیقه را نشان میدهد. این رفرنس به زمانی است که اپیزود «فرزند غیر زمینی» برای اولین بار در روز ۲۳ نوامبر ۱۹۶۳ از تلویزیون پخش شد. در آن زمان سریال دکتر هو یک برنامه ی خانوادگی با هدف آموزش تاریخ به کودکان بود.


راندن یک موتور سیکلت به داخل تاردیس:

doctor-who

قبلا در فیلم دکتر هو، یک موتور سیکلت توسط گریس هالووی، دکتری که دکتر هشتم را عمل کرده بود، به داخل تاردیس رانده شد. همچنین دکتر دهم در اپیزود «فانوس احمق ها» با یک موتور گازی از تاردیس خارج شد.


شناسه ی گری هوند لیدر یا رهبر تازی:

زمانی که تاردیس توسط یونیت از زمین بلند می شود، شناسه ای که توسط خلبان هلیکوپتر استفاده می شود، گری هوند لیدر است. این شناسه به همراه گری هوند ۱ و گری هوند متعلق به برگیدیر لثبریج استوارت، دوست قدیمی دکتر و از اعضای یونیت است. همچنین سرباز کارل هریس همچنین شناسه ی گری هوند ۱۵ را داشت.


مومنت:

themomentbox

دستگاهی که دکتر جنگ از تایم لرد ها می دزدد (مومنت) همانی است که در اپیزود «پایان زمان» (قسمت پایانی فصل ۴) پارتیسان به آن اشاره کرد: «ولی از قصدش خبر داریم. او هنوز مومنت رو داره و ازش برای نابودی دالکا و همینطور تایم لردا استفاده می کنه.»


دکمه ی بزرگ قرمز:

dotd-hdt2-46_zps86ac30a1

هنگامی که دکتر دنبال کنترل کننده ی مومنت می گردد، می پرسد: «چرا هیچ وقت یه دکمه ی قرمز بزرگ نیست؟»

دکتر دهم گفته بود او هیچ وقت نمی تواند در مقابل فشردن یک دکمه ی بزرگ تهدید آمیز مقاومت کند. دکتر یازدهم در اپیزود «ماجراجویی به مرکز تاردیس» آرزوی یک دکمه ی دوستانه کرده بود.


گرگ بد گنده:

dotd-bad-wolf

مومنت از یک رابط که ظاهری شبیه به یکی از همراهان دکتر، یعنی رز تایلر دارد استفاده کرد. البته او حرفش را تصحیح کرد و گفت «گرگ بد گنده». در اپیزود «جدایی راه ها» رز به قلب تاردیس نگاه کرد و تونل زمان او را پر کرد و ماهیتی ساخت که خود را گرگ بد می نامید. او قدرت زیادی داشت و دکتر سعی کرد با یک بوسه این قدرت را به خود منتقل کند و همین باعث شد که او مجبور به ریجنریت شود. به همین خاطر وقتی دکتر جنگ گفت می تواند از خوشحالی او را ببوسد، گرگ بد گفت «این اتفاق هم می افتد.»


آرشیو سیاه یونیت:

آرشیو سیاه یونیت که سردابی پر از وسایل بیگانه و خطرناک است، این آرشیو اولین بار در اسپین اف سریال، سارا جین معرفی شد.


کنترل کننده ی تونل زمان:

anigif_enhanced-buzz-16809-1385396736-22

کنترل کننده ی تونل زمان، یک دستگاه برای سفر در زمان است که توسط کاپیتان جک هارکنس استفاده می شد.


کیت استورات:

katestewart50th

کیت استوارت فرمانده ی یونیت است. او اولین بار در اسپین آف Down Time به عنوان دختر فرمانده ی بازنشسته ی یونیت لثبریج استوارت حضور داشت. بعدا در اپیزود Power of Three به عنوان مسئول تحقیقات علمی یونیت دیده شد.


آزگود:

dayofthedoctor11

شال گردن بلند ازگود رفرنسی است به شالگردنی که دکتر چهارم با بازی تام بیکر همیشه دور گردنش می پیچید.


حقه ی شال گردن:

anigif_enhanced-buzz-8828-1385401110-18

حقه ای که ازگود با استفاده از شال گردنش برای انداختن زایگان مهاجم انجام میدهد رفرنس به حرکت دکتر در اولین ماجراجویی اش، اپیزود «روبات ها» (۱۹۷۵) دارد.


مالکوم تایلر:

کیت استوارت در طی اپیزود دو بار به یکی از ماموران یونیت، مالکوم اشاره می کند. در اپیزود ویژه ی «سیاره ی مرده» شخصی به نام مالکوم تایلر وجود داشت که برای یونیت کار میکرد.


دهه ی دکتر سوم:

یک بحث بین طرفداران هست درباره ی اینکه داستان های دکتر سوم، در کدام دهه رخ داده است: سال های ۱۹۷۰ یا ۱۹۸۰؟ کیت استوارت اشاره می کند که وقایع بسته به پروتکل استفاده شده در تاریخ بندی، یا در سال های ۷۰ رخ می دهد یا ۸۰٫


ازدواج ملکه الیزابث:

anigif_original-grid-image-8880-1385340725-10

دیدیم که دکتر دهم با الیزابث اول ازدواج کرد. اولین بار در اپیزود «کد شکسپیر» می بینیم که الیزابث اول به دنبال دکتر است و می خواهد سرش را از تن جدا کند و دکتر هنوز نمی داند چرا. بعدا در ابتدای اپیزود «پایان زمان- قسمت اول» وقتی که دکتر در سفینه ی اود ها از تاردیسش خارج می شود، درباره ی ازدواج با ملکه الیزابث اول می گوید.


سخنرانی خرگوش:

photo_2017-01-08_13-37-44

دکتر در جنگل با یک خرگوش رو به رو می شود و می گوید: «هر نقشه ای که داری، فراموشش کن. من دکترم. من ۹۰۴ سال سن دارم، از سیاره ی گلفری تو صورت فلکی کاستربوروس هستم. من طوفان قریب الوقوع هستم، آورنده ی تاریکی و تو اساسا فقط یه خرگوشی، مگه نه؟» بخشی از این سخنرانی مطابقت دارد با حرفی که دکتر در اپیزود ویژه ی «سفر نفرین شدگان» گفت: «من دکتر هستم، من یه تایم لردم، من از سیاره ی گلفری تو صورت فلکی کاستربوروس هستم. من ۹۰۳ سال سن دارم و من مردی هستم که قراره زندگی شما و همه ی شش میلیارد نفری که داخل سیاره ی زیری هستن رو نجات بده. با این موضوع مشکلی دارید؟»


بشقاب پرنده های دالک:

سفینه های دالک استفاده شده در این اپیزود، همان نوعی هستند که در اپیزود «گرگ بد» و «جدایی راه ها» در فصل اول بودند.


فز:

photo_2017-01-08_13-57-15

دکتر یازدهم به فز (کلاه فینه) تعلق خاطر خاصی دارد که از اپیزود «انفجار بزرگ» شروع شد و بعد دوباره در اپیزود «یک سرود کریسمس»، «زنگ های سنت جان» و «فضانورد غیر ممکن» به آن اشاره شد.


دکتر دکور داخلی تاردیس را دوست ندارد:

زمانی که دکتر دهم، کنسول تاردیس دکتر یازدهم را دید گفت: «اوه، تو دکور رو عوض کردی! ازش خوشم نمیاد.»

دکتر دوم (پاتریک تراوتون) همین را به دکتر سوم (جان پرتوی) در اپیزود «سه دکتر» گفت و باز هم توسط او در اپیزود «پنج دکتر» گفته شد. بعد از آن دکتر یازدهم نیز همین را به کرگ در اپیزود «Closing  Time» درباره ی خانه اش گفت. در مینی اپیزود «تصادف زمان» نیز، دکتر پنجم با دیدن کنسول جدید دکتر دهم، ناراضی بود.


دایره های سفید:

dotd-round-things

دایره های سفید روی دیوار تاردیس دکتر جنگ، در کنسول تاردیس دکتر اول با بازی ویلیام هارتنل بودند. آنها باحال هستند ولی حتی دکتر هم نمی داند به چه درد می خورند.


لقب گذاشتن دکتر برای خود:

دکتر یازدهم برروی دکتر دهم و دکتر جنگ لقب های “کفش شنی” و “بابا بزرگ” را می گذارد. در اپیزود «سه دکتر» نیز، دکتر اول، دکتر دوم و سوم را یک «خوش تیپ» و یک «دلقک» توصیف می کند. در اپیزود «پنج دکتر»، دکتر دوم و سوم یکدیگر را «مترسک» و «شلوار خوشگله» می نامیدند.


با پیچ گوشتی سانیکت یک کابینت بساز:

photo_2017-01-12_02-28-18

دکتر دهم و یازدهم پیچ گوشتی های سانیکشان را در سال ۱۵۶۰ به سمت سربازها نشانه می روند. دکتر جنگ می پرسد آیا برنامه دارند «کابینت بر سرشان» سوار کنند؟ ریور سانگ هم زمانی که دکتر یازدهم در اپیزود «روز ماه» پیچ گوشتی اش را به سمت سایلنس گرفته بود به دکتر گفت برود کابینت بسازد.


کت چرم دکتر جنگ:

photo_2017-01-12_02-30-17

دکتر جنگ کت چرمی به تن دارد که مشابه کت چرم دکتر نهم (کریستوفر اکلستون) است.


عینک دکتر ها:

tumblr_mw0p0vh4RD1qc01vno2_500

زمانی که کلارا وارد تاردیس شد، دکتر یازدهم همان عینکی را به چشم داشت که ایمی پاند در آخرین اپیزود حضورش از آن استفاده کرد. بعدا دکتر دهم و یازدهم یکدیگر را بابت عینک هایشان تحسین کردند.


کفش های پاشنه بلند  ریور:

photo_2017-01-12_02-41-41

در آرشیو سیاه، یک جفت کفش پاشنه بلند قرمز هست مشابه همانی که ریور سانگ در اپیزود «دوران فرشته ها» داشت.


ردیاب تایمی وایمی:

anigif_original-grid-image-16879-1385393514-3

دکتر دهم دستگاهی دارد که در حضور تغییر شکل دهنده ها می گوید: «دینگ». در اپیزود «Blink» او دستگاهی اختراع کرد که نامش را «ردیاب تایمی وایمی» گذاشته بود که در مواجهه با «چیزهایی» می گفت «دینگ». در این مورد، دستگاه ناهنجاری های موقت را ردیابی می کرد.


شماره ی تلفن دکتر:

photo_2017-01-12_02-52-35

یکی از اعضای یونیت گوشی اش را چک می کند و می بیند این دکتر است که از شماره ی ۰۷۷۰۰۹۰۰۴۶۱ تماس گرفته است. این شماره اولین بار در فصل ۴ «زمین دزدیده شده» زمانی که سارا جین اسمیت، مارتا جونز و تورچوود سعی می کردند با دکتر تماس بگیرند استفاده شد. در سال ۲۰۰۸ هزاران طرفدار ناامیدانه بدنبال پیدا کردن اطلاعاتی درباره ی آینده ی سریال، با این شماره تماس گرفتند.


قدر عافیت ندانستم:

وقتی دکتر دوازدهم ظاهر می شود، یک عضو از شورای اعظم تایم لردها می گوید: «قدر عافیت ندانستم.» این مشابه جمله ای است که برگیدیر در اپیزود «سه دکتر» گفت. «سه تا از او، ها؟ قدر عافیت ندانستم.»


همه ی همراه ها:

photo_2017-01-12_03-01-28

تابلوی اعلانات در یونیت عکس هایی از همه ی همراه های دکتر دارد.


آینده ی من تو دستای مطمئنیه:

زمانی که دکتر دهم دارد دکتر یازدهم را ترک می کند می گوید: «خوبه که می دونم آیندم تو دستای مطمئنیه.» در اپیزود «پنج دکتر»، دکتر اول به دکتر پنجم همین را گفت.


من نمی خوام برم:

anigif_enhanced-buzz-15628-1385341043-4

وقتی به دکتر دهم گفته می شود که دارد به سمت ترنزلر می رود، او می گوید: «من نمی خوام برم…»

این آخرین جمله ای است که دکتر دهم در اپیزود پایان زمان گفت. دکتر یازدهم به شوخی به کلارا می گوید: «او همیشه این رو میگه.»


ضعیف شدن بدن دکتر جنگ:

anigif_enhanced-buzz-16994-1385341346-6

دکتر جنگ قبل از ریجنریتش می گوید بدنش ضعیف شده است. این جمله رفرنسی است به حرفی که دکتر اول قبل از ریجنریت به دکتر دوم، گفت.


گوش های دکتر:

دکتر جنگ در حالی که ریجنرت می کند آرزویش این است که این بار گوش هایی داشته باشد که خیلی به چشم نیایند. زمانی که اولین بار دکتر نهم به خانه ی رز می رود، در آینه نگاهی می اندازد و می گوید: «آه، بدتر از اینم می تونست باشه. گوشارو ببین.» اندازه ی گوش های اکلستون (دکتر نهم) دستمایه ی شوخی های زیادی در طول مجموعه شد. بطوری که یک بار میکی به او گفت: «منظورم این است که برام اهمیتی نداره که با اون گوش های بزرگت آن بالا بچرخی.»

دکتر یازدهم هم بابت گوش های بزرگ و مشخصی که داشت شناخته شده بود.


معکوس کردن قطبش:

photo_2017-01-16_20-55-37

دکتر دهم و یازدهم سعی می کنند «قطب یک سیاه چاله را معکوس» کنند. آن ها بطور تصادفی معکوس قطب را معکوس کردند. «ما هر دو داریم قطبش رو معکوس می کنیم. من قطبش رو معکوس می کنم، و تو هم دوباره معکوسش میکنیم! ما قطبش رو معکوس نمی کنیم، داریم گیجش می کنیم.»

«قطبش جریان نوترونی را معکوس کن» تکه کلام معروف دکتر سوم از اپیزود «سی دویل ها» و ویژه ی بیستمین سالگرد «پنج دکتر» است. همچنین توسط دکتر چهارم در اپیزود «شهر مرگ» و دکتر پنجم در «کاسترُوالا» و «ماودرین نامرده» استفاده شد. دکتر دهم درباره ی معکوس کردن قطبش در «آزمایش لازاروس» صحبت می کند و دکتر یازدهم از تکه کلام دکتر سوم در اپیزود «Almost Human» استفاده می کند.


گیره های مغناطیسی:

anigif_original-grid-image-6895-1385343574-28

anigif_enhanced-buzz-9248-1385343385-7

در آرشیو سیاه، گیره های مغناطیسی برروی یکی از قفسه ها هست. در اپیزود «Doomsday» یک جفت گیره ی مغناطیسی رز و دکتر رو از رفتن داخل شکاف نجات می دهند.


آرتور اسبه:

day-of-the-doctor-tv-trailer-24

اسب سفید دکتر شبیه به «آرتور» است. اسبی که با آن در اپیزود «دختری در شومینه» از آینه گذشت و به قرن هجدهم فرانسه نزد مادام دوپامپادور رفت. البته، این همان اسب نیست. بلکه یک زایگان است.


موزه دار:

who-knows

دکتر یازدهم با یک پیرمرد ملاقات می کند که شبیه به دکتر چهارم (تام بیکر) است. او اشاره می کند که همان مرد و موزه دار گالری ملی است. در اپیزود «زنگ های سنت جان» کتاب Summer Falls که نوشته ی امیلیا ویلیامز است، به شخصیتی مرموز و غیر عادی به نام موزه دار اشاره می شود.

۱۰ موردی که شاید درباره ی «سکوت در کتابخانه» ندانید

$
0
0

شاید برترین ابداع استیون موفات در دکترهو، پس از فرشته های گریان، ریور سانگ باشد و این داستان نخستین حضور او در سریال است. البته با توجه به پیچیدگی خط زمان او، این آخرین حضورش نیز می باشد؛ یعنی مرگش. ولی ما به عنوان بینندگان سریال از این موضوع بی خبر بودیم.
این داستان همچنین مقصر به وحشت در آوردن نسلی از کودکانی است که حتی بیش از پیش از تاریکی به دور می ماندند و فقط هنگامی که بال مرغی به سمت سایه ها پرتاب می کردند تا اطمینان یابند واشتا نرادایی حضور ندارد، پا به تاریکی می گذاشتند.

این هم مواردی که موقع تماشای دوباره ی این قسمت، باید به آن توجه کنید.

انتخاب اصلی برای نقش ریور سانگ، کیت وینسلت بود که با راسل تی دیویس آشنایی قبلی داشت. یکی از نخستین نقش های کیت در سریالی به نام Dark Season با نویسندگی تی دیویس بود.


photo_2017-01-27_23-21-14

استیون موفات درباره ی قرار دادن دکتر و دونا در یک کتابخانه ی پر از واشتا نرادا گفته بود که نقشه اش برای گذشته و تاریخچه ی ریور سانگ بیشتر از سر ضرورت بوده است نه اینکه به او الهام شده باشد. او گفت: «من به یک تیم باستان شناسی احتیاج داشتم که به محض ورود به دکتر اعتماد کنند و این چیزی نیست که کاغذ ذهنی بتواند انجامش دهد. با خودم فکر کردم که چه می شود اگر یکی از باستان شناسان او را بشناسد؟ و بعد به ذهنم رسید که این ایده بسیار تکراری و بی مزه است. ولی اگر او دکتر را بشناسد ولی دکتر او را به یاد نیاورد، داستانی گیرا و همینطور هیجان انگیز می شود. و ادامه ی داستان بدون هیچ تلاشی برایت آشکار میشود.»


دکتر علاوه بر بریجیت جونز و مانتی پایتون، اشاره میکند که کتابخانه دارای کتاب هایی از جفری آرچر است که بینندگان بریتانیایی او را به عنوان سیاستمداری محافظه کار و رمان نویسی موفق می شناسند.


photo_2017-01-27_23-24-03

در هسته ی کامپیوتر و در خانه دخترک، مدلی از رابیِ ربات از فیلم «سیاره ی ممنوع – Forbidden Planet» وجود دارد.


یک نکته قابل توجه دیگری که وجود دارد نقاشی کودکانه ای از زنی بلوند به همراه نقاشی ای از یک گرگ است که در پشت سر دکتر مون، هنگامی که با دختر درحال حرف زدن است، دیده می شود.

شسسب


همانند قسمت های دیگر فصل ۴، یک بازیگر کمدی به عنوان بازیگر مهمان در این قسمت ایفای نقش می کند. استیو پمبرتون در نقش آقای لاکس، در میان بینندگان بریتانیایی به عنوان یکی از سه عضو اصلی گروه گوتیک کمدی The League of Gentlemen شناخته شده است. اعضای این گروه عبارتند از استیو پمبرتون، مارک گیتیس و ریس شیراسمیت که نه تنها بازیگر جدید دکتر دوم در An Adventure in Space and Time بوده، بلکه به عنوان راسمسن در قسمت Sleep No More نقش آفرینی کرده است.


هری پیکاک که نقش دیو اصلی را بازی میکند، برادری بزرگتر به نام دنیل دارد که بازیگر، نویسنده و کارگردان بریتانیایی شناخته شده ای است. او همچنین در یکی از ماجراهای دکتر هفتم به نام The Greatest Show in the Galaxy سال ۱۹۸۸ حضور دارد.


یکی از رسومی که در فیلمنامه های دکتر هو همیشه به دلیل نامعلومی رعایت می شود این است که وقتی دو دکتر یکدیگر را ملاقات می کنند ، در یک نقطه از داستان جزئیات مشابهی را درباره ی یکدیگر متوجه می شوند و با کلمه ی «Snap» به آن ارجاع می دهند. دکتر دوم و دکتر ششم در قسمت The Two Doctors این کار را کردند و دکتر دهم در مینی اپیزود «تصادف زمان – Time Crash» وقتی می بیند که دکتر پنجم عینکش را به چشم می زند. در این قسمت نیز وقتی دکتر پیچ گوشتی سانیک ریور  را می بیند، ریور به او می گوید «Snap» .


دکتر ادعا می کند هیچوقت یکشنبه ها فرود نمی آید زیرا یکشنبه ها حوصله سربرند. که درواقع اشاره ای به رفتار همراه سابقش، ایس دارد که اکنون روی او اثر گذاشته است. در اپیزود Survival، آخرین اپیزود از دوران کلاسیک ، ایس از دکتر هفتم شکایت داشت که او را در بدترین روز هفته به خانه برگردانده و گفت: «باید حتما روز یکشنبه رو انتخاب می کردی، نه؟ تو من رو به پایتخت کلافگی جهان برگردوندی. تو روزی از هفته رو انتخاب کردی که حتی تلویزیون هم برنامه ی مناسبی نشون نمیده.»


به دونا گفته می شود که چهره ها توسط افراد مرده اهدا شده اند و این چهره ی مخصوص، توسط فردی به نام مارک چمبرز بخشیده شده است. مارک چمبرز واقعی، خواننده ای حرفه ای و یک کنترتنور (خواننده کلاسیک مذکری که صدایی بلند و غیرعادی دارد) است. تنها خواننده در تاریخ دکتر هو است که نامش در کردیت به چشم می خورد. همچنین صدای او را در قسمت های Planet of Ood و مخصوصا در Vale Decem در قسمت The End of Time ، هنگام ریجنریت دکتر دهم می توان شنید.

این هم بد نیست بدانید که برای چهره ی مارک چمبرز از جاش دالاس، بازیگر پرنس چارمینگ سریال Once Upon a Time استفاده شده است.

چه کسی باید اولین دکتر مونث باشد؟

$
0
0

پس از اینکه پیتر کاپالدی اعلام کرد کریسمس امسال دکتر هو را ترک خواهد کرد، این سوال برای خیلی ها ایجاد شد که آیا دیگر زمان یک دکتر مونث فرا رسیده است که یک زن نقش دکتر سیزدهم را ایفا کند؟

اینکه دکتر مونث باشد مورد حمایت خیلی ها قرار گرفته است. ولی همانطور که موفات هم پیش از این گفته است، مهم تر از جنسیت دکتر، باید توجه داشت که بازیگر توانمند باشد و بتواند آن نقش را به خوبی ایفا کند. همین موضوع باعث شد بازیگران و نویسنده های پیشین دکتر هو نظر خودشان را درباره ی اینکه چه کسی می تواند اولین دکتر مونث باشد، اعلام کنند که در ادامه نظراتشان را می خوانیم.

پیتر کاپالدی:

Peter_Capaldi_wants_this_female_Harry_Potter_star_to_be_his_Doctor_Who_successor

از نظر کاپالدی نیز سریال با یک شخصیت اول مونث بهتر می شود. او حتی کسی را هم در ذهنش دارد که به آن ریجنریت کند.
کاپالدی پس از اعلام جدایی اش از دکتر هو گفت: «بنظر می رسد زمان درست جدایی رسیده است، که بگذاریم شخص دیگری این نقش فوق العاده را بازی کند و من دوست دارم فرانسس دُلاتور اولین دکتر مونث باشد.»
فرانسس دلاتور که سه بار برنده ی جایزه ی الیویر بوده است، در فیلم هری پاتر و جام آتش نقش مادام الیمپ ماکسیم عظیم الجثه، مدیر مدرسه ی بوباتون را بازی کرده بود.
اگر این نقش به او برسد با ۷۲ سال سن تبدیل به پیر ترین فردی می شود که این نقش را ایفا کرده است.


پائول مکگان:

Eighth_Doctor_Paul_McGann_thinks_Tilda_Swinton_should_replace_Peter_Capaldi_in_Doctor_Who

پس از پیتر کاپالدی، نوبت پائول مکگان، بازیگر دکتر هشتم شد تا نظرش را درباره ی بازیگری که اولین دکتر مونث شود اعلام کند: تیلدا سوئینتون.
او در توئیترش از طرفداران خواست تا تصور کنند کاپالدی به چنین چیزی ریجنریت کند:

photo_2017-02-16_23-50-39

 

تیلدا سوئینتون، بازیگر ۵۶ ساله ی بریتانیایی که اخیرا در فیلم دکتر استرنج در نقش فرد باستانی حضور داشت، در حال حاضر محبوب ترین بازیگری است که برای نقش دکتر سیزدهم از جانب طرفداران پیشنهاد شده است.


دیوید تننت:

David_Tennant_says_Olivia_Colman_would__be_a_magnificent_choice__as_the_next_Doctor

دیوید تننت نیز حمایت خودش را از اینکه تاردیس پس از پیتر کاپالدی در دستان یک دکتر مونث قرار بگیرد اعلام کرد و الیویا کولمن را برای این نقش پیشنهاد کرد.
تننت درباره ی هم بازی اش در برادچرچ گفت: «الیویا بوضوح انتخاب محشری است. اگر آدم های درست باشند که داستان های درست تعریف کنند، پس این قطعاً یک احتمال است.»
الیویا کولمن نه تنها حمایت تننت را دارد، بلکه به شورانر جدید، کریس چیبنال هم نزدیک است که از قضا سازنده ی برادچرچ است.
تننت در این باره به شوخی گفت: «من عصبانی می شوم اگر آن دو پشت سر من یک بحث مخفیانه درباره ی این موضوع داشته باشند.»
دیوید تننت که پیش از این توسط رای گیری عنوان محبوب ترین دکتر تمام دوران را بدست آورد گفت که طرفدارها با اینکه از جدایی پیتر کاپالدی از سریال غمگین خواهند شد ولی از ریجنریت هم استقبال می کنند.
«کسانی که سریال را می شناسند و عاشق آن هستند به بازیگران خیلی وابسته می شوند ولی همچنین درباره ی تغییر و تجدید هیجان زده هستند و اینطور است که سریال موفق شده است در طی سال ها پیش برود.»
الیویا کولمن، پیش از این در اپیزود اول فصل ۵ نیز حضور داشته است و در آنجا نقش بیمار در کمایی را بازی کرد که زندانی صفر به او تغییر شکل داده بود.


نیل گیمن:

Neil_Gaiman_wants_Sue_Perkins_as_Peter_Capaldi_s_Doctor_Who_replacement

نیل گیمن که ۲ اپیزود «زن دکتر» و «کابوس نقره ای» را به همراه داستان کوتاه «ساعت هیچ» برای دکتر هو نوشته است، دوست دارد سو پرکینز را به عنوان دکتر جدید ببیند.
او به رادیو ۵Live گفت: «لازم به گفتن نیست که من دوست دارم یک دکتر مونث ببینم.» و سپس سو پرکینز، جیلیان اندرسون و هلن میرن را برای این نقش پیشنهاد کرد.
جیلیان اندرسون که نقش کارآگاه استلا گیبسون را در سریال «The Fall» بازی کرده است، در سریال اقتباسی از رمان پر فروش «خدایان آمریکایی» نیل گیمن نیز حضور دارد و گیمن گفته است: «فکر نمی کنم کاری باشد که جیلیان نتواند انجام دهد، ولی اگر دکتر پیر تری بخواهیم هلن میرن می تواند باشد.»
گیمن همچنین گفت که نمی داند آیا شورانر جدید دکتر هو، چیبنال بازیگر مونثی را برای این نقش انتخاب می کند یا نه. چیبنال اخیرا در این باره به تلگراف گفته است با نقش دکتر هم مثل هر نقش دیگری برخورد می شود: «ما برای نقش به روش مرسوم بازیگر انتخاب می کنیم: متن را می نویسیم، سپس می رویم و بهترین شخص را برای بازی در آن متن پیدا می کنیم. نمی شود رفت و یک فکر انتزاعی را به عنوان بازیگر انتخاب کرد. احتمالات خلاقیتی بی نهایت هستند، ولی من بدون اینکه بدانم چه کسی نقش را بازی میکند، حس واضحی از کاری که قرار است بکنیم دارم.»

نوشته چه کسی باید اولین دکتر مونث باشد؟ اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

به گفته ی موفات، کریس چیبنال اولین کلمات دکتر سیزدهم را خواهد نوشت

$
0
0

زمانی که راسل تی دیویس و دیوید تننت می خواستند سریال را ترک کنند، این شورانر بعدی سریال، استیون موفات بود که آخرین صحنه ی آنها و اولین حضور دکتر یازدهم را نوشت.

در آن صحنه بود که مت اسمیت به عنوان دکتر یازدهم معرفی شد. حالا موفات تایید کرده است که جانشین او، کریس چیبنال فیلمنامه ی لحظات پایانی اپیزود ویژه ی کریسمس امسال را خواهد نوشت.

موفات به امپایر گفت: «هنوز به طور کامل آنرا برنامه ریزی نکردم، ولی کاملا دیوانگی این حقیقت را که این کاری است که دو صفحه قبل از اینکه عنوان پایان را تایپ کنی آن را ترک می کنی دوست دارم.»

البته از آنجایی که هنوز خبری از جانشین پیتر کاپالدی نیست، ما همچنان نمی دانیم چیبنال برای چه کسی خواهد نوشت.

موفات همچنین گفت: «وقتی دکتر ها می روند را دوست ندارم، این یک قاعده ی کلی است که ستاره ی سریال محبوبم آن را ترک میکند. من باید کناره گیری سه دکتر را همراه با دیوید تننت، مت اسمیت و پیتر کاپالدی دریافت می کردم. دیگر به اندازه ی کافی کشیده ام. نیاز دارم که به سراغ روانشناس بروم. انقدر سریال را ترک نکنید.»

موفات بعد از تمام شدن فصل ۱۰ بعد از نزدیک به هفت سال، سریال را ترک می کند، ولی درواقع از سال ۲۰۱۵ او قصد رفتن داشت.

«من به طور مبهمی فکر می کردم سال گذشته می روم، پس آخرین صحنه ی کریسمس آن سال (اپیزود ویژه ی شوهران ریور سانگ) با بالاخره رفتن دکتر به دریلیوم، که درست قبل از اینکه من مسئولیت سریال را به عهده بگیرم در اپیزودی درباره اش شنیده بودیم، من به نزدیک ترین چیزی که قصد داشتم از یک پایان بندی داشته باشم رسیده بودم.»

موفات قبلا هم در مصاحبه هایش گفته بود که با رفتنش قصد تمام کردن و بستن ماجرایی را ندارد، بلکه می خواهد سریال را به جلو براند.

«در دکتر هو شما هرگز نمی خواهید داستان را تمام کنید. من این کار را نخواهم کرد. می خواهم که کریس بر سر کار بیاید و اوقات محشری داشته باشد، پس من قرار نیست داستانی را به پایان برسانم.»

نوشته به گفته ی موفات، کریس چیبنال اولین کلمات دکتر سیزدهم را خواهد نوشت اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

حرف های دیوید تننت خطاب به دکتر بعدی

$
0
0

عده ی کمی هستند که به اندازه ی دیوید تننت از تاثیر بازی در نقش دکتر برروی زندگی بازیگرش خبر داشته باشند.

در حالی که نگاه همه به این است که بعد از پیتر کاپالدی چه کسی ممکن است این نقش را بگیرد، دیوید از این می گوید که چطور این نقش زندگی اش را عوض کرد و دکتر جدید چه انتظاری می تواند از آن داشته باشد.

دیوید در برنامه ی The Andrew Marr گفت: «نقش بزرگی است. چون سریال بزرگ است و چون مردم آن را بسیار و عمیقاً دوست دارند. بخشی از صحبت های ملی است. بخشی از فرهنگ ماست. افتخار بزرگتی است که در مرکز آن باشی، ولی همچنین یک مسئولیت است.»

وقتی که دیوید درباره ی تجربه ی خودش حرف میزد، گفت که چطور بازی در نقش تایم لرد برای بهتر شدن حرفه اش تاثیر گذار بوده است: «زندگی ات را تغییر می دهد. درهای زیادی را به رویت باز می کند. من توانستم در تئاتر وست اند باشم و اصلا هم نقش کوچکی نبود چون دکتر هو برای من مخاطبین جدیدی آورد. این یک تعهد است.»

و در پایان با یک نکته ی مثبت، به دکتر بعدی امیدواری داد: «برای هر شخص جدیدی که ممکن است دکتر باشد واقعاً هیجان انگیز است. ولی یک نفس عمیق هم لازم دارد.»

و وقتی از او پرسیده شد که آیا می داند جانشین پیتر کاپالدی چه کسی می تواند باشد گفت: «نمی دانم. ولی اگر می دانستم هم باز باید همین را می گفتم.»

نوشته حرف های دیوید تننت خطاب به دکتر بعدی اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.


دکتر هو: بُعد گم شده

$
0
0

در حالی که همه ی هووین ها درگیر فصل ۱۰ هستند، تایتان کمیکز اقدام به چاپ کمیکی جدید کرده است که در آن ۴ دکتر با یکدیگر ملاقات می کنند.

دکتر نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم در کامیک «دکتر هو: بُعد گم شده  – Doctor Who: lost Dimension» دور هم جمع شده اند تا با تهدیدی رو به رو شوند که هیچ دکتری به تنهایی نمی تواند با آن به تنهایی رو در رو شود.

ماجرا در نسخه ی آلفای Doctor Who Comics Day تایتان که یک رویداد جهانی است، در شنبه، دوم سپتامبر ۲۰۱۷ منتشر می شود و داستان آن در همان هفته در داستان ویژه ی دکتر نهم ادامه پیدا می کند.

بنابه توضیحات تایتان، دکتر هو: بُعد گم شده، یک واقعه ی حماسی است، که در هشت فصل در طول سه ماع تعریف می شود و در هر ۴ سری در حال چاپ از دکترهای نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم اتفاق میافتد. این ایونت یک دوره ی جدید را برای کامیک های دکتر هوی تایتان آغاز می کند، و دکترهای نهم، دهم، یازدهم و دوازدهم را نشان می دهد که نقش خودشان را در مبارزه با خلاء ایفا می کنند.

خلاء همیشه وجود داشته است: «هیچ کجا. قلمروی سکوت. بُعد گم شده.» ولی خلاء دیگر خالی نیست. خلاء گرسنه است و در حال بلعیدن دنیای ما از میان زمان و فضا است. حالا هر چهار دکتر باید قدرتشان را به هم ملحق کنند تا همه چیز را نجات دهند.

دکتر هو: بُعد گم شده با نسخه ی آلفا شروع می شود، که یک پرش برروی موضوع اصلی برای خواننده های جدید است.

 

 

 

 

نوشته دکتر هو: بُعد گم شده اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد اپیزود «The Day of the Doctor»

$
0
0

جنگ زمان و تولد دکتر

اپیزود ویژه پنجاه سالگی سریال

عنوان اپیزود: day of the doctor

نویسنده:استیون موفات

کارگردان: نیک هوران

بازیگران: مت اسمیت- دیوید تننت- جان هرت- جنا کولمن- بیلی پایپر و …..

موسیقی: مورای گلد

مدت زمان:۷۷ دقیقه

خلاصه داستان: سه دکتر با هم ملاقات می‌کنند تا سرنوشت گلفری و زمین را تصمیم بگیرند.

منتقد: علیرضا تیزرو


از  ساعت ۱۷:۱۵ (به وقت گرینویچ) روز ۲۳ نوامبر سال ۱۹۶۳ که دکتر هو متولد شد تا به امروز، سالگرد پنجاه سالگی شاید مهمترین و بهترین  مناسبت برای ساخت اپیزودی ویژه برای سریال بوده است. اپیزودی برای پاسداشت پنجاه سال خاطره و لذت طی چندین نسل متمادی از هوادارانی که سریال را در دوره‌ها و فراز و نشیب‌های گوناگون دنبال کرده‌اند.
تصور این که  تولید و پخش یک سریال -آن هم در دسته بندی علمی-تخیلی- پنجاه سال ادامه پیدا کند (البته نه کاملا مستمر و با چند سال توقف) به اندازه‌ی کافی سخت است، حال اگر سال‌های زیادی از این پنج دهه با در اوج بودن و رضایت مخاطب همراه بوده باشد دیگر دست نیافتنی به نظر می‌رسد. بی بی سی هم با همه‌ی سخت گیری‌هایش ساخت اپیزودی ویژه برای این پنجاه سالگی دست نیافتنی را به استیون موفاتی سپرد که سریال را پس از سرگیری دوباره در سال ۲۰۰۵ به اوج محبوبیت در بریتانیا و سایر نقاط دنیا رسانده بود. “روز دکتر” در ساعت ۱۹:۵۰ (به وقت گرینویچ) شنبه ۲۳ نوامبر پخش شد و با پخش همزمان در ۹۴ کشور جهان در شش قاره و به ۱۵ زبان گوناگون موفق به ثبت رکورد جهانی گینس در پخش یک درام تلویزیونی شد و به واقع نزدیک‌ترین چیزی بود که دکترهو به یک فیلم بلاک‌باستر داشته است.


برای نقد اپیزود پنجاه سالگی اولین و مهمترین نکته این است که آیا اپیزود “روز دکتر” صرفا برای شرایطی که در آن قرار داشت (سالگرد پنجاه سالگی، حضور دکترها و بازیگران قدیمی و …)  پر بیننده و به یاد ماندنی شد یا خود اپیزود به طور مستقل هم قابل دفاع بود؟
اگر شرایط سختی که استیون موفات برای نوشتن این اپیزود داشت را درنظر بگیریم ، از جمله عدم اطمینان از حضور تقریبا تمامی بازیگران غیر از جنا کلمن و حاضر   نشدن اکلسون برای بازگشت به سریال و … قطعا اپیزودی ضعیف تر از این هم باید بینندگان راضی می کرد. ولی نیازی به این نگاه آسان گیر نیست، “روز دکتر” با دیدی منصفانه و حتی سختگیرانه درخور پنجاه سالگی سریال بود و علاوه بر برآوردن کف مطالبات بینندگان برای این اپیزود بسیار ویژه چیزهایی فراتر از ان هم به یادگار گذاشت.
خاطره انگیز بودن، مفرح بودن، ایده و اجرای کم ایراد، حضور درخور و شایسته‌ی دکترها و بازیگرهای قدیمی که به مقتضیات داستان هم بخورد و چیزهای مشابه شاید کف مطالبات بسیاری از بیننده گان از این اپیزود بود. موفات علاوه بر برآوردن این انتظارات هدیه هایی مثل یک دکتر جدید و به یاد ماندنی (جان هرت در نقش دکتر جنگ) و  نجات گلفری و تایم لرد ها را تقدیم سریال کرد.  

شاید  درصد کمی  از مخاطبان از این اپیزود انتظار چالش بزرگ داستانی ، یا ایده ای علمی-تخیلی فوق العاده را داشتند که برای یک اپیزود با جنبه ی یادبود که با عناصر و بازیگر ها و هیولاهای زیاد در چند زمان مختلف با روایتی موازی دست و پنجه نرم می کند انتظاری نه سخت گیرانه بلگه ایرادگیرانه هست.


اپیزود از ابتدا هدفش و ماموریتش را مشخص می‌کند. نمایش تیتراژ و تم کلاسیک سریال هم خوب و هم قابل پیش بینی بود، اما وقتی که اپیزود با کلارا آغاز شد شاید بسیاری از بینندگان را نگران این کرد که تمرکز داستان روی کلارایی خواهد بود که موفات بیش از حد فصل هفتم به کاراکترش علاقه نشان داده بود. اما این نگرانی زیاد طول نکشید با معرفی بازیگران در سکانسی که دکتر یازدهم به شکلی مضحک از تاردیس آویزان شده و با وارد شدن یونیت و آغاز چالش داستانی، اپیزود به سرعت ریتم و ضربآهنگ مناسبی گرفت تا به هدف اصلی وجودش زودتر برسد.

دکتر جنگ، ایده‍‌ای که حاصل حاضر نشدن اکلستون برای بازگشت به سریال و پیشنهاد اتفاقی همکار موفات برای خلق دکتری که کسی او را ندیده است، از عناصر عالی این اپیزود بود. دکتری که بر خلاف سایر دکترها تنها یک اپیزود عمر کرد اما یکی از بزرگترین چالش های اخلاقی دکتر یعنی انتخاب بین نابودی همزمان گلفری و دالک ها برای نجات دنیا را به دوش می کشید. بازی استادانه و تحسین برانگیز جان هارت و شخصیت‌پردازی خوب موفات که در همان زمان کم، به سرعت او را با یکایک دکترهای پیشین متمایز کرد و هویتی منحصر به فرد به او بخشید، توامان موفقیتی بود برای خلق دکتری به یاد ماندنی.
سلاح بلعنده ی کهکشان هم که همراه با باطن خودش (با بازی بیلی پایپر) مکمل جان هارت در اپیزود بود ایده جالب و درخور توجهی بود و البته استفاده‌ی درستی از بیلی پایپر و یادبودی از رز تایلر که اپیزود و داستان‌های پیشین را هم خراب نکند. یک سلاح کشتار جمعی که فرد استفاده کننده را قضاوت می کند، البته با تکنولوژی تایم لرد و امکان نشان دادن آینده و عبور از قفل های زمانی و مکانی، خود می‌توانست ایده‌ی یک اپیزود مستقل دکترهو باشد که اینجا به یکی از عناصر فراوان داستان بدل شده است.

موفات که پیش از دکترهو در سریال طنز کاپلینگ نشان داد بود راه خندادن مخاطب را به خوبی بلد است و اقلاً کمدی موقعیت و فرم را خوب درک می‌کند، در دکترهو کمتر موقعیت هایی ایجاد کرده بود که مخاطب را به خنده وا می داشت. البته کمابیش  طنزهای پنهان و آشکاری در دیالوگ ها یا موقعیت ها یافت می‌شد ولی نه تاحدی که بگوییم موفات قصد خنداندن مخاطب را داشت. ولی در این اپیزود چند موقعیت و شوخی جالب ایجاد کرده بود شاید شود گفت از موفق‌ترین شوخی‌های دکترهو بوده‌اند. شوخی‌هایی از قبیل به اصطلاح موقعیت “تایمی-وایمی”  که دکتر دهم و یازدهم و جنگ درکنار هم قرار داشتند، یا شوخی دکتر یازدهم در مورد کیسه‌ی زهر روی زبان زایگان ها خطاب به دکتر دهم،یا موقعیتی که سه دکتر درحال ستایش باهوشی خود که پشت یک در باز زندانی اند و درگیر پیدا کردن راه حل برای باز کردن در، و …
استیون موفات گاهی برای اپیزودهای بیشتر از معمول چهل و پنج دقیقه در دکتر هو مدیریت زمان مناسبی از خود نشان نداده، برخلاف سریال شرلوک که دارای اپیزودهای بلند یک و نیم ساعته است. اما کنترل زمان این اپیزود شلوغ و سخت ساز در حدود یک ساعت و پانزده دقیقه خوب بود. در تدوین و کارگردانی هم ایراد خاصی مشاهده نمی شد، با وجود اینکه چالش تدوین این اپیزود نسبتاً سخت به نظر می رسید.

 


ایراد های کوچک و پراکنده ای می توان در “روز دکتر” مشاهده کرد که تاثیر منفی محسوسی روی اپیزود نداشتند. مثل قضیه شکسته شدن مجسمه‌ها توسط زایگان ها که پنهان ماندن زایگان ها در زیر ملافه ها و عدم توجه کارکنان یه سازمان علمی به پودر سنگ در اتاقی که مجسمه نگه داشته می شمود کمی غیرمنطقی به نظر می رسید. نگهبان برج هم که به مدت ده سال هرروز حافظه اش پاک  می شد و فکر می کرد روز اول کاری اش هست از چند لحاظ ایراد داشت و حتی همین داشتن  تکنولوژی دستکاری حافظه در این سطح. البته این موضوع پیش زمینه بود برای حل مشکل زایگان ها و انسان ها توسط دکترها با دستکاری حافظه که می توانست طور دیگری صورت بگیرد. کاراکتر ملکه هم دارای شجاعت و توانایی و درایت بسیار بزرگنمایی شده بود. البته می توان  این موضوع با تحقیرهای ملکه توسط دکتر دهم خنثی شد و البته درکل برای یک سریال بریتاینایی که به قسمتی از فرهنگ معاصر مردمش بدل شده ایرادی محسوب نمی شود.
 
استیون موفات در ده فصل نویسندگی و شش فصل شورانری سریال دکتر هو نشان داده بیشتر در جاهایی موفق هست که ایده‌ای را به مدت طولانی حتی چندین سال در ذهن خورد پرورش دهد و در موقعیت مناسب به اجرا در آورد. مثل ایده ی فصل ۵-۶ و یا ایده های تک اپیزودهای خوبی مثل “هون سنت” و “اکسترمیس” و “بلینک”. اما این اپیزود پنجاه سالگی جزد معدود کارهای موفات بود که بدون داشتن ایده ی قدیمی و پرورانده شده به موفقیت خوبی برای او و سریال تبدیل شد که رضایت مخاطبین را نیز همراه داشت.


نقد از علیرضا تیزرو 
کپی‌رایت © ۲۰۱۷ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد اپیزود «The Day of the Doctor» اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

دکتر جنگی که به جنگ نرفت: تحلیلی بر اپیزود پنجاه سالگی دکترهو

$
0
0

آیا اپیزود پنجاه سالگی، واقعاً به آن خوبی که ادعا می‌شود هست؟

در سال ۱۹۶۳، اولین اپیزود یک سریال نسبتاً کم‌خرج علمی تخیلی به نام «Doctor Who» با بازی ویلیام هارتنل از BBC پخش شد. در این اپیزود مخاطب با شخصیتی به نام «دکتر» آشنا شد که یک تایم‌لرد از سیاره گلیفری بود و با «همراهان» متفاوتی ماجراهای مختلفی را پشت سر می‌گذاشت. از آن اپیزود اول در سال ۱۹۶۳، ۲۶ فصل و ۲۶ سال گذشت و در این مدت بازیگران و شورانرهای متفاوتی داستان دکتر و همراهانش را پیش بردند، تا زمانی که در سال ۱۹۸۹ سریال Doctor Who زمانی که سیلوستر مک‌کوی در نقش هفتمین دکتر ظاهر شده بود کنسل شد و ۱۶ سال از تلویزیون‌ها دور ماند؛ البته به استثنای یک فیلم تلویزیونی در سال ۱۹۹۶ با بازی پاول مک‌گان در نقش هشتمین دکتر.

در سال ۲۰۰۵، راسل تی. دیویس و جولی گاردنر دوباره سریال را بر روی تلویزیون آوردند و ماجراهای دکتر و همراهانش را با دکتر نهم ادامه دادند، ولی این‌بار Doctor Who نه‌تنها یک ساختار آرکی پیدا کرده بود (که لازم بود هر فصل آن به یک خط داستانی مشخص ختم بشود) بلکه برای انداختن یک فاصله میان سری جدید و سری کلاسیک، راسل تی. دیویس یک واقعه بسیار مهم را خلق کرد: تایم وار (جنگ زمان) که در آن تایم‌لردها با دشمنان قدیمی خود دالک‌ها مبارزه می‌کردند و آن‌طور که بنظر می‌رسید حاصل این مبارزه نابود شدن گلیفری و اسکارو (سیاره‌ی وطن دالک‌ها) بوده.

در سال ۲۰۱۰، راسل تی. دیویس جای خود را به استیون موفات داد و با ورود استیون موفات، یازدهمین دکتر نیز وارد سریال شد. در دورانی که موفات بعنوان شورانر و پیش‌برنده‌ی داستان سریال در حال کار بود، یک اتفاق مهم رخ داد و آن نیز رسیدن سریال به مرز پنجاه سالگی بود. فصل هفتم سری مدرن قرار شد که به این مرز ختم شود و در آن یک اپیزود مخصوص برای پنجاه سالگی Doctor Who ساخته شود که نویسندگی آن را خود موفات به عهده داشته و دکتر اصلی آن، دکتر یازدهم باشد. در این‌جا اپیزود پنجاه سالگی سریال، «The Day of the Doctor» متولد شد.

اپیزود پنجاه سالگی را باید از دو جهت بررسی کرد: ابتدا بعنوان یک اپیزود عادی و سپس بعنوان یک اپیزود مخصوص پنجاه سالگی.

اپیزود بعنوان یک اپیزود عادی سریال، اپیزود خوب و قابل قبولی است. مخاطب نه تنها با یک دکتر، بلکه سه دکتر (دکتر یازدهم، دکتر دهم و دکتر جنگ) روبه‌رو است که قرار است زمین را از دست حمله‌ی نژادی فرازمینی به نام «زایگان» نجات بدهند. داستان از نظر منطق روایی مشکلی ندارد، اتفاقات به درستی یکدیگر را دنبال می‌کنند و اتفاقات بدون منطق روایی درست جلو نمی‌روند (در چهارچوب داستان و فضای سریال). بازی‌ها بسیار خوب هستند و دیدن دیوید تننت و مت اسمیت در کنار یکدیگر بسیار تجربه‌ای جذاب و بیادماندنی است.

اما در این میان دو مشکل وجود دارد. مشکل اول در صحنه‌های ابتدایی و انتهایی اپیزود است. در ابتدا و انتهای اپیزود، صحنه‌هایی در رابطه با تایم وار و تاثیرات آن روی دکتر جنگ وجود دارد و در واقع قرار است نجات زمین از دست زایگان‌ها یک اشاره به همین موضوع داشته باشد، اما به چند دلیل این رابطه میان دو داستان تشکیل نشده است. یکی از این دلایل را شاید بتوان در مشکل دوم اپیزود یافت: شخصیت دکتر جنگ. در طول سری مدرن از زبان دکتر نهم و دهم (و تا حدی یازدهم) درباره جنایاتی که دکتر در طول تایم وار مرتکب شده و تاثیراتی که این اتفاق روی او گذاشته دیالوگ‌های مختلفی گفته می‌شود و در این اپیزود (بدون در نظر گرفتن معرفی کوتاه دکتر جنگ در اپیزود «The Name of the Doctor» و اشاره به خلق او در مینی اپیزود «The Night of the Doctor») برای اولین بار مخاطب با دکتر جنگ بعنوان یک شخصیت روبه‌رو شده و با او همراه می‌شود.

دکتر جنگ در The Day of the Doctor به هیچ وجه دکتری که دکتر نهم و دهم با ترس، نفرت و پشیمانی از او یاد می‌کنند نیست. در طول اپیزود دیالوگ‌ها و صحنه‌های مختلفی درباره تاثیری که دکتر جنگ روی دکتر دهم و یازدهم گذاشته مشاهده می‌شود ولی هیچ‌کدام از آن تاثیرات یا هیچ‌کدام از آن نکاتی که درباره شخصیت دکتر جنگ گفته می‌شود در او دیده نمی‌شود. در این مواقع معمولاً می‌توان بازیگر و نویسنده را به یک اندازه مقصر دانست، ولی در این مورد نمی‌توان اینگونه قضاوت کرد. بازیگر نقش دکتر جنگ، جان هرت، یکی از بهترین بازیگرهای ممکن برای این نقش بوده و نقشی که برای او نوشته شده را در بهترین حالت بازی کرده، مشکلی که نقش او دارد شاید در این نکته نهفته باشد که شخصیت او به کنار رفته تا جای بیشتری به دکتر دهم و یازدهم بدهد.

در ظاهر اپیزود، مخاطب شاهد روند تصمیم‌گیری دکتر جنگ برای خاتمه دادن به تایم وار (و نابود کردن گلیفری و دالک‌ها) در قالب نجات زمین توسط دکتر دهم و یازدهم از دست زایگان‌ها است، ولی در طول اپیزود بیشتر از آنکه روی این تصمیم‌گیری تمرکز شود و مخاطب تحولی که دکتر جنگ در حال تجربه‌ی آن است را مشاهده کند، مدام به تاثیری که دکتر جنگ و اعمالش روی دکتر دهم و یازدهم گذاشته اشاره می‌شود. اعمالی که شاید بهتر بود دیده شود و تاثیرات آن روی دکتر جنگ بررسی شود. در این میان شاید بتوان گفت که دکتر جنگ تنها وسیله‌ای بوده که به کمک آن بهتر بتوان دکتر دهم و یازدهم را شناخت و در این میان، خود دکتر جنگ بدون آنکه به درستی معرفی یا شناخته شود یا تاثیر لازم را روی مخاطب بگذارد داستان خود را به اتمام می‌رساند (در سریال).

با درست معرفی نکردن شخصیت دکتر جنگ، اپیزود به طور خودکار تاثیرات تایم وار را نیز از دست می‌دهد، چون شخصیتی که قرار بوده در تایم وار نقشی اساسی داشته باشد و از نجات زمین تاثیر بگیرد تا یک تصمیم را عملی کند به درستی در اپیزود استفاده نشده. به این دلیل اپیزود تا حد زیادی دو قسمته به نظر می‌رسد؛ قسمت اول نجات زمین از دست زایگان‌ها است که یک اپیزود خوب عادی Doctor Who است، و قسمت دوم وقایع وابسته به تایم وار و دکتر جنگ است که در ابتدا و انتهای اپیزود اضافه شده و به دنبال خلق یک رابطه با قسمت اول است، ولی سفیری که به قسمت اول می‌فرستد کنار رانده می‌شود تا جای بیشتری به دکتر دهم و یازدهم بدهد.

در اینجا می‌توان گفت که از ترکیب این دو مشکل، یک سوال بزرگ به وجود می‌آید: آیا اپیزود در کل نیاز به قسمت اول و زایگان‌ها دارد؟ در اینجا نیاز است که ابتدا اپیزود را با لقبی که به آن داده شده بررسی شود. سریال Doctor Who برای پنجاه سال در حال پخش بوده و مخاطبان زیادی را در طول سال‌های متمادی در اطراف خودش جمع کرده و حال این مخاطبان کوچک و بزرگ قرار است در یک اپیزود کنار یکدیگر جمع شده و به مدت یکساعت اپیزودی مخصوص جشن گرفتن این پنجاه سال را ببینند، و اپیزود برای اینکه به این درجه برسد بیش از حد معمولی است.

اپیزودهای اسپشیال معمولاً در طول سری مدرن از نکاتی استفاده می‌کنند که در روند عادی سریال نمی‌توان به راحتی به آنان پرداخت. اپیزودی مانند «A Christmas Carol» خود را از فضای سریال جدا می‌کند و تمام تمرکز را روی زندگی یک شخصیت می‌گذارد، شخصیتی که در این اپیزود معرفی شده و در این اپیزود تاثیراتی که دکتر روی زندگی‌اش گذاشته را به نمایش می‌گذارد؛ یا اپیزودی مانند «The Doctor, the Widow and the Wardrobe» دوباره با جدا شدن از خط داستانی سریال بخشی از زندگی دکتر که بیشتر به آن پرداخته نمی‌شود را نشان می‌دهد. در این اپیزودها و اپیزودهای اسپشیال کریسمس دیگر نکاتی مشاهده می‌شود که شاید اگر در طول یک فصل معرفی شوند از آنان به بدی یاد کشود ولی به دلیل جدا شدن از فضای عادی سریال اکثر آنان بخشیده شده و فقط در قالب همان یک اپیزود بررسی و نقد می‌شوند.

متاسفانه، The Day of the Doctor اینگونه نیست. اپیزود با معرفی دکتر جنگ و استفاده از مینی اپیزود The Night of the Doctor قول تایم وار و نشان دادن تاثیراتی که بزرگترین جنگ تاریخ روی تمامی جهان داشته را می‌دهد و با گرفتن لقب اپیزود پنجاه سالگی قول اشاراتی به تاریخچه سریال را نیز می‌دهد؛ ولی در نهایت تمامی این قول‌ها در ابتدا و انتهای اپیزود مورد اشاره قرار می‌گیرند و ادامه‌ی اپیزود یک داستان عادی و معمولی است که شاید اگر در طول فصل نیز پخش می‌شد، مشکل زیادی ایجاد نمی‌کرد. اپیزود به راحتی بسیاری از نکاتی که ارزش پرداختن داشتند را کنار می‌اندازد، مانند تاثیری که تایم وار نه فقط روی گلیفری که روی اسکارو و دالک‌ها دارد، یا آن‌چه باعث می‌شود دکتر جنگ به این نتیجه برسد که هیچ راه دیگری جز نابودی گلیفری و دالک‌ها باقی نمانده.

شاید بتوان آن را در ابتدا یک مشکل کلی در نظر گرفت که در کل سریال به آن اشاره نکرده، ولی این نکته زمانی برجسته می‌شود که مینی اپیزود The Night of the Doctor قبل از پخش The Day of the Doctor مشاهده می‌شود. در این مینی اپیزود، که باز توسط استیون موفات نوشته شده و در آن صحنه‌ی ریجنریت کردن دکتر هشتم را نمایش داده می‌شود، صحنه‌های مختلفی وجود دارد که نشان می‌دهد که تایم وار نبردی بسیار بزرگ است که روی اکثر نژادهای کهکشان تاثیر گذاشته و باعث تنفر مشترک آنان از تایم‌لردها و دالک‌ها شده و همچنین نشان می‌دهد که دکتر با وجود قصدهای خیرخواهانه‌اش نمی‌تواند از این واقعیت که او نیز یک تایم‌لرد است فرار کند و بنابراین مجبور به نبرد می‌شود. بنابراین زمانی که می‌شود در یک مینی اپیزود این نکات را به راحتی جا داد، این مشکل در The Day of the Doctor‌ بیشتر مشخص می‌شود که از این نقاط عطف به راحتی گذر کرده.

با این‌حال، شاید بتوان برای این مشکلات اپیزود دلیلی یافت. در انتهای اپیزود، دکتر متوجه می‌شود که گلیفری را نجات داده و به عبارتی این بازگشت سیاره‌ی دکتر به سریال است. این نکته شاید هدف اصلی موفات از نوشتن و ساخت این اپیزود بوده، چون تمامی شواهد به این سمت می‌روند که تنها نکته‌ای که باعث می‌شود این اپیزود تبدیل به اپیزودی خاص بشود (جدا از این نکته که دو دکتر در آن وجود دارند که خب با وجود مینی اپیزود «Time Crash» و خبرهای اپیزود «Twice Upon a Time» اتفاقی نیست که پیش از این نیافتاده باشد یا قرار به افتادن آن نباشد) بازگشت گلیفری و نجات آن از تایم وار است. با نگاه به این نکته می‌توان بسیاری از مشکلات اپیزود را درک کرد، چون تمامی مشکلات ناشی از قربانی شدن بخشی از اپیزود برای رسیدن به این هدف ناشی می‌شود.

حال باید به سوال جواب داد: آیا وجود زایگان‌ها و نجات زمین در این اپیزود نیاز بود؟ با توجه به اینکه هدف اصلی اپیزود بازگرداندن گلیفری بوده، استفاده از زایگان‌ها ایده بدی برای نشان دادن نجات یک سیاره نیست؛ ولی از طرفی با این کار تمرکز از روی تایم وار و دکتر جنگ به کنار رفته و بیشتر روی بخشی متمرکز می‌شود که در طول ۷ فصل سری مدرن و ۲۶ فصل کلاسیک بارها به آن پرداخته شده: دکتر فردی است که برای نجات زمین هرکاری می‌کند. بنابراین با وجود اینکه نجات زمین از دست زایگان‌ها کمک بزرگی برای پیش‌برد هدف است، ولی این هدف نباید به قدری بزرگ شود که دیگر اجزای اپیزود را قربانی کند.

در انتها، باید گفت که The Day of the Doctor اپیزود بدی نیست. بدون شک در طول پخش سریال اپیزودهای بد بسیاری منتشر شده‌اند که مملو از مشکلات فیلمنامه‌ای و ساختاری هستند و این اپیزود یکی از آن‌ها نیست، ولی زمانی که به آن لقب اپیزود پنجاه سالگی داده می‌شود و اپیزود درباره تایم وار و دکتر جنگ صحبت می‌کند؛ باید گفت که The Day of the Doctor تا حد زیادی ناامیدکننده است. صحنه‌های ابتدایی و انتهایی اپیزود و حضور بسیار بسیار کوتاه ۱۲ دکتر (۱۳ دکتر!) برای آنکه اپیزود از یک اپیزود عادی در طول فصل بالاتر برود کافی نیست و تنها عطش مخاطب را برای صحنه‌های بیشتر مانند آن‌ها افزایش می‌دهد. در اینجا نکته دیگری نیز مطرح می‌شود و آن نیز مشکلات فراوان استیون موفات و سریال برای تولید این اپیزود است.

در طول ۵۰ سال پخش، Doctor Who با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده است که هر کدام از آن‌ها به تنهایی می‌توانستند باعث نابودی سریال‌های دیگر شوند، ولی با این‌حال همیشه Doctor Who بهترین چیزی که می‌توانسته را به نمایش گذاشته، به این دلیل شاید بتوان دغدغه‌های زیاد استیون موفات را دلیلی برای آن دانست ولی The Day of the Doctor به هیچ وجه بهترین چیزی نبود که سریال قدرت تولیدش را داشته باشد. شاید اگر سریال بارها در بدترین مواقع قدرت خود را اثبات نکرده بود مقدار ناامیدی از The Day of the Doctor نیز تا این حد بالا نبود.

امتیاز اپیزود: ۶٫۵ از ۱۰

نوشته دکتر جنگی که به جنگ نرفت: تحلیلی بر اپیزود پنجاه سالگی دکترهو اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

آیا یک تیم از همراهان در تاردیس جواب می‌دهد؟

$
0
0

با منتشر شدن خبر حضور بردلی والش، مندیپ جیل و توسین کول در کنار جودی ویتکر در فصل ۱۱ دکتر هو، شاید برای خیلی‌ها این فکر پیش بیاید که: «چه خبره این همه آدم؟ مگه اتوبوسه؟»


ولی حضور یک تیم در تاردیس اتفاق جدیدی نیست و اصلا سریال با یک تیم تاردیسی شروع شد. پس بیایید یک نگاه به زمانی بیندازیم که یک تیم در تاردیس موفقیت آمیز بوده، و حتی دورانی که نبوده.

دهه‌ی ۱۹۶۰:

شاید دیگر لازم نباشد بگوییم زمانی که در سال ۱۹۶۳ سریال دکتر هو شروع شد، تیم تاردیس مشابه به چیزی بود که قرار است در سال ۲۰۱۸ ببینیم: دو خانم، دو آقا.
در آن زمان دکتر اول (با بازی ویلیام هارتنل) و نوه‌اش سوزان (کرول آن فورد) را داشتیم که به همراه ۲ تا از معلم‌های سوزان، باربارا و ایان (جکلین هیل و ویلیام راسل) ماجراجویی‌هایشان را با یک سفر به دوران غارنشینان شروع کردند.
بعد از یک سال مبارزه با دالک‌ها، بازدید از گذشته‌ی زمین و حتی درگیر شدن در سرتاسر کیهان، شیمی بین این چهار نفر، دینامیک و ماجراهای جالبی را بوجود آورد: ایان و باربارا که ابتدا گروگان‌های ناخواسته‌ی دکتر بودند و می‌خواستند فقط از دست دیوانه بازی‌های دکتر فرار کنند و به خانه برگردند، کم کم روحیه‌ی ماجراجوییشان شکوفا شد و تبدیل به ۲ توریست فضایی خوش برخورد شدند که هر ماجرایی را با آغوش باز می‌پذیرفتند. و دکتر نیز رفته رفته از یک پیرمرد غرغرو و خشن، تبدیل به شخصیتی سرزنده و شوخ طبع شد.
زمانی که در انتهای «The Dalek Invasion of Earth» سوزان آن‌ها را ترک کرد تا در لندن سال ۲۱۶۴ بماند، می‌بینیم که اولین تیم تاردیسی چطور در نتیجه‌ی آن جدایی نا بهنگام از نظر احساسی تحت تاثیر قرار می‌گیرند و متاسفانه این پایان تیم چهار نفره‌ی تاردیسی اصلی بود که فراموش نشدنی است و «دکتر هو» را به دل‌ خیلی‌ها نشاند تا ۵۰ سال بعد، همچنان این سریال ادامه داشته باشد.

مشخصاً سازندگان سریال مشتاق بودند به این فرمول بچسبند و یک همراه جدید را جایگزین آنی که رفته بکنند و اینطوری ویکی (مارین ابراین) وارد سریال شد. ولی علی رغم حفظ شدن کیفیت داستان‌ها، تیم جدید آن تاثیر قدرتمند تیم پیشین را نداشت.

بعد از یک دوره‌ی طولانی شامل، ۷۷ اپیزود که با اپیزود The Chase تمام شد، ایان و باربارا از دکتر هو جدا شدند تا دومین تیم تاردیسی نیز از هم بپاشد. و دکتر از آن زمان تا ریجنریت اولش، دیگر تنها با دو یا یک همراه به سفرهایش ادامه داد.

دکتر دوم (پاتریک تراوتون) اولین فصل حضورش را با تیم پولی (آنک ویلز)، بن (میچل کریز) و جیمی مککریمونی (فریزر هاینز) که خیلی هم مورد علاقه‌ی طرفداران بود، همراه بود. ولی این دکتر تا پایان دهه‌ی ۶۰ ترجیح میداد فقط با یک جفت همراه سفر کند.

دهه‌ی ۱۹۷۰:

دهه‌ی ۷۰ نه تنها برای اولین بار رنگ را به دکتر هو آورد بلکه گروهی از همراهان فوق‌العاده را برای دکتر نیز به ارمغان داشت.

در دوران دکتر سوم (جان پرتوی) لیستی چرخشی از بازیگران مهمان در سریال حضور داشتند که دکتر با آن‌ها وقت می‌گذراند. او که توسط تایم لردها به زمین تبعید شده بود و به طور موقت توانایی سفر در زمانش را با تاردیس از دست داده و برروی سیاره‌ی ما گیر افتاده بود، با «نیروی هوشمند وظیفه‌ی متحده» یا همان یونیت یک اتحاد تشکیل داد.

در طول سال‌ها، دکتر سوم همراه با لیز شاو (کرولاین جان)، بریگدیر لثبریج استوارت (نیکولاس کورتنی)، گروهبان بنتون (جان لِوِن)، مایک ییتس (ریچارد فرنکلین)، جو گرنت (کتی منینگ) و سارا جین اسمیت (الیزابت اسلیدن) برروی زمین با بیگانه‌ها مبارزه کرد. و حتی در اینجا لازم است اشاره‌ای به بازگشت مداوم شخصیت شرور و دوست-دشمن مستر (با بازی راجر دلگادو) در این دوران کنیم که برای سه فصل به جزء اصلی سریال تبدیل شده بود.

خوبی چنین گروهی این بود که «دکتر هو» نیازی نداشت که هر هفته یا حتی در هر داستان، تک تک شخصیت‌ها را نشان دهد. زمانی آن‌ها وارد داستان می‌شدند که بهشان نیاز بود و هرگز مخاطب را با حضور زیاد بریگدیر یا بنتون، اشباع نمی‌کردند. با تفاوت زیادی از تیم دکتر اول، گروه دکتر سوم بیشتر دوران ماجراهای اکشن بود. ولی مثل همیشه چیزهای خوب تمام می‌شوند.

با ورود دکتر چهارم (تام بیکر)، تیم تاردیس بار دیگر از هم پاشید. گرچه داستان آغازینش یک ماجرای یونیتی بود (Robot)، ولی در طول فصل‌های بعدی، یونیت تنها دو بار دیگر به سریال برگشت.

دکتر چهارم که در تجسم قبلی‌اش به اندازه‌ی کافی روی زمین مانده بود، دیگر سیاره‌ی ما را پشت سر گذاشت تا به همراه سارا جین و همراه جدیدش هری (ایان مارتر) سفر کند. البته هری هم بعد از چند ماجراجویی، آن‌ها را ترک کرد تا یکی از شاید بهترین زوج‌های دکتر هویی را به حال خودشان بگذارد.

دهه‌ی ۱۹۸۰:

پس از یک وقفه‌ی ۶ ساله یا این چنینی، تهیه کننده‌ی جدید، جان نیثن ترنر که در حال آماده سازی برای معرفی جوان‌ترین دکتر تا آن زمان، پیتر دیویسن بود، به اصول اولیه‌ی سریال برگشت. در حالی که دوران تام بیکر به عنوان دکتر چهارم به پایان خود می‌رسید، او به همان شکلی سریال را ترک کرد که به آن وارد شده بود: احاطه شده توسط همراهان.

دکتر چهارم بطور مختصر همراه با تایم لیدی، رومانا (با بازی لالا وارد) K9 و آدریک (متیو واترهاوس) سفر کرد. ولی این یک دوران کوتاه بود که با جدایی رومانا و K9 و جایگزین شدنشان با یک بیگانه‌ی دیگر به نام نیسا (سارا سوتون) و یک مهماندار خانم هواپیما، تیگان (جنت فیلدینگ) تمام شد. این گروهی بود که در کنار آدریک، شاهد ریجنریت دکتر چهارم به پنجم بودند.

برای بعضی از طرفداران، این اتفاق زیاد از حد بود. تیگان، آسی و آدریک برای دکتر پنجم دوست داشتنی دردسر ساز بودند، در حالی که نیسا توهین نمی‌کرد ولی چندان هم در داستان نقشی نداشت.

با این که بعضی از داستان‌های آن دوران ارزش وقت گذاشتن و دیدن را دارند، ولی خیلی‌ها نیز از این موضوع خوشحال شدند که مرگ آدریک باعث جدا شدن این تیم تاردیس از یکدیگر شد.

ولی درست فصل بعدی بود که دکتر پنجم دوباره با سه نفر همراه شد. این بار یک پسر مدرسه‌ای بیگانه، تورلا (مارک استریکسون) بود که دکتر، تیگان و نیسا را همراهی می‌کرد. هرچند دوباره وقت چندانی برای گروه نبود که با هم اخت شوند، چون نیسا خیلی زود سریال را ترک کرد و همراه بعدی، کاملیون، روباتی که تغییر شکل می‌داد هم به دلیل اینکه مشکل فنی داشت و درست کار نمی‌کرد، حضورش در سریال دوام چندانی نداشت.

بعد از آن نیز رفتن تیگان از سریال، تا چند دهه درهای تاردیس را به روی همراهان گروهی بست.

بعد از ۲۰۰۵:

از سال ۲۰۰۵ که دکتر هو برگشت، سریال چندان تاردیس را با ظرفیت تکمیل نشان نداد. گاهی چشمه‌ای از تیم تاردیسی را می‌دیدیم، ولی هیچ وقت این موضوع بیشتر از یک یا دو اپیزود دوام نمیاورد.

اولین سال برگشت سریال، دکتر نهم (کریستوفر اکلستون)، رز تایلر (بیلی پایپر)، کاپیتان جک هارکنس (جان بارومن) را به همراه میکی اسمیت (نوئل کلارک) و مادر رز، جکی (کمیل کدوری) داشتیم. در فصل بعدی، همراهان جدید و قدیمی در اپیزود School Reunion با یکدیگر ترکیب شدند. با بازگشت سارا جین و K9، آن دو دکتر دهم (دیوید تننت) و همراهان جدیدش رز و میکی را ملاقات کردند. و البته اپیزود پایانی فصل ۴ (Journey’s End) همراهان دکتر را طوری دور هم جمع کرد که پیش از آن هرگز مانندش را ندیده بودیم: دونا، مارتا، رز، کاپیتان جک، میکی، جکی و K9 همگی حضور داشتند. و این تیم بزرگ تاردیس که یک اتفاق ویژه مربوط به رفتن شورانر سابق، راسل تی دیویس از سریال بود، بازخورد مثبتی از عموم و طرفداران دریافت کرد.

استیون موفات نیز در دوران خودش، در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ برای دکتر یازدهم تیمی متشکل از ایمی (کارن گیلان)، روری (آرتور دارویل) و ریور سانگ (الکس کینگستون) تشکیل داد که آن هم تیمی دائمی نبود و تنها در برخی اپیزودهای خاص، می‌دیدیم که ریور به آن‌ها می‌پیوندد و حتی در فصل اول نیز روری حضور دائمی نداشت.

چه کسی می‌داند در آینده چه می‌شود؟

دکتر هو، در سال ۲۰۱۸ همراه با یک تیم تاردیسی دیگر قرار است برگردد تا در فصل ۱۱، دکتر سیزدهم با همراهانش گراهام (بردلی والش)، یاسمین (مندیپ جیل) و رایان (توسین کول) به ماجراجویی بپردازد.

با این تیم جدید، بنظر می‌رسد کریس چیبنال به اصلی برمی‌گردد که در دهه‌ی ۶۰ دکتر هو را به شهرت رساند: یک تاردیس متنوع و شلوغ. یا شاید هم به دوران دهه‌ی ۷۰ برگردیم و هر سه همراه دکتر، رایان، یاسمین و گراهام را هر هفته در هر اپیزود نبینیم. کسی چه می‌داند؟

در هر صورت یک جفت یا گروهی سه نفره از مسافرین تاردیس اغلب به عنوان یکی از استانداردهای سریال در نظر گرفته شده است. یک گروه ۴ نفره یا بیشتر، جدا از آن پارازیت دهه‌ی ۸۰ – تقریبا همیشه خوب از آب درآمده است.

در هر صورت، با وجود چیبنال که می‌خواهد یک برداشت مدرن و تازه از چنین گروهی را به سریال بیاورد، آینده بنظر روشن می‌رسد.

+

 

نوشته آیا یک تیم از همراهان در تاردیس جواب می‌دهد؟ اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

ماجرای دکتر شدن دیوید تننت

$
0
0

دیوید تننت در مصاحبه‌ای قدیمی با بفتا، تعریف کرد که چطور نقش دکتر به او پیشنهاد شد و چی شد که آن را قبول کرد. ترجمه‌ی صحبت‌هایش را می‌توانید در ادامه بخوانید:


«من در خانه‌ی راسل تی دیویس بودم که در آن زمان شورانر سریال بود. او تازه فصل اول را تمام کرده بود و داشت قسمت‌هایی را به من نشان می‌داد. فکر می‌کردم داره بهم نشون میده فقط چون که به سریال علاقه دارم. چون ما با هم داشتیم روی یه سریال دیگه کار می‌کردیم به اسم کازانوا که اون رو هم دیویس نوشته بود. و اون گفت “طرف ما بیا، چند تا صحنه‌ی سر دستی بهت نشون میدم.” و من جواب دادم “ای ول! عالیه! خوش می‌گذره!” چون می‌دونید که، اون بازگشت دکتر هو بود، سریالی که من باهاش بزرگ شده بوم. مثل خود راسل. پس اون چند تا صحنه بهم نشون داد و این خبر غافلگیر کننده و بزرگ رو بهم داد که دارن دنبال یه نفر می‌گردن که نقش رو به عهده بگیره. من حسابی از این موضوع غافلگیر شدم. خیلی عجیبه وقتی با یه چیزی بزرگ شدی و یه طرفدار درست و حسابی بودی که پوستراشو روی دیوار اتاقت داشتی. مامان بزرگم برام یه شال دراز بافته بود، با جامپر کریکت، و من تو حیاط پشتی وقت می‌گذروندمو وانمود می‌کردم انواع و اقسام شخصیت‌های مختلف هستم. خارق‌العادس که اون همه سال بعد کسی از من بخواد بخشی از این سریال بشم که حتی خدا میدونه برای چند سال هم پخش نشده. خیلی غیر ممکن بود. واقعاً الان هم غیر ممکنه. پس یه تجربه‌ی سورئال خارج از بدن بود. خیلی هم هیجان انگیز بود، و بعد کمی ترسناک شد. من یک هفته یا بیشتر وقت گذاشتم که دربارش فکر کنم، به توصیه‌ی خود راسل هم بود چون اون هم به طرق مختلف همین تجربه‌ی یکسان رو با سریال داشت. اون هم با سریال بزرگ شده بود و ازش الهام گرفته بود که نویسنده بشه. و اون می‌دونست که قراره واکنش هزاران نفر رو به این موضوع ببینم. می‌دونید، این هیجان انگیزه و بعد البته به این واقعیت هم می‌رسی که “اوه من باید برم سر کار و این کار رو بکنم و خرابش نکنم” و یه جورایی خود ۸ سالم رو ناامید نکنم. این از همه سخت تر بود. و حتی با وجود اینکه دکتر هو برای مدتی تو تلویزیون نبود، با میزان توجه و موشکافی‌ای که در همون زمان، حتی قبل از پخش فصل اول داشت می‌گرفت، می‌دونستی داری وارد کاری میشی که اگر موفق نمی‌شد، جلوی چشم همه شکست می‌خوردی و این خیلی چیز سختیه. و در اون مرحله حتی نمی‌دونستی واکنش‌ها نسبت به فصل اول قراره چی باشه، پس فکر می‌کردی “ممکنه من وارد کاری بشم که ادامه پیدا نکنه، ممکنه من این صحنه‌ی کوچیک رو برای معرفی خودم در آخر فصل اول فیلمبرداری کنم، فقط برای اینکه بعدش بفهمم دیگه تمامه.” میدونی، بازیگری که کوتاه‌ترین مدت رو در این نقش داشت. پس خیلی چیزها بود که دربارشون فکر کنم و همچنین من می‌دونستم که از ناشناس بودن خودم دارم دست می‌کشم. من از اینکه یه بازیگر معمولی باشم لذت می‌بردم، از اینکه افراد مشخصی گهگداری من رو بشناسن لذت می‌بردم. ولی چیزی نبود که بطور مشخص روی زندگیم تاثیر بذاره. و من به قدر کافی می‌دونستم که با گرفتن نقشی مثل این، زندگی من قراره عوض بشه. حتی اگر هم موفق نمی‌شد، صورتم به اندازه‌ی کافی همه جا پخش می‌شد. پس چیزهای زیادی بود که دربارشون فکر کنم، و بعد یه روز بیدار شدمو گفتم “تو داری سر چی بحث میکنی؟” چون آدم دور خونه می‌چرخه و به همه‌ی دلایلی که چرا نباید این کار رو بکنه یا چرا ممکنه کار خوبی باشه فکر می‌کنه. و بعد من فکر کردم کار کردن با یه نویسنده‌ی فوق‌العاده توی سریالی که عاشقشی، یه فرصت خارق‌العادس. پس این همه بحثت چیه؟ پس وقتی من به همچین لحظه‌ی روشنگری‌ای رسیدم دیگه راه برگشتی نبود.»

نوشته ماجرای دکتر شدن دیوید تننت اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

نقد و بررسی اپیزود The Christmas Invasion، نخستین داستان دکتر دهم

$
0
0

«با من درنیافت، هریت جونز، چون من الان آدم دیگه‌ای شدم»

شماره اپیزود: اولین اپیزود ویژه‌ی کریسمس سری مدرن

عنوان اپیزود: Christmas Invasion

نویسنده: راسل تی دیویس

کارگردان: جیمز هاوز

بازیگران: دیوید تننت، بیلی پایپر، نوئل کلارک…

مدت زمان: ۵۸ دقیقه

خلاصه داستان : جشن کریسمس است و دکتر تازگی ریجنریت کرده و بیگانه‌ها در حال حمله به زمینند…

منتقد: فرنوش فدایی

 


اولین اپیزود دکتر دهم، اپیزودی کریسمسی بود که در آن هم خبر چندانی از دکتر نبود. بیچاره آن‌هایی که به هزار امید و آرزو شب کریسمس را جلوی تلویزیون‌هایشان نشسته بودند تا دکتر جدید را ببینند که البته متاسفانه اتاق بغلی خوابیده بود و صبح زودش هم احتمالاً باید سر کار می‌رفت و در نتیجه نشد که چندان زیارتشان کنیم. و بدتر از آن‌که حتی داستان خوبی هم برای تعریف کردن نداشت.

دکتر تازه ریجنریت کرده و حالش چندان مساعد نیست. تاردیس در شب کریسمس روی زمین  فرود می‌آید و دکتر بیرون می‌پرد و رز با رفرنس به شروع دوران دکتر چهارم، دیالوگ معروف «here we go again» را تکرار می‌کند. رز، دکتر را به خانه‌اش می‌برد تا استراحت کند و این‌ها همه در حالی‌ست که زمین در خطر قریب الوقوع حمله‌ی فضایی‌ها قرار دارد و هریت جونز که حالا دیگر نخست وزیر است و دهن همه را هم با این سمت جدیدش سرویس کرده و به گواه اپیزودهای بعدی، سرویس‌تر هم خواهد کرد، باید با آن‌ها وارد مذاکره کند و جلوی این خطر را بگیرد، چرا که احمقی نمونه خون خودش را در کپسولی گذاشته و به فضا فرستاده بود تا بیگانه‌ها اگر آن را پیدا کردند، بیشتر با نوع بشر آشنا شوند و نتیجه‌اش همین شده که بیگانه‌ها انسان‌ها را از طریق کنترل خون، تحت سلطه‌ی خود درآوردند.

و از آنجایی که اولین اپیزود حضور دکتر دهم در سریال، دست بر قضا یک اپیزود کریسمس است، بابانوئل و درخت کریسمس هم به رز، میکی و جکی حمله می‌کنند. این از مشکلات بزرگ اپیزودهای کریسمس سری مدرن است. اینکه نویسندگان تلاش دارند کریسمسی بودن اپیزود را نه به کمک تم و لحن و فضاسازی و احساس نو شدن سال و تعطیلات زمستانی، مثل آثار شین بلک، بلکه صرفاً با نمادهایی که بدون نیاز داستانی واقعی داخل ساختار قرار می‌گیرند به مخاطب القا کنند. نتیجه هم ابتر ماندن لحن کریسمسی می‌شود که نویسنده آنقدر تلاش کرده به آن برسد و هم فروپاشی منطق داستانی و ایده‌ی علمی تخیلی. مثلاً ایده‌ی اصلی همین داستان شاید انقدرها احمقانه نباشد و بتواند یک داستان استاندارد دکترهویی باشد، ولی وقتی این ایده به اجبار با حمله‌ی یک درخت کریسمس به کاراکترها یا روبات‌های بابانوئلی همراه می‌شود، سریال را بیش از حد احمقانه می‌کند و تعلیق باور مخاطب را نابود می‌کند.

این‌که دکتر بیش از شصت درصد اپیزود را خواب است، در واقع تقلیدی از اپیزود اول دکتر سوم است که او نیز بیشتر اپیزودش را خواب بود و فرصتی داد تا سریال بتواند شخصیت‌های جدیدش که اعضای U.N.I.T و در آینده همراهان دکتر هستند را معرفی کند. چیزی که در این اپیزود لزومی ندارد. ما رز، میکی و جکی را به خوبی می‌شناسیم و نیازی به شناخت بیشترشان نداریم. حتی خیلی خوشحال می‌شویم اگر آن‌ها را دیگر نبینیم، و به جایش بیشتر دکتر جدید را بشناسیم، و اپیزود تنها بیست دقیقه از وقتش را در اختیار او قرار می‌دهد تا خودش را نشان بدهد و اصلاً از همان لحظه‌ای که او درهای تاردیس را باز می‌کند و بیرون می‌آید، سریال چند درجه بهتر می‌شود و به محض این‌که شروع می‌کند به حرف زدن تا بیگانه‌ها را سرزنش کند و از انیمیشن شیر شاه نقل قول می‌کند، نشان می‌دهد چقدر دکتر است. اصلاً راستش را بخواهید، او حتی پیش از این، در مینی‌اپیزودی که او را تازه بعد از ریجنریشن نشان داده بود، خوش درخشید و توانست از همان لحظه هم خودش را به عنوان دکتر ثابت کند.

خلاصه این اپیزود در هیچ کدام از دسته‌بندی‌هایش جایگاه خوبی ندارد. نه اپیزود کریسمسی خوبی است، نه به عنوان اولین اپیزود دکترش خوب عمل کرده است (جدا از آن بیست دقیقه‌ی آخر) و کلاً در بین اپیزودهای مدرن هم شاید love and monsters نباشد، ولی Satan Pit هم نیست. از طرفی پلات اپیزود بیش از حد تُنُک و کم‌جزئیات است، و همان جزئیات اندکش هم بیش از حد توی چشم و شعاری هستند. مثلا ساب‌پلات جنگ‌طلب بودن هریت جونز خیلی شتاب‌زده و نپرداخته است و واکنش دکتر به او و طرد کردنش و سلب قدرتی که از او انجام می‌دهد هم شیفتی بسیار ناگهانی در لحن است که به لحن سرخوش احمقانه‌ی مابقی اپیزود نمی‌خورد.

با وجود تمام این‌ها، نباید فراموش کرد هدف این اپیزود معرفی دکتر جدید بوده است، و با وجود اینکه در اکثریت زمان اپیزود، از انجام این وظیفه شانه خالی می‌کند، در نهایت وقتی به لحظه‌ی اصلی ماجرا می‌رسد، کارش را به خوبی هر اپیزود دیگری انجام می‌دهد. انرژی دکتر دهم، بی‌خیالی‌اش، کاریزمایش و اعتماد به نفسش، شجاعتش و آماده به نبرد بودنش، خشم بعدی‌اش از هریت جونز و البته تمام این‌ها با اجرای دیوید تننت که تا همیشه به عنوان یکی از بهترین دکترها از او یاد خواهد شد، هر بیننده‌ی شکاکی را مطمئن می‌کند که نه تنها سریال قرار نیست نسبت به دوران کریستوفر اکلستون پس‌رفت کند، بلکه بلاشک لااقل در حد شخصیت و اجرای دکتر پیشرفت خواهد کرد و یکی از دوران‌های به یادماندنی سریال را خواهد ساخت. آن احساس کشف دکتر جدید در بیست دقیقه‌ی پایانی اپیزود برای هوادارانی که اولین بار در سال پخش داستان را تماشا کردند، احتمالاً از احساسات شیرینی است که هرگز فراموش نخواهد شد. فقط حیف که این تجربه عوض آنکه در یک ساعت کامل اپیزود جا بگیرد، به بیست دقیقه تقلیل داده شد.


نقد از فرنوش فدایی
کپی‌رایت © ۲۰۱۸ هووین
هرگونه کپی‌برداری بدون ذکر منبع مجاز نمی‌باشد

نوشته نقد و بررسی اپیزود The Christmas Invasion، نخستین داستان دکتر دهم اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

مصاحبه‌ی گاردینز با دیوید تننت

$
0
0

دیوید تننت: تو برای بعضیا همیشه دکتر می‌مونی.

دیوید تننت ۴۷ سال پیش با اسم دیوید مک دونالد در لوثیان غربی به دنیا آمد. در سن ۳ سالگی به پدر و مادرش گفت که به خاطر دکتر هو می‌خواهد بازیگر شود. او قبل از داشتن نقش‌هایی روی صحنه در کمپانی سلطنتی شکسپیر، در دانشگاه سلطنتی موسیقی و درامای اسکاتلند درس می‌خواند. در سال ۲۰۰۵ با گرفتن نقش دکتر دهم به رویای کودکی‌اش رسید. او ۵ سال در این نقش بازی کرد. نقش‌های دیگر او نیز شامل برادچرچ، هری پاتر و جام آتش و جسیکا جونز مارول می‌شوند. با بازیگری به اسم جورجیا موفات ازدواج کرده و آنها ۴ فرزند دارند. به تازگی پادکستی با محوریت مصاحبه به راه انداخته به نام “دیوید تننت با به همراه …. پادکست می‌سازد” که در آن با چهره‌های فرهنگی مثل اولیویا کولمن یا ووپی گلدبرگ مکالمه‌های نسبتاً عمیق دارد.

گاردین: شما در پادکست جدیدتون گفتید “کمی غیر قابل توصیفه” چجوری این جوری شد؟

دیوید: اتفاقی بود، داشتم با منشیم راجع به علاقه‌ی شدیدم به پادکست‌ها حرف می‌زدم و قبل اینکه به خودم بیام از اتاق تولید سر در آوردم. سر اینکه کی انجامش بده فرضیه سازی می‌کردیم. همه‌ی کسایی که بودن خیلی علاقه مند بودن و تهش یهو قرار شد من این کار رو کنم. این زندگی جدا رو داشتن جالبه. یه جور فشار کنار زندگی اصلیه.

گاردین: به شوخی گفتی که این یه جور بحران زندگیه. هست؟

دیوید: اگر باشه که خیلی بهتر از خریدن یه ماشین خفن یا فرار کردن با رقاص کابارست! من چند سال دیگه ۵۰ سالم می‌شه. که خیلی حرف عجیب غریبی به نظر میاد واسم. تو ذهن خودم هنوز ۳۰ سالمه.

گاردین: پادکست خاصی الهام بخشت بود؟

دیوید: “بحث اینجاست”ِ الک بالدوین. برای اون هم این کار شغل اصلیش نیست ولی خیلی عالی کارشو انجام میده. احتمالا بخاطر اینه که خیلی نترس و باحاله. من هیچ کدوم از اینا نیستم ولی این که می‌نشست با آدمایی که می‌شناخت یا یه ربطی بهشون داشت برای مصاحبه‌های آزاد و راحت که اکثرا خیلی چیزها رو درباره‌ی اشخاص برملا می‌کنن رو دوست داشتم.

گاردین: به چه پادکست‌های دیگه‌ای گوش میدی؟

دیوید: سیاست هفتگی گاردین از مورد علاقه‌هامه. همچنین Pod save America, true crime ones such as serial, the RFK tapes خوبه تو این دورانی که دنیا داره نابود میشه آدم یه آنالیزی داشته باشه. بهترین چیز در مورد پادکستا اینه که آدم یه جورایی ایستگاه رادیویی خودشو داره.

گاردین: گوردن براون (نخست وزیر سابق بریتانیا) تو قسمت بعدی مهمونته. چطور اینجوری شد؟

دیوید: من تقریباً تمام عمرم طرفدار حزب اون بودم و از همین راه هم خودش رو می‌شناسم. توی فستیوال کرک کیدلی بهش برخورد کردم و ازش درخواست کردم. البته یه حسی دارم که نمی‌تونست نه بگه. من عاشق حرف زدن با بازیگرام ولی می‌خواستم صداهای دیگه هم شنیده بشن. این آدمیه که یه کشور رو گردونده. تجربه‌های یه نفر نمی‌تونن از این شگفت‌انگیزتر باشن.

گاردین: نظرت درباره‌ی کل این جنجال شیر تو شیر برگزیت چیه؟

دیوید: واقعاً چیز دیگه‌ای نمیشه بهش گفت مگه نه؟ من نمی‌دونم چه خبره یا راه حل چیه، که مشکلی نبود اگر احساس می‌کردم کسی هست که بدونه راه حل چیه، مثل اینه که داریم مسیری به سمت خودکشی می‌ریم و حتی اگر پیشنهاد یه راه دیگه رو بدی همه بهت میگن خائن. یه سری دلقک که تو شرایط عادی به هیچ وجه بهشون گوش نمی‌دادیم. الان این جایگاه غیرقابل باور رو تو کشور دارن و دارن دولت رو مجبور می‌کنن آزادی مردم رو بخرن. هیچ کدومش با عقل جور در نمیاد ولی به نظر میاد که وضعیت سیاسی همه جای دنیا الان همینه. فقط آدم می‌تونه امیدوار باشه که یه قضیه مثل یه آونگه و خودش خودشو درست می‌کنه.

گاردین: این درسته که تنها توصیه‌ای که به جودی ویتکر برای نقش دکتر کردی، راجع به توجه زیادیه که قراره بهش جذب بشه؟

دیوید: برای بعضیا، تو همیشه دکتر می‌مونی که یه چیز فوق‌العاده و شرمنده کننده‌ست ولی باید یه سری تغییرات تو زندگیت رو قبول کنی. باید براش آماده باشی. یه تجربه ی خاصه و گروه حمایت کننده ازت که حست رو درک کنن خیلی تعدادشون کمه. هیچ کس راجع به چه جور بازی کردن این نقش بهت توصیه‌ای نمیکنه. اون بخشیه که آدم بخاطرش میره درس می‌خونه. آدم به چیزای دیگه می‌تونه کمک کنه. جودی خیلی انتخاب هیجان‌انگیزی بود. من خیلی بخاطر موفقیتی که داشته بهش افتخار می‌کنم.

گاردین: نظرت درباره‌ی این که می‌گفتن این فصل دکتر هو زیادی “درس زندگی درباره‌ی برابری انسا‌ن‌ها (صحت سیاسی)” داشته چیه؟

دیوید: اصلاً مگه چنین چیزی ممکنه؟ معنی این جمله چی هست؟ در واقع این یکی از نقاط قوت دکتر هو بوده همیشه.

گاردین: تو در حال حاضر در حال بازی تو بازسازی کمدی جولیا دیویس به اسم کمپینگ هستی. طرفدار ورژن اصلی بودی؟

دیوید: متاسفانه نبودم. ولی وقتی نقش رو بهم پیشنهاد دادن، تو یه روز همشو جمع کردم و عاشقش شدم. این ایده‌ی لینا دانهام و لنی کانرزه. من تو سریال “دختران” خیلی طرفدارشون بودم. و کار کردن باهاشون با ردی از جولیا دیویس فوق‌العاده بود.

گاردین: تا حالا با نیل تننت که اسمش رو برای عضویت در انجمن بازیگری قرض گرفتی ملاقات داشتی؟

دیوید: هیچ وقت. من همیشه طرفدار “پسرای فروشگاه حیوانات” (اسم گروه آهنگی که نیل تننت عضوش است) بودم پس خیلی دوست دارم ببینمش ولی از یه طرف خجالت زده هم هستم که چطور خود ۱۶ سالم اسمشو دزدیده. امیدوارم مجبورم نکنه بابتش کرایه بدم! در کارت عضویت بازیگری باید یه لیست از گزینه‌ها می‌نوشتم. اولیش برای من دیوید برندن بود (از کرک برندون که عضو گروه نیزه‌ی سرنوشته) که انتخاب بهتری هم بود برای فیلم‌هایی که اسم ها رو بر اساس حروف الفبا می‌نویسن.

گاردین: ایستگاه بعدی Good Omens از شبکه‌ی آمازونه که بر اساس کتاب با همین اسم نوشته‌ی تری پرچت و نیل گیمنه. ساختن اون خوش گذشت؟

دیوید: بیش از اندازه خوب بود. کاملاً دیوانه کنندست چون خود نیل گیمن اقتباس گرفته و شورانره. منحصر به فرد بودنش اصلاً آبکی نیست. تری تقریباً به عنوان آخرین درخواستش از نیل خواست که اینو بسازه پس کاملاً با عشق ساخته شده. کل این سریال در یادبود تری ساخته شده. کلاهش توی دیالوگ خونی روی میز بود.

گاردین: تو نقش کراولی رو بازی می‌کنی. یه شیطان با موی قرمز و مردمک‌های مار. این قیافه‌ی خوبی واست بود؟

دیوید: من مو رو خیلی دوست داشتم. موهای خودم ته‌رنگی ازش رو داره پس نسبتاً بهم میومد. مایکل شین اسرافیل رو بازی می‌کنه. دقیقاً نقطه‌ی مقابل من. با هم موافقت کردیم که وقتی پیر شدیم و داشتیم تور تئاتر Good Omens می‌ذاشتیم، هر شب جای نقشامون رو با هم عوض کنیم.

[منبع]

نوشته مصاحبه‌ی گاردینز با دیوید تننت اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.


سازندگان Good Omens، هواداران را برای پیدا کردن ایستراگ‌های دکتر هو در سریال به چالش می‌کشند.

$
0
0

سریال Good Omens ساخته‌ی آمازون، روایت یک آخرالزمان قریب‌الوقوع است که براساس کتابی به همین اسم، نوشته‌ی نیل گیمن و تری پرچت ساخته شده است.

دیوید تننت، بازیگر دکتر دهم در این سریال نقش شیطانی به نام کراولی را بازی می‌کند که به همراه فرشته‌ی هم‌قطارش با بازی مایکل شین، در تلاش است تا جلوی آخرالزمان را بگیرد.

پیش از این نیل گیمن وعده داده بود سریال از خیلی جنبه‌ها فضای دکتر هویی دارد و نه فقط هم بخاطر حضور دیوید تننت. حالا به تازگی در پنل Good Omens در SXSW این مسئله دوباره مطرح شد و بیشتر درباره‌ی آن صحبت شد.

مکینون، یکی از سازندگان سریال در این پنل گفت: «نه تنها ما یه دکتر داریم، بلکه نزدیک هفت یا هشت تا ایستراگ هم داریم.»

 مکینون که خودش از کارگردانان دکتر هو نیز بوده است، مدعی است که این رفرنس‌ها به خوبی در سریال مخفی شده‌اند.

گرچه گیمن اولین رفرنس را لو می‌دهد تا برای پیدا کردن بقیه کمکی کرده باشد: «جک وایتهال نقش نیوتون پولسیفر را بازی می‌کند و اولین باری که او را می‌بینید که مشغول رفتن سراغ کاری است که در شرف اخراج شدن از آن است، کراواتش درواقع شال دکتر چهارم است – که به عنوان یه کراوات خیلی کوچیکه.»

گیمن با خنده اضافه می‌کند: «می‌دونید که باید خیلی طرفدار دکتر هو باشه چون فقط یه دونه کراوات داره.»

بقیه‌ی ایستراگ‌ها را نیز در سریال که از ۳۱ می پخش می‌شود می‌توانید پیدا کنید.

نوشته سازندگان Good Omens، هواداران را برای پیدا کردن ایستراگ‌های دکتر هو در سریال به چالش می‌کشند. اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

تمام ایستراگ‌ها و رفرنس‌های موجود در سریال Good Omens

$
0
0

نیل گیمن حدود دو ماه پیش از پخش سریال قول داد “Good Omen” پر از رفرنس ها و ایستراگ‌های دکتر هویی خواهد بود و منتظر است تا طرفداران آن‌ها را پیدا کنند. 

در اینجا ما نه تنها به رفرنس‌های دکتر هویی اشاره می‌کنیم، بلکه دیگر ایستراگ‌های پنهان شده در سریال را نیز توضیح می‌دهیم. از اکتسرمینیت گفتن ونزلی دیل گرفته تا ایده‌هایی که دکتر…اهم، یعنی کرولی به شکسپیر می‌دهد!

 رفرنس‌‌های دکتر هویی:

دکترهو احتمالا آمار بیشترین تعداد رفرنس‌های سریال را دارد که بعضی از آن‌ها خیلی واضحند و برخی دیگر را باید با دقت بیشتری نگاه کرد.

کراوات نیوت: این یکی از آن رفرنس‌های واضح است که حتی خود نیل گیمن هم قبل از شروع سریال به وجود آن اشاره کرده بود. نیوتون پولسیفر را در روز اول اداری خود می‌بینیم که کراواتی به گردن زده است که طرح شال گردن دکتر چهارم را دارد.

شکسپیر: در اپیزود “Shakespeare Code” دکتر هو، دکتر دهم همراه با مارتا به همراه شکسپیر به “تئاتر گلوب” می‌روند. در قسمت سوم Good Omens نیز کرولی با ازیرافل در همان تئاتر برخورد می‌کند. ستینگ و ظاهر سالن ها کامل شبیه به همند (و هر دو کپی برابر اصل!)

همچنین، در آن اپیزود، دکتر چند باری از جملات شکسپیر از نمایش‌نامه‌های مختلفش که هنوز نوشته نشده بودند استفاده می‌کند و به او ایده می‌دهد. در Good Omens هم شکسپیر جمله ای از نمایش “آنتونی و کلئوپاترا” را از کرولی می‌شنود و تصمیم می‌گیرد از آن استفاده کند. شاید دلیل این‌که کرولی بعداً نام خودش را به آنتونی جی کرولی تغییر می‌دهد هم همین باشد

.

بشکن!: همه می‌دانیم دکتر می‌تواند با یک بشکن درهای تاردیس را باز و بسته کند، و می‌دانیم اولین بار در قسمت “Forest of the Dead” دکتر دهم برای اولین بار این کار را می‌کند. در Good Omens نیز، کرولی به مراتب درهای بنتلی‌اش را با یک بشکن ساده می‌بندد (در قسمت اول دقیقا بعد از این کار آقای یانگ او را دکتر خطاب می‌کند). اما بهترین استفاده از این رفرنس در قسمت پنجم است که کرولی هنگام ورود به کتابفروشی در حال سوختن ازیرافل، با یک بشکن درها را باز می‌کند و می‌بندد و در همان لحظه متوجه می‌شوید که درهای کتابفروشی چقدر شبیه درهای تاردیس هستند فقط به جای آبی، قهوه‌ای‌اند.

تاردیس: اگر پلاک ماشین پدر آدام را با دقت نگاه کنید می‌بینید که رویش نوشته SIDRAT که اگر از آخر به اول بخوانید می‌شود TARDIS. همچنین SIDRAT نام تاردیس‌های شیطانی که به وارلردها تعلق داشتند است.

گلفری: ولی احتمالاً بهترین ایستراگ دکتر هویی سریال که رفرنس کاملاً مستقیم است و اثباتی است بر حقیقی بودن شخصیت دکتر یا حداقل نژاد تایم لردها در دنیای Good Omens، در قسمت چهارم سریال است که کرولی دنبال سیاره ای برای فرار به آنجا از دست آرماگدون می‌گردد، و وقتی ورق‌های کتاب در اتاق به پرواز درمی‌آیند، یکی از صفحاتش گلفری، خانه‌ی دکتر را نشان می‌دهد.

همچنین باجه‌ی تلفن به دفعات پشت سر شخصیت دیوید تننت و حتی در تیتراژ آغازین سریال ظاهر می‌شود که بارها در فیلم‌ها و سریال‌های دیگر نیز که سعی داشتند به دکتر هو رفرنس دهند از آن استفاده کرده‌اند. مثل هجو دکتر هو در سریال Community با عنوان Inspector Spacetime یا رفرنس دکتر هویی در سریال The Suite Life of Zack and Cody از دیزنی چنل که زک و کودی از طریق یک باجه‌ی تلفن به دنیای موازی سفر می‌کنند. یک سری تئوری‌ها هم هستند که می‌گویند تاردیس میسی در فصل هشتم دکتر هو، یک باجه‌ی تلفن بوده است.


شوی رادیویی:

گود اومنز در ۲۰۱۴ هم اقتباسی رادیویی داشت. و در سریال هم اشاراتی به آن شده بود. بسیاری از دیالوگ‌های سریال که در کتاب نبوده‌اند از این اقتباس رادیویی، گرفته شده‌اند. دیالوگ‌های شخصیت اگنس ناتر (که هم در سریال و هم در شوی رادیویی توسط جوزی والترز بازی شده است) تقریبا در هر دو نسخه یکی هستند. (به جز مواقعی که اگنس در نقش راوی است و در سریال این نقش به خدا، فرانسیس مک دورماند، واگذار شده بود).

ونزلی دیل در هر دو اقتباس طرفدار دکتر هو است. در سریال که از “Exterminate” برای سناریویی که آدم فضایی باشد، استفاده می‌کند و در شوی رادیویی هم وقتی آدام انسان نیست و بچه‌ها می‌خواهند از او دور شوند می‌گوید باید برود خانه تا به پخش برنامه‌ی دکتر هو برسد.

میچ بن، دیگر بازیگری است که نقشش را در سریال به عنوان صدای الویس پیرسلی آشپز، زنده کرد. (سریال رفرنسی به اصل کتاب و برنامه‌ی رادیویی دارد به جایی که “مرگ” در حال بازی و منتظر بقیه‌ی اسب سواران/موتور سواران است و یکی از سوالات این است که الویس پیرسلی در چه سالی مرد و “مرگ” می‌گوید: «برام مهم نیست این دستگاه چی میگه، من هیچ وقت سراغ الویس پیرسلی نرفتم.»).


نویسنده‌ها:

تری پرچت و نیل گیمن از همان اول قول دادند اگر اقتباسی از این کتاب ساخته شد، حتما در آن کمیو داشته باشند و به قولشان هم عمل کردند. (همانطور که در قسمت اول برنامه‌ی رادیویی نقش دو افسر پلیس به نام‌های خودشان را ایفا کردند که از دست رانندگی کرولی شاکی بودند و در آخر هم به دلایل نامعلومی ناپدید می‌شوند!)

نیل گیمن:

خود نیل گیمن در قسمت چهارم در سینمایی که کرولی نشسته است، چند ردیف جلوتر از او خوابش برده است. و همچنین صدای خرگوش‌هایی که در فیلم حرف می‌زنند کار خود گیمن است!

 در قسمت پنجم، مامور جلوی در پایگاه هوایی، در حال خواندن “American Gods” نیل گیمن است. داگلاس مکینان (کارگردان سریال) در توییتی گفت که این ایده‌ی خودش بوده و نیل گیمن را خجالت زده کرده است.

نیل گیمن گفته بود ایده‌ی اولیه‌ی “آنها” را از شخصیت‌های سری کتاب‌های “ویلیام، پسری که…” نوشته ی ریچارد کرامپتون، گرفته بود. (ادام را از ویلیام، وندزلی دیل را از هنری، برایان را از داگلاس، پپر را از جیجنر و “سگ” را از سگشان، جامبل) و برای همین قصد داشت اسم آدام را همان ویلیام و اسم کتاب را “ویلیام، پسری که انتی کرایست بود” بگذارد. در قسمت آخر، بعد از ریبوت کردن جهان، وقتی کرولی در ظاهر ازیرافل به کتاب فروشی می رود متوجه می شود همین سری “ویلیام پسری که…”ی ریچارد کرامپتون به کتاب های جدید دنیا اضافه شده اند. که در واقع نوعی رفرنس به این موضوع است.

تری پرچت:

فیلمبرداری Good Omens تقریبا دو سال بعد از مرگ تری پرچت آغاز شد اما نیل گیمن کمیوهای او را حفظ کرد.

اولین باری که ازیرافل را در کتاب فروشی می‌بینیم، در حال آویزان کردن کتش است و یک کلاه فدورا روی جارختی است. در قسمت دوم در روزنامه‌ای که دور آگهی “ارتش ساحره یاب” خط کشیده شده و در دست نیوت است، یک آگهی دیگر در سمت راست آن وجود دارد که می گوید: “کلاه گم شده: کلاه سیاه عمو تری و شال گردن قرمز-زردش توی یک کتاب فروشی نزدیک سوهو گم شده، لطفا اگر پیداش کردید به این شماره تماس بگیرید.” و همچنین زیر آن یک آگهی دیگر وجود دارد که می گوید:”کتاب گم شده: من کتاب “رنگ جادو” (که یکی از کتاب‌های نسبتا معروف تری پرچت است) را گم کردم…”

همچنین جایی که “مرگ” در حال بازی کامپیوتری است، در دستگاه کناری می‌توانید ببینید که “مرگ” تقریبا همه‌ی بالاترین امتیازها را ازآن خود کرده است اما بالاترین امتیاز (که بالاترین امتیاز ممکن بازی است) برای شخصی به نام “ت. پرچت” است (جالب است بدانید مرگ یکی از شخصیت‌های “دیسک ورلد” (مجموعه‌ی فانتزی ۴۱ کتابه از تری پرچت) هم است).

در آخر هم سازندگان سریال را به تری تقدیم می‌کنند.

از نظر من بهترین بخش این کمیوها، همان کمیو بودنشان است. یعنی اگر خیلی ریز نشوید متوجهشان نمی‌شوید. دوربین روی آنها زوم نمی‌کند و درست مثل یک کمیوی معمولی، فقط آنجا هستند، منتظرند تا خودتان متوجهشان شوید.

شما متوجه چند تا از این ایستراگ‌ها و کمیوها هنگام دیدن سریال شدید؟

نوشته تمام ایستراگ‌ها و رفرنس‌های موجود در سریال Good Omens اولین بار در هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو. پدیدار شد.

مصاحبه‌ی جدید با دیوید تننت و مایکل شین درباره‌ی “Staged”

$
0
0
شماره‌ی جدید مجله‌ی TV and Satellite Week، که این هفته به بازار می‌آید، با دیوید تننت و مایکل شین درباره‌ی سریال کمدی جدیدشان «Staged»، که با رعایت فاصله‌ی اجتماعی ساخته شده، حرف می‌زنند. در این سریال مایکل شین و دیوید تننت نقش خودشان را بازی می‌کنند. آن‌ها قرار بود در نمایش تئاتر «شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده» (Six Characters in Search of an Author) در سالن West End ایفای نقش کنند. شیوع ویروس این نمایش را متوقف کرد، ولی کارگردان (سایمن اونز، که او هم قرار است در این سریال نقش خود را بازی کند) نمی‌خواهد چنین فرصتی را از دست بدهد. او که می‌داند این فرصت چقدر می‌تواند برای او مفید باشد، سعی در متقاعد کردن بازیگرانش برای تمرین آنلاین می‌کند. تنها کاری که باید بکنند، خواندن صحنه‌ی اول است. اما در طی سریال با موانع متعددی سر راهشان مانند: بی‌حوصلگی، حواس‌پرتی، مدرسه نداشتن بچه‌ها و غرور خودشان رو به رو می‌شوند.

چی می‌تونید راجع به سریال بهمون بگید؟

مایکل شین: درباره‌ی دو تا بازیگر جوان و شجاع به اسم دیوید و مایکله. ایده‌ی اصلی داستان اینه که ما قرار بود تو یه نمایش بازی کنیم و بعد قرنطینه شروع شد و کارگردانمون (سایمن اونز) می‌خواد تو این مدت بی‌کار نباشیم و پیشنهاد تمرین کردن با ویدیوکال رو میده.

دیوید تننت: و به طرز جالبی اون شخصیت‌ها هم تو خونه با پارتنرهاشون، جورجیا و آنا، تو قرنطینه‌اند؛ که آنچنان هم از پارتنرهای خودمون، جورجیا تننت و آنا لاندبرگ متفاوت نیستند.

هر دوی شما پارسال در سریال Good Omens شبکه‌ی آمازون پرایم هم بازی کرده بودید. همکاری دوباره رو دوست داشتید؟

دیوید: دفعه‌ی قبلی که با مایکل همکاری کردم مجبور بودم شلوار تنگ و لنزهای ماری بپوشم و برم اونور آب. این سری فقط خودمو از تخت می‌کشیدم بیرون، لباس گرمکن می‌پوشیدم و حتی گاهی موهامم شونه نمی‌کردم. از اول تا آخرش خوش‌گذرونی بود.

همکاری با بقیه‌ی اعضای سریال چطور بود؟

مایکل: خب جفتمون داریم نسخه‌ای از خودمون رو بازی می‌کنیم که داره با نصف دیگه همکاری می‌کنه که خیلی جالبه. من و آنا یه دختر ۸ ماهه داریم، لایرا، که تو Staged نیست ولی می‌تونید صداش رو تو پس زمینه بشنوید، که خیلی جالبه.

دیگه چه کسانی تو این سریال هستند؟

مایکل: ما یک سری بازیگر مهمون سورپرایز داریم که همکاری باهاشون خیلی هیجان‌انگیز بود. قرار نیست بگم کی بودند ولی خیلی خوش‌شانس بودیم که در این پروژه به ما ملحق شدند.

دیوید: یکی از خوبی‌های این‌که کسی مجبور نبود حتی از هال خونه‌ش بیاد بیرون، این بود که واقعاً آدم‌های غافلگیرکننده‌ای حاضر به همکاری بودند.

خودتون مو و گریم خودتون رو انجام می‌دادید؟

دیوید: خب کس دیگه ای نبود! قبل از اینکه همه جا تعطیل بشه، داشتم تو یه پروژه بازی می‌کردم و از اونجا یه سری اکستنشن مو بخاطرش داشتم که کم کم دارند می‌ریزند و از هم می‌پاشند. و حتی اصلاح هم نمی‌کنم. شبیه انسان‌های اولیه شدم!

میدنایت: شاهکار استعاری راسل تی دیویس؟

$
0
0

کم نیستند اپیزودهایی از دکترهو که میان طرفداران در حقشان کم‌لطفی شده است. از بوم‌تاون و دالکِ فصل اول تا satan pit در فصل دوم یا بیشتر اپیزودهای توبی ویتهاوس، همیشه اپیزودهایی داشته‌ایم که به مراتب بهتر از آنچه هووین‌ها مستحقشان می‌دانستند بوده‌اند. در این بین اما شاید شاخص‌ترین نمونه میدنایت باشد. نه فقط از حیث جایگاه خاصی که در کارنامه راسل‌تی‌دیویس داشت، بلکه از این منظر که داستانی چندلایه و به مراتب عمیق‌تر ازآن است که در نگاه اول به نظر می‌رسد.

 

میدنایت آخرین اپیزود “عادی” بود که راسل تی‌دیویس برای دکترهو نوشت. به این معنی که جزئی از فینالی، آرک کلی فصل، اپیزودهای ویژه و مناسبتی و از این قسم داستان‌های ویژه نبود. اپیزودی عادی بود در بدنه اصلی سریال با داستانی قائم به ذات، و آخرین اپیزود از این جنس که به دست شورانر وقت نوشته شد. پس جای شکی نیست که تی‌دیویس تمام تلاشش را به کار بسته بود که رد پایی از اپیزودهای متفاوت در دکترهو از خودش به جای بگذارد. مشابه این موضوع را در اپیزود اکسترمیسِ استیون موفات در فصل دهم نیز می‌بینیم که به گفته‌ی خودش هدفش از نوشتن آن این بود که ببیند چقدر می‌تواند فرمت را در دکترهو بازی بدهد.

همیشه به نظرم میدنایت به مراتب بهتر از نظر عمومی طرفداران سریال می‌آمده است. البته که میدنایت اپیزود منفوری نیست و بسیاری از هواداران هم دوستش دارند، ولی برای برخی گیج‌کننده بوده، بعضی معتقدند تنها دلیل کار کردنش بازی خوب بازیگران است، و بسیاری دیگر هم بر این باورند که مشخص نشدن هیولا مثل اپیزود Listen از موفات نقطه ضعف اپیزود بوده(که با ایشان مخالفم). با وجود علاقه‌ای که به این اپیزود دارم، هرگز نمی‌دانستم چطور می‌توانم درباره‌اش بنویسم. آنچه نقطه‌ی گشایشی شد که نگارش این نوشته را آغاز کنم، جنجال‌ها و بحث‌هایی بود که در این چند سال اخیر در فضای مجازی و در حاشیه‌ی جنبش‌هایی نظیر me too و وقایع مشابه آن در فضای مجازی داخلی رخ داد. تا قبل از این می‌دانستیم که میدنایت داستانی لاوکرفتی است، درباره‌ی ذات قضاوت‌گر و فاسد بشری است، و ساختاری متفاوت دارد. ولی برداشت استعاری میدنایت بود که جایگاه اپیزود را به مراتب بالاتر برد.

میدنایت روی ماهیت، نقاط ضعف، و حتی اهداف هیولای داستان یا ریسک‌های کهکشانی‌ای که ممکن است باعث متلاشی شدن هستی و زمان شوند مانور نمی‌دهد. یک داستان کارآگاهی/معمایی است که هرگز حل نمی‌شود. کارآگاه داستان، دکتر، هرگز شرلوک/پوآرو وار پرونده و جزئیاتش را به مخاطب توضیح نمی‌دهد و دست قاتل را رو نمی‌کند و قربانی را نجات نمی‌دهد. اصلاً قربانی این داستان کارگآهی، خود کارآگاه، خود دکتر است.

اما اصل ماجرا همین است. داستانِ میدنایت معمای محوری‌اش نیست، بلکه داستانِ واکنش‌ها و طبیعت انسان در شرایط حاد است. ورق در یک سوم آخر قسمت برگشته و قربانی داستان تبدیل به ویلن و شرور ماجرا می‌شود. قدرت مکالمه، که همواره نقطه قوت اصلی دکتر بوده، از او گرفته می‌شود و حتی قبل از آن هم به دلیل بسته بودن و محدود بودن ساختار و فضای داستان، در فضایی کلاستروفوبیک و خفقان‌آور، به اندازه‌ی همیشه در اقناع بقیه موفق نیست. میدنایت تمام نقاط قدرت‌ها و قابلیت‌های دکتر را از او می‌گیرد. مسیری تدریجی و سلبی است که دکتر را واپاشی(دی کانستراکت) میکند و یکی یکی پیچ و مهره‌هایش را باز می‌کند و در نهایت تنها کالبدی می‌ماند که مثل مجسمه یا عروسکی می‌تواند جابجا شود و مابقی شخصیت‌ها تلاش می‌کنند از کابین بیرونش بیاندازند. خبری از راهروهایی تو در تو نیست که دکتر دست آدم‌ها را بگیرد و در آن‌ها بدود و با پیچ‌گوشتی صوتی‌اش موانع را از سر راه بردارد. خبری از قدرت و جذبه‌ی بیانش نیست که بقیه را به رهبری خودش قانع کند. خبری از دانش و معلومات فرابشری‌اش نیست، که حتی دکتر هم از ماهیت و چیستی هیولای داستان آگاه نیست و مطلقاً اطلاعاتی از خاستگاه و نیات او ندارد. حتی خبری از همراه دکتر هم نیست که کمکش کند و به مسیر درست راهنمایی‌اش کند. در کل، داستان به طرز معذب‌کننده‌ای از تمامی استانداردهای اساسی یک اپیزود عادی دکترهو که به آن عادت داریم دور است. 

بخش ترسناک ماجرا این است که همه‌ی ما موقع تماشای این قسمت حداقل با یکی از شخصیت‌ها همذات پنداری یا به او اعتماد می‌کنیم و همه‌ی شخصیت‌ها هم حداقل یک بار در طول داستان طرف اشتباه ماجرا ایستاده‌اند. هیچ آدم مطلقاً بدی در میدنایت نیست، ولی هیچ آدم مطلقاً خوبی هم در این اپیزود نداریم. حتی زن بی‌نامی که در نهایت خودش را برای دکتر فدا می‌کند، خودش کسی است که اولین بار پیشنهاد قتل را می‌دهد. هیچ‌یک از کاراکترهای جانبی نیست که دست کم یک بار خط و مرز اخلاقیات را رد نکند. و در عین حال هیچ هیولای مطلقی هم در اپیزود وجود ندارد. در این فضای دربسته‌ی خفقان‌آوری که دکتر در آن گیر افتاده، خبری از هیولاها و فرشته‌‎ها نیست. فقط آدم‌ها هستند، و نیرویی مخوف که به نیاتی نامعلوم صدای دکتر را از او می‌دزدد.

از آنجا که مکاشفه‌ای که درباره‌ی ساختار استعاره‌ای سریال داشته‌ام به شخصیت‌ها مربوط می‌شود، اجازه بدهید ابتدائاً اندکی به تک تک کاراکترها بپردازیم که با دیالوگ‌هایی ماهرانه و موقعیت‌های قابل درک معرفی می‌شوند.

پروفسور هابز، دانشمندی که فقط نوک دماغ خود را می‌بیند و سعی دارد همه‌ی جهان را در جعبه‌ای که خودش از منطق تعریف کرده است جا دهد. دی‌دی، دستیار او که در دیدگاه از او کمی نرم‌تر است، اما وقتی پایش می‌افتد از او عمل‌گراتر و حتی ترسناک‌تر است. خانم و آقای کین که برای از دست ندادن آرامش خیالشان زمین و زمان را هم انکار می‌کنند. جثرو، پسر یاغی آن‌ها که حتی او هم در مواجهه با شرایط ناخوشایند و بحرانی، به جمع پناه می‌آورد و بیخیال ایده‌آل‌های شورشی خود می‌شود. خود خانم سیلورستری که با منزوی و جمع‌گریز بودن به نوعی بهترین میزبان، از دید هیولای داستان، است تا به‌دلیل ناشناس بودنش موجب تفرقه‌افکنی شود. و در آخر مهماندار کابین که سعی دارد مسئولیت‌پذیر باشد و ترسش را بروز ندهد و حرفه‌ای برخورد کند.

درمانده بودن دکتر در مقابل آدم‌هایی که در شرایط عادی خبیث نیستند در این قسمت بی‌سابقه است. او نمی‌خواهد با بی‌گناهان یا افرادی که هنوز جای امید برایشان وجود دارد خشن برخورد کند، ما که دکتر را می‌شناسیم، او حتی حاضر نیست با شخصیت‌های مستر و دوروس بی‌رحمانه برخورد کند. اما انسان‌های این اپیزود ترسیده‌تر از این حرف‌ها هستند که بتوان به این راحتی‌ها متقاعدشان کرد. پس او مجبور است سنجیده‌تر برخورد کند و به خاطر نبود منابع و هراسان‌تر شدن شخصیت‌ها با گذر زمان، نمی‌تواند به اندازه‌ای که باید و شاید در این کار موفق باشد. دکتر در میدنایت برخلاف همیشه به ندرت از شوخی و طعنه‌ها و بذله‌های همیشگی‌اش استفاده می‌کند و بیش از هرچیز به شرایط فعلی موجود توجه دارد: 

“تا جایی که ما می‌دونیم، این یه گونه‌ی زنده‌ی جدیده و اومده ما را پیدا کرده و با چی مواجه شده؟ یه گروه آدم که تنها کاری که ‌می‌تونن بکنن قتله؟ چون اینجا جاییه که شما تصمیم میگیرید چی باشید. و تصمیمتون چیه؟ قتل؟ واقعا می‌تونید بکشیدش؟ یا بهتر و بالاتر از این حرفایید؟” 

همچنین نکات دیگری که میدنایت را تاثیرگذارتر و تکان‌دهنده‌تر می‌کنند شامل: ندانستن نام مهماندار که آخر اپیزود، با سکوتی معذب و مرگبار، متوجهان می‌کند؛ جبهه عوض کردن همه‌ی شخصیت‌ها در طول ۱ ساعت و دیدن طبیعت بی‌استقامت و مردد انسان‌ها؛ مسری و هیستریک بودن ایده‌ها، که با ترس و هراس از اتمام اکسیژن کابین شروع می‌شود و نهایتاً به تلاش برای قتل دکتر ختم می‌شود، تنازع بقا، و تمام آن‌چیزی که تم‌های همیشگی دکترهو را می‌سازند است. ولی تفاوت اصلی این است که این تم‌های مألوف حالا در ساختاری کاملاً متفاوت از آنچه به چارچوب “اپیزود دکترهو” می‌شناسیم گرد هم آمده‌اند و تجربه‌ی جدیدی رقم می‌زنند.

در آخر نیز با پاک کردن صورت مسئله، دوراهی اخلاقی میدنایت، یعنی همان بیرون انداختن یا نینداختن خانم سیلوستری، بی‌پاسخ می‌ماند و مصداق بارز آن جمله‌ی دونا در قسمت سوم همین فصل چهارم است که می‌گفت:” از وقتی دارم با تو سفر می‌کنم نمیتونم درست و غلط رو از هم تشخیص بدم.”

 

اما حالا بیایید جدا از تمام این نکاتی که می‌دانستیم، یک لایه‌ی دیگر را نیز کنار بزنیم و استعاری‌تر به موضوع نگاه کنیم. قرائتی که من از میدنایت داشتم، تاسی و تجاوز است. دکتر قربانی تجاوز بوده است، برخلاف رضایتش به حریمش تعرض شده است، و نه تنها کسی حرف او را باور نمی‌کند، که تمام شخصیت‌های دیگر شروع به پردازش داستانی برای مقصر دانستن او و در پایان حتی مجازاتش می‌کنند، و تنها با مجازات متجاوز واقعی است که دکتر بالاخره آزاد می‌شود، گرچه هرگز تجربه از ذهنش پاک نمی‌شود.

اپیزود را یک بار مرور کنید: ابتدا اسکای سیلوستری مظلوم جلوه می‌کند و افراد داخل کابین، که نمونه‌ی کوچکی از دیدگاه‌های مختلف جامعه هستند، واکنش‌های متناسب را دارند. برای مثال خانم و آقای کین از وجود او بهت‌زده اند، یا پروفسور هابز، که در نیمه‌ی اول این قسمت وجود حیات را در سیاره‌ی میدنایت غیرممکن می‌داند، همچنان مدرک مقابل چشمش را انکار می‌کند اما متشنج بودن فضا هنوز به قله‌ی خود نرسیده است. سپس دکتر به دفاع از او برمی‌خیزد اما همه به جای گوش دادن به حرفی که می‌زند به او می‌گویند جو را به هم نزند و پیاز داغ ماجرا را زیاد نکند و استرس اضافی ندهد، و بعد از آن که “جو بهم می‌خورد”، جامعه‌‌ی آماری حاضر در کابین، با مطرح کردن پرسش‌هایی درباره‌ی نام و هویت دکتر و این‌که از کجا معلوم راستش را بگوید یا نقطه‌نظرش اهداف مغرضانه‌ی مخفی‌ای پشت خود نداشته باشد، باز هم از مسیر اصلی برای رسیدن به راه حل اصلی دور می‌شوند. وقتی دکتر باز هم به پافشاری ادامه می‌دهد، دیگر افراد از مرحله‌ی باور نکردن ماجرا رد شده‌اند و بالفعل شروع به نزاع با دکتر می‌کنند.

بهترین بخش این برداشت از میدنایت وقتیست که ورق برمی‌گردد و دیگر خبری از خانم سیلوستری نیست و فقط متجاوزیا Midnight creature که این بار دکتر را هدف گرفته، باقی مانده است. زیرا همه بلافاصله حرف‌های او را باور و از “تهمت‌های ناروایی که به او زده شده” ابراز ناراحتی کرده و حتی با او همدردی می‌کنند و در جا حاضرند دکتر را از جامعه طرد کنند.

مشخص است که این قرائت از میدنایت، تنها قرائت ممکن نیست و احتمال دارد که اصلاً مقصود و منظور اصلی نویسنده هم نبوده باشد. ولی ویژگی اصلی هنر همین است که خودش را برای برداشت‌ها و تفاسیر مختلف در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. آنچه میدنایت را انقدر ویژه می‌کند نیز همین است: انرژی پتانسیلی که با روشن نکردن تمام نقاط تاریک و اجازه‌ی واکاوی دادن به مخاطب در اکتشاف و تاباندن برداشت‌های شخصی‌اش به داستان ایجاد می‌کند. آنتروپی محضی که از عدم قطعیت موجود در اپیزود ناشی می‌شود، انرژی پتانسیل بی‌نظیری به اپیزود می‌بخشد که در کمتر اپیزودی از دکترهو با هیولاهای مشخص و داستان مشخص و پیام اخلاقی واضحشان می‌توان نظیرش را یافت. میدنایت آخرین اپیزودی بود که راسل تی‌دیویس در جریان اصلی سریال نوشت، و شاید شاهکار او و بزرگترین میراثش در تاریخِ(حالا تقریبا) شصت ساله‌ی سریال بوده باشد.

 

مصاحبه راسل تی دیویس با استیون موفات

$
0
0

مصاحبه‌ی پیش رو، یک مصاحبه اینترنتی بین استیون موفات و راسل تی‌دیویس‌، دو شورانر پیشین سری مدرن دکترهو است که در تاریخ آوریل ۲۰۲۰ در مجله دکترهو منتشر شد. فرمت مصاحبه به این شکل بود که هرکدام سوالاتی برای دیگری ارسال می‌کردند و از طریق ایمیل جواب یکدیگر را می‌دادند. به همین دلیل، این مصاحبه در قالب بلوک‌های مختلف مجزا از هم منتشر شده است و در ترجمه هم همین فرمت رعایت شده است. مصاحبه، پیش از اعلام خبر بازگشت راسل تی‌دیویس به عنوان شورانر سریال از سال ۲۰۲۳ منتشر شده بود.

استیون: تا جایی که یادمه وقتی شغل شورانری دکترهو بهت پیشنهاد شد، کمی طول کشید تا قبول کنی(برای من هم همینطور بود). دقیقا چه زمانی بود که تصمیم گرفتی انجامش بدی؟ منظورم وقتی که به بی‌بی‌سی خبرش رو گفتی نیست، منظورم دقیقا نقطه‌ایه که خودت فهمیدی قراره انجامش بدی. اون موقع جایگاه کاری تو خیلی خوب و مستحکم بود و دکترهو چندان برند قابل احترامی نبود. اون احساس وای من حتما باید این کارو انجام بدم چه لحظه‌ای برات ایجاد شد؟

راسل: همه‌ش به خاطر جولی بود. وقتی جولی گاردنر مدیر بخش درامای بی‌بی‌سی ولز شد تصمیمم قطعی شد. قبل از اون واقعا شک داشتم. شاید درکش برای کسی که تو این حیطه نبوده سخت باشه ولی اینکه یه نویسنده‌ی بازار آزادی و مستقل ناگهان بیاد برای جایی مثل خود شبکه اصلی بی‌بی‌سی بنویسه خیلی اتفاق نامعمولیه. مخصوصا برای مستقل‌های موفقی مثل من و تو و کریس چیبنال که اصلا محاله. دارم فکر می‌کنم می‌تونم سریال دیگه‌ای پیدا کنم که همچین شرایطی داشته باشه و اصلا چیزی به ذهنم نمیرسه، چون معنی همچین کاری، سپردن حق کپی‌رایت و تملک و امتیاز ساخت و نویسندگی کارت به قدرت‌های بالاتره. میشه بهش گفت واتراقیدن. دقیقا عکس پیشرفته. خیلی به کار کردن تو بی بی سی شک داشتم چون معروف بود که پر از سانسور و تشریفات اضافه و محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های بیخوده. ولی تو ۲۰۰۳ واسه تعطیلات فرانسه بودم که جولی بهم زنگ زد و بهم خبر داد که شغل بی‌بی‌سی ولز رو گرفته. بهم گفت: “جین ترنتر (مدیر بخش تایید و سفارش سریال‌ها) بهم گفته که می‌تونم دکترهو رو بسازم و می‌تونم تو ولز بسازمش.” و به همین سادگی منم وارد پروژه شدم. به دور از لندن اونم با جولی شرایط کاری عالی بود، می‌دونستم جولی میتونه بخش مربوط به بی‌بی‌سی کار رو مدیریت کنه و حق هم با من بود. در عرض چند ماه از همه‌ی رمز و رازها مثل قوانین خرید اجزای جدید یا کلمات خاص اداری و بوروکراتیک سر دراورده بود. به نظر یک زبان دیگه‌ست. بدون اون احتمال قبول کردن این شغل برام ۵۰-۵۰ بود. خیلی جوابم طولانی شد؟ آخه هیچ کار دیگه‌ای ندارم!

استیون: یکی از اولین قوانینت این بود که دکتر توی حرف زدنش رسمی و مجلسی نیست! (اینو خیلی خوب یادمه چون مطمئن نبودم قانون خوبی باشه). خبری از دکتر مجلسی نیست. اینو خیلی خوب تو سرمون فرو کردی، که البته حق هم باهات بود ولی از کجا میدونستی حق باهاته؟ همه‌ی دکترهای دوران کلاسیک حرف زدنشون رسمی و مجلسیه نه خیابونی، به جز سیلوستر مک کوی (منظورم تو اجراشون به عنوان دکتره البته، نه بزرگ شدنشون و خانوادشون)، پس از کجا انقدر مطمئن بودی؟ البته به نظرم این عادی بودن و راحت بودن رک و صریح دکتر برای کاراکتری مثل دکتر از لهجه‌ش مهم‌تره ولی تا قبل از اون هیچ دکتری لهجه‌ش هم حتی شبیه به کریس اکلستون نبود، ولی با این وجود بلافاصله باورپذیر بود که دکتره و حس دکتر بودن رو منتقل میکنه. از کجا انقدر ازش مطمئن بودی؟ همچنین یادمه داشتی به هیو گرنت یا مارتین کلونز برای نقش دکتر فکر می‌کردی. اگر اونارو انتخاب می‌کردی چه جوری می‌خواستی نکته‌ی مجلسی و رسمی نبودن رو بهشون بگی چون تو این کار موفق باشی انقدر که محاله!

راسل: استیون، تو خیلی خوب می‌دونی که ما همیشه داریم رو هوا و فی‌البداهه پیش میریم پس اگر به نظر خیلی از خودم مطمئن می‌اومدم داشتم یه دستی می‌زدم و الکی بوده. و آره اگر هیو گرنت رو برای دکتر انتخاب می‌کردیم در جا بیخیال اون قانون می‌شدم. (البته اون فقط مجلسی نیست، اون یه بازیگر بی‌نظیره. وای خدایا چه دکتر خوبی می‌تونست باشه) ولی خب الان که دارم از دور بهش نگاه می‌کنم، داشتم با سریال ورمی‌رفتم و دوباره می‌دوختمش تا مناسب قامت سال ۲۰۰۵ باشه. این موضوع که بازپخش قسمت‌های قبلی سری کلاسیک زیاد موفق نبود و بیننده‌ها رو جذب نمی‌کرد برام موضوع جالبی بود. شاید اعتراف کردن بهش سخت باشه، ولی یه سری سریال‌ها با گذشت زمان اعتبار و جذابیت بیشتری پیدا میکنن. بازپخش داستان‌های کلاسیک استارترک مثلا باعث شد که این سریال تا سال‌ها بعد از پخشش هم طرفدارهای جدید پیدا کنه، ولی بازپخش‌های معدود دکترهوی کلاسیک هیچ وقت موفق نشدند. هیچ طرفدار جدیدی برای سریال پیدا نکردند، هایپ و هیجان جدیدی برای سریال به وجود نیاوردند، حتی برای کسانی که از قبل آشنا بودند با سریال هم چندان جذاب نبودند. البته این انتقاد به دوره‌ی کلاسیک نیست (هممون می‌دونیم چقدر اون سریال خوب بود!) ولی دایره‌ی بزرگ‌تری از طرفداران رو جذب نکرد و برای مخاطب عام نامرئی بود و این وظیفه من بود که نگران باشم و علتش رو پیدا کنم. دلیلش فکر می‌کنم دوربین و نوع فیلمبرداری باشه. دکترهوی کلاسیک رو ویدیو فیلمبرداری شده ولی سریال‌هایی مثل استارترک یا “زندانی‌ها(Prisoners)” که روی نوار فیلم ضبط شدند هنوز هم قابل دیدن هستند و کیفیشون خوبه. ولی خب اگر بخوایم به اینکه چه طور به نظر می‌رسه فکر کنیم باید ریزریز همه چیز رو زیر سوال ببریم. یعنی مثلا یه مردی یه کت بلند پوشیده- چرا انقدر شیک‌پوش؟ چرا کت دوران ادواردی؟ چرا کت دوران ویکتوریایی؟ چرا؟ وقتی میای این سوال‌ها رو می‌پرسی نمی‌تونی فقط به یک جواب اصلی برسی. و در عین حال داشتم کل فضا رو می‌آوردم به یک جای آشنا برای بیننده. به یک بلوک ساختمانی. به رز، و به تایلرها. و طبقه کارمند و کارگری، یا بهتره بگم یه تصویری از این طبقه تو تلویزیون. و آره، یک مرد شیک و مجلسی می‌تونست یهو بپره این وسط و دیدن تفاوت‌ها می‌تونست خنده‌دار باشه. ولی فکر می‌کنم به حد کافی متفاوت هست! اون یه بیگانه‌ست، یه مسافر زمانه و ۹۰۰ سالشه. عالیه! اگر مجلسی و رسمی بودن رو بذاری کنار اینا، لوس میشه. انگار داری می‌ری به جای استفاده و تمرکز روی تفاوت‌هایی که وجود دارند به زور دنبال تفاوت‌های جدید می‌گردی. مثلا سریال “فریژر(Fraiser)” رو در نظر بگیر. اونا می‌تونستند سریال رو تو سیاتل بسازند یا یک برادر بی‌ادب و بی‌نزاکت بهش بدن و از نتیجه‌های خنده‌داری که تفاوت‌های بین فرهنگ‌های مختلف باعثش میشه لذت ببرند. ولی نبوغشون تو این بود که برادرش، نایل، رو هم درست مثل خودش نوشتند. یک مغرور از خودراضی دیگه، و بعد تفاوت بین برادرها رشد کرد. اگر رز و دکتر رو کنار هم قرار بدی به نظر میاد دکتر میتونه تو یک تعمیرگاه ماشین تو همون محله کار کنه، ولی بعدش تفاوت‌هاشون بزرگ‌تر و بهتر میشه. اصل مطلب اینه که، تصور یک کهنه‌سرباز محکمی که از جنگ زخم خورده و کت چرمی می‌پوشه به نظرم برای ۲۰۰۵ درست می‌اومد. فقط غریزه بود. ولی خب کار ما همینه مگه نه؟ دنبال غریزه‌هامون رفتن!


 

راسل: اگر تو قرار بود سریال رو تو ۲۰۰۵ بسازی اولین اپیزود رو چی می‌نوشتی؟ سعی کن جواب بیش از حد خوبی به این سوال ندی، اگر جوابت ایرادات اساسی داشته باشه خیلی ازت ممنون می‌شم.

استیون: قبل از همه چیز باید بگم که “Rose” بی‌نقصه. واقعا هست. یادمه اولین بار که خوندمش در عین حال خوشحال و عصبانی بودم که انقدر خوبه و فکر اینکه من چقدر باید سخت تلاش کنم تا فقط بتونم به پای این برسم. پس بعد خوندن و دیدن اون اپیزود، دوست دارم فکر کنم منم یه چیزی مثل رز می‌نوشتم. ولی راستش یادمه که قبل از اون چه فکری می‌کردم. چون خودم هم دائم درباره‌ی برگردوندن سریال خیال‌پردازی می‌کردم. اون کتاب “دکترهو و دالک‌ها” از دیوید ویتکر رو یادته؟ البته که یادته. من دلم می‌خواست اول اون کتاب رو کش برم. یک زوج جوان تو یک شب مه‌آلود که یک غریبه‌ی مرموز رو ملاقات می‌کنن و به سمت یک جعبه‌ی آبی دنبالش می‌کنند. ۲۰ دقیقه بعدش یهو میبینی روی یک سیاره عجیب و باشکوه بیگانه‌ای و داری از بی‌گناها در برابر ربات‌های زشت دفاع می‌کنی. (البته نه دقیقا خود دالک‌ها ولی یه چیزی شبیه با ساختار اون داستان، چون اون داستان واقعا تمام دکترهو رو یکجا بهت نشون می‌داد). یا باید یک اپیزود طولانی به اندازه یک فیلم سینمایی می‌شد یا دو قسمته می‌شد. تو نیمه‌ی اول دکتر خنده‌دار و مرموزه و اصلا بهش اعتماد نمی‌کنی. و دوباره بخوام از تری نیشن کپی کنم، اون تیکه‌ای که ایان داره با “ثال”ها دعوا میکنه تا از خودشون مقابل دالک‌ها دفاع کنند یادته؟ ایان وانمود می‌کنه که می‌خواد یکی از زن‌ها رو بدزده و به دالک‌ها بده تا روش آزمایش کنند. دوست داشتم یک ورژن دیگه‌ای از اون صحنه رو به دکتر بدم- تا جایی که تماشاچی‌ها واقعا باور کنند دکتر می‌خواد اون کار رو بکنه و بعد ناگهان بوم! “پس واقعا یه چیزی هست که شما حاضرید براش بجنگید!” و بعد همه متوجه می‌شن که اون قهرمان داستانه و به سمت پیروزی هدایتشون می‌کنه. پس همین دیگه، آره. من “دالک‌ها(The Daleks)” رو بازسازی می‌کردم که حتی یک دهم “Rose” نمی‌تونست قابلیت ارتباط برقرار کردن رو به مخاطب‌ها بده یا تعادل به جا داشته باشه پس خدا رو شکر که دست تو بود نه من.

راسل: اون ایده‌ای که واسه فصل دوم دکترهو به من داده بودی رو یادته؟ درباره‌ی اینکه دکتر توسط یک سری خداهای زمانی‌طور که قاضی بودند محاکمه بشه؟ فکر کنم راجع به دخالت کردن در زمان قرار بود باشه. عاشق اون ایده بودم ولی نمی‌خواستم سریالی بسازم که توش “خدایان” وجود داشته باشن. ولی خب می‌خوام به یک چیزی برسم. همیشه دلم می‌خواست اینو ازت بپرسم. من عاشق این ایده تو فصل‌های تو از دکترهو هستم که زمان یه جورایی هشیاره. که می‌فهمه. چون وقتی فضانورد غیرممکن (The Impossible Astronaut) به دکتر-که معلوم میشه که یک تسلکتا به شکل دکتره- شلیک می‌کنه، مهم نیست که این اتفاق توسط ایمی، روری، یا به طرز پیچیده‌ای، ریور دیده بشه؛ نکته اینه که این اتفاق به نظر می‌رسه توسط زمان دیده می‌شه. که گیتی میدونه چه اتفاقی افتاده، و تبدیل به تاریخ می‌شه. می‌تونی یکم راجع به این قضیه برام توضیح بدی؟ آیا یک زمان هشیار و خودآگاه در قلب اساطیر دکترهویی خودت داری؟

استیون: اوه خدای من، قراره دیوانه به نظر بیام. خیلی خب… زمان یک بار و در یک آن اتفاق می‌اوفته. نه خبری از گذشته هست نه آینده همش در یک… خب… زمانه. “گذشته” و “آینده” فقط توهم‌هایی هستن که برای خودمون ساختیم برای درک بهتر جهانمون، چون مغزم کوچیکمون فقط به صورت بریده بریده میتونه با زمان و جهان روبه‌رو بشه. ما یک “حال” خیالی می‌سازیم که به نوعی یک سفر از گذشته به آینده‌ست، مثل سوزن روی دیسک گرامافون. ولی کل دیسک گرامافون همزمان روی صفحه وجود داره. من دارم ایده‌م از زمان رو روی گرامافون توضیح میدم، بچه‌ها و جوون‌ترا قراره عاشق این توضیحات بشن! پس اگر دکتر (یا هرکس دیگه‌ای) اتفاقی رو از آینده ببینه یعنی اون اتفاق اجتناب‌ناپذیره؟ نه. فقط چیزی که اون دیده اجتناب‌ناپذیره. چیزی که واقعا اتفاق افتاده می‌تونه عمیق‌تر و پرلایه‌تر باشه، می‌تونه چیزی که به نظر میاد نباشه. ایمی و روری وقتی دیدند دکتر می‌میره ممکنه چیزی رو اشتباه فهمیده باشند. جنگ زمان (The Time War) میتونه اونجوری که دکتر فکر می‌کنه تموم نشه (بازم ببخشید بابت این قضیه). به عبارت دیگه، جا برای مانوردادن هست. و برای دکتر اینطور به نظر میاد که زمان داره از نو نوشته می‌شه. ولی درواقع همیشه اونطور بوده. فقط دکتر هنوز از این موضوع خبر نداره. تو وقتی داری به یک آهنگ گوش میدی نمی‌دونی قراره چه جوری تموم بشه، ولی پایانش از قبل اونجا هست. و معلومه که جهان هشیاره. همه اینو می‌دونیم. بخش هشیارش ماییم. هشیاری چی می‌تونه باشه، جز دیده شدن و درک شدن کیهان، توسط خودش؟ که باعث میشه خجالت‌زده بشم از اینکه “Creature from the Pit” رو دو بار دیدم.

راسل: یادمه تو ۲۰۱۴ کلی راجع به “The Magician’s Apprentice” حرف زدیم. و نقشه‌هاتو راجع بهش بهم گفتی… که هیچ کدومشون هم تو سریال نبودند! ایده‌ها اصلا برام تو اپیزود قابل شناسایی نبودند ولی اگر بخوایم برگردیم و حول اون حرف بزنیم، تو ورژن اول قرار بود دوروس محاکمه بشه. تو انگار عاشق محاکمه‌ای ولی هیچوقت یه محاکمه نمی‌نویسی. چه طور شد که اون ایده تغییر کرد؟ نتیجه‌ی نهایی فوق‌العاده بود. من اون داستانو خیلی دوست دارم. ولی ایده‌های از دست رفته رو هم دوست دارم.

استیون: آها! اون مال زمانی بود که می‌خواستم تو رو متقاعد کنم که بنویسیش. فکر کنم داشتم موفق هم می‌شدم. آره من محاکمه‌های زیادی رو بیخیال شدم. ولی خب کی می‌خواد تشییع جنازه رو ببینه وقتی میشه خود قتل رو دید؟

هممم درست یادم نمی‌آد ولی عنصری که ناراحتم از دست دادم وجود یک سری تماشاچی برای صحنه‌های دوروس و دکتر بود. می‌دونی، اولش دوروس کارشو بهتر از چیزی که توقع می‌ره انجام می‌ده و حضار رو طرفدار خودش می‌کنه ولی بعد دکتر زرنگ‌بازی درمی‌آره و حضار رو علیه اون می‌کنه، که البته، باعث میشه دلش برای دوروس بسوزه و کمی درکش کنه. شاید یک نسخه‌ای از اون می‌تونست جواب بده.

ولی به هر حال فکر می‌کنم اون صحنه‌ها همین‌طور که هستند خوبند. اصلا فکر نمی‌کنم هیچ صحنه‌ی بدی بین دوروس و دکتر تو کل سریال وجود داشته باشه. اون دو تا یک ترکیب خیلی هوشمندانه، پویا، خنده‌دار و ترسناک هستن. باز هم دم تری نیشن گرم.


 

استیون: خب این یکی خیلی فن‌بوییه. اولش بذار یکم پیش‌زمینه بهت بدم: من هیچ وقت آخر “بازی‌های مرگ(The War Games)” رو ندیدم. و فقط تو “The Making of Doctor Who” راجع بهش خوندم. و وقتی فهمیدم جیمی و زویی خاطرات‌شون رو از دست دادند وحشت‌زده شده بودم. شوکه و جا خورده بودم. اصلا نمی‌تونستم تصور کنم اون قسمت چه جوری بوده. گریه‌ها و التماس‌ها و از دست دادنها… fun، چندین سال بعد اون اپیزود رو با نوار وی اچ اس دیدم و هیچی نبود، خیلی ساده از روش گذشته بودند. تو هم همین فکرو کردی وقتی داشتی سرنوشت دونا رو می‌نوشتی؟ یعنی آیا اون ایده تو فکرت بود و بعد احساسات بهش اضافه کردی؟

راسل: اوه نه اصلا به ذهنم هم نرسیده بود. ولی این ایده‌ها همیشه تو دایره واژگان دکترهو بودند. همراه‌ها دکتر رو ترک می‌کنند، چون می‌میرن یا عاشق می‌شن یا حافظه‌شونو از دست می‌دن یا… سردسته‌ی یک سیاره پر از وحشیا میشن. (این یکی تکرار نشده نه؟ نوبت توئه دیگه گراهام!). ولی فقط چون قرار بود کاترین تیت رو فقط برای یک سال داشته باشیم این به ذهنم رسید. البته تهش معلوم شد انقدر بهش خوش گذشته بود که تا ابد می‌خواست تو سریال بمونه ولی اون موقع که داشتم ایده‌‌شو می‌چیدم فقط قرار بود یک سال باشه. وقتی به یک همراهی بهترین دوران زندگیشو میدی… چه راه دیگه‌ای برای خارج کردنش داری؟ تنها راه ممکن همین بود.

البته من ” بازی‌های مرگ” رو همون تو سال ۱۹۶۹ دیده بودم. فکر کنم به مرور یادم رفته بود. انقدر زیاد این سریال رو دیدم دیگه یک سری چیزا تبدیل به پیش‌فرض‌ها و بدیهیات شدن.

استیون: فکر می‌کنی بهترین فیلمنامه‌ت واسه کل سریال کدومه؟ اگر یک قسمتی باشه که مردم زیاد راجع بهش حرف نمی‌زنند، بهتر.

راسل: هممم “Gridlock”. ولی شاید امروز “Tooth and Claw” باشه. اون فیلمنامه خیلی خوب کار می‌کنه. دیالوگ مورد علاقه‌م رو هم داره که ملکه ویکتوریا افسانه‌ی کوه نور رو تعریف می‌کنه، اینکه هرکسی که داشته باشدش حتما می‌میره، دکتر خیلی راحت پسش میزنه و میگه “خب این می‌تونه برای همه صادق باشه اگر به اندازه‌ی کافی صبر به خرج بدیم.”. و کل خرافات رو با یک جمله نابود می‌کنه. بوم! حالا بهترین فیلمنامه‌ی تو کدومه؟

استیون: اوه خب فکر کنم باید “Blink” باشه نه؟ فیلمنامه‌ای که آینده‌م رو تغییر داد. و فکر کنم باعث شد همین شورانری دکترهو رو پیشنهاد بگیرم.

راسل: نه، فکر کنم اون شغل از اولین لحظه‌ای که اولین نسخه اولیه “An Empty Child” رو گذاشتی رو میز من، برای تو بود. نه راستش، حتی قبل از اون. تو استیون موفاتی محض رضای خدا! من فقط اومدم دزدکی یک ناخنک زدم و رفتم.

استیون: البته یک جورایی دوست ندارم که بلینکه چون دکتر خیلی کم توشه. یادمه جولی بهم گفت بهترین فیلمنامه‌ی دکترهومه و در جا فکر ناراحت‌کننده‌ای برام بود. چون به اندازه‌ی کافی توش دکتر نداریم. همیشه فن‌بویم. یک بار من و دیوید تننت داشتیم با یک سری بچه‌های طرفدار حرف می‌زدیم (فکر کنم مال دورانیه که مت اسمیت دکتر بود) و دیوید ازشون پرسید اپیزود موردعلاقشون کدومه و همه گفتن “Blink” و دیوید یکم تو ذوقش خورد چون زیاد تو اون قسمت نبود و من هم تو ذوقم خورد چون قسمتی از دوران من نبود و الان ذوق تو هم میتونه بخوره چون هیچ‌کدوم از قسمت‌های تو نبود. زندگی همینه. همه‌مون سر یک قسمت عالی کلاسیک تلویزیون کار کردیم و همه یکم ازش ناراضی‌ایم. موفقیت این حسو داره. به دنیا بگید!

یکی دیگه از انتخاب‌های عجیبم “Listen”ئه. تک اپیزودی بود که بعید می‌دونم زیادم پرطرفدار باشه یا برنده‌ی رای‌گیری‌ها باشه، ولی به نظرم یه سری نقاط خاص خودشو داشت، تو جایگاه مالیخولیایی خودش.

در رابطه با انتخاب‌های تو: من جداً عاشق “Tooth and Claw”ام. راستش تازه دوباره دیدمش و هرلحظه‌ش یک شاهکار غیرممکنه. ولی به نظرم “Gridlock” انتخاب فوق‌العاده‌ایه برای بهترین فیلمنامه‌ی دکترهوت. کاملا کاملا عاشق اون قسمتم. همسرم اشکش دراومده بود با اون اپیزود. و این یعنی قله‌ی موفقیت جفتمون فصل ۳ بود تو ۲۰۰۷٫ نزدیک ۱۳ سال پیش.

راسل: و جمله/دیالوگ مورد علاقه‌ت؟ (نمیتونی اون تیکه‌ی استیوی واندر “از A Good Man Goes to War” رو بگی، زیادی خوبه)

استیون: اوه نمیدونم، احتمالا یکی از جوک‌ها اگر بخوام راستشو بگم. ولی دوست دارم از “Hell Bent” اون جمله‌ی “آینده برای هیچکس تضمین شده نیست ولی من روی داشتن گذشته‌ام اصرار دارم” رو انتخاب کنم. قرار بود اصلش تو “The Girl in the Fireplace” باشه ولی حذفش کردند واسه همین از “Hell Bent” سردرآورد.

ولی تو قسمتهای قدیمیت رو نگاه می‌کنی؟ مطمئنم که می‌کنی! موقع دیدنشون چیزی هست که یهو به چشم بیاد که موقع نوشتن متوجه‌ش نشده باشی؟ یه بخشی از سریال که موقع ساختش اصلا ندیده باشیش. نه لزوما خوب یا بد، صرفا چیزی که با فاصله متوجه شدی.

راسل: آره من عاشق کانال “دابلیو”ام. داری یک عصر شنبه‌ی آروم رو می‌گذرونی که یهو شروع می‌کنی به دیدن “چاله‌ی شیطان/ The Satan Pit”. احتمالا اونو بیشتر از بقیه‌ی داستان‌ها دیدم. یک عنصری داره که باهاش ارتباط برقرار می‌کنم. ولی الان حس می‌کنم طراحی صوتی‌ها رو بهتر و بیشتر از قبل متوجه میشم. اون دوران به حد کافی براش ارزش قائل نبودم. طراحان صدای دکترهوی قدیمی ظاهرا مورد ستایش همه قرار می‌گیرند ولی ما آدمایی مثل پاول جفریز رو داشتیم که تو زیرزمین کاراشونو انجام می‌دادند و کسی نمی‌شناستشون. و الان که صداهای گنگ و مبهم کنسول تاردیس رو می‌شنوم به نظر خیلی دوست‌داشتنی و آشنا میاد!


 

استیون: کمدی تو دکترهو-بیا راجع بهش حرف بزنیم. سوال مزخرفیه ولی کنجکاوم، حول موضوع یکم حرف بزن. یک مدته دارم اپیزودهای کلاسیک رو دوباره تماشا می‌کنم و فهمیدم که اون قسمت‌های تام بیکر، که تو نوجوانی که باد به غبغبم می‌انداختم فکر می‌کردم زیادی مسخره‌اند، اصلا اینطور نیستند؛ به ازای هر صحنه‌ی کمدی، یک صحنه از دکتر در حال داد زدن داریم، مت و دیوید جفتشون به اندازه‌ی اون خنده‌دارند. و درسته که سری جدید سریال احساسی‌تره ولی الان که بهش نگاه می‌کنم به نظر میاد شوخی و کمدی بیشتری هم داره. ما دو تا جوک‌های بیشتری تو اپیزودهامون می‌ذاریم و احتمالا قسمت‌هایی که کاملا کمدی هستن هم بیشتر از سریال قدیمی شدند (“Partners in Crime” “The Lodger” “Doctor Mysterio” “Robot of Sherwood” “Let’s kill Hitler” “The Unicorn and the wasp”). نمی‌دونم سوالی که دارم چیه به جز اینکه: می‌دونی دارم راجع به چی حرف می‌زنم؟ من آدمی بودم که اصلا معتقد بودم کمدی نباید تو دکترهو بشه و نهایتا رسیدم به جایی که خودم تا جای ممکن کمدی به دکترهو اضافه کردم.

راسل: آره، اتفاقا زیاد بهش فکر می‌کنم، سریال نسبت به قبل خیلی بیشتر از قصد کمدی و خنده‌داره. همه‌مون جملات خنده‌دار سریال کلاسیک رو یادمونه، شاید سر جمع ده تا باشن. ولی این دیالوگ‌ها بیشتر هوشمندانه بودند تا خنده‌دار ولی الان بیشتر “هرهرهر” طور و فی البدا‌هه‌ند. نظرات زیاد در این مورد دارم پس بذار دونه دونه بریم سراغشون.

به نظرم موضوع برمی‌گرده به نوع نویسندگی من، آره، خیلی جواب عمیقی بود! البته سبک نویسندگی تو هم همینطوره. کاری از دستمون برنمی‌آد همینه که هست، کارمون تو کمدی خوبه دیگه. بی‌بی‌سی یک سریال با نویسنده‌ی ثابت می‌خواست پس باید با جوک‌ها هم کنار بیاد. تهیه کننده‌ی ثابت کارهای من، نیکولا شیلر، بهم می‌گفت تهیه کننده‌ها و کمیسیونرهای زیادی هستند که اصلا سراغم نمیان چون به نظرشون نوشته‌هام زیادی سبک و سطحی و کمدی‌ان. الان می‌تونم با اطمینان خاطر بگم که زندگی حرفه‌ایم موفق‌تر از تمام اون آدم‌ها بوده. هه! ولی من همیشه اون مدلی می‌نویسم چون به نظرم ذات انسانه و بامزه‌ست. هر فیلمنامه‌ای از من یا تو بگیرند قراره توش جوک باشه، به نظرم همه چیز طنزش بهتره حتی اگر تراژدی باشه. حتی اگر وحشتناک تاریک باشه! اگر تو ریتم و شیوه‌ی روایی و اتفاقات داستان حالت اغراق کمدی داشته باشی بهتر روایت می‌شه. همیشه بازیگرایی رو انتخاب کن که بتونند تو کمدی خوب کار کنن، حتی اگر داری هملت می‌نویسی.

ولی علاوه بر اون، برای من ژانر اصلی سریال تو ۲۰۰۵ ماجراجویی و اکشن بود. ترسناک یا علمی‌-تخیلی نبود، ماجراجویی بود. و ماجراجویی همیشه باید خنده‌دار باشه مگه نه؟ من نمی‌تونم غیر از این حالتی رو تصور کنم. دیشب یه تیکه‌هایی از فیلم “روز استقلال” رو تو تلویزیون می‌دیدم، یک جا یک سفینه داره ویل اسمیت و جف گلدبلم رو تعقیب می‌کنه و گلدبلم می‌گه:”دارن تعقیبمون میکنن” و اسمیت جواب می‌ده:”نه بابا؟” من قهقهه زدم سرش. بعدش بدون اون جملات خنده‌دار تصورش کردم و اصلا به اندازه‌ی اصلش جالب نبود. کمدی یک دلیل دیگه برای دنبال کردن داستان به آدم می‌ده، اگر من در حال خندیدن باشم، حتما به تماشا کردن چیزی که روبرومه ادامه میدم.

و به جز همه‌ی اینا غریزه‌هامون هستند. ما یک “رابرت هولمز” داریم تو وجودمون، چقد نویسنده‌ی بامزه‌ای بود. مخصوصا قسمت اول “The Talons of Weng-Chiang”. تاریک و میخکوب کننده و خیلی خیلی خنده‌دار. اون پلیس بی‌احساس رو یادته؟ ما مثل اون می‌نویسیم.

هرچند کار سختیه، یادمه اعصابم از دست نویسنده‌های بی‌مزه‌ای که سعی می‌کردند بامزه باشن خرد می‌شد. البته تو نه ها! خدایا معلومه که تو نه، ما برای کمدی تو حاضر بودیم پول پرت کنیم سمتت (البته اگر بخوایم منصف باشیم، اصلا پولی پرت نمی‌شد). ولی اکثر چرک‌نویس فیلمنامه‌ها مثلا یه تیکه با دکتر و همراهش تو تاردیس داشتند که اینجوری بود که دکتر می‌گفت: “من یک بار با کاترین کبیر ملاقات کردم و معلوم شد اون درواقع یک شترمرغ فضاییه!” که اصلا خنده‌دار نیست و من دائم بهشون می‌گفتم: “انقدر بامزه‌بازی درنیارین! اینا دارند تو کل گیتی سفر می‌کنند، یک دیالوگی بهشون بدید که واقعی باشه!” و اکثر مواقع اون صحنه حذف می‌شد. در کل کار سختی بود. بعضی وقتا خنده‌دار به آشغال تبدیل میشه. سر قسمت اول، “رز”، من کلی سر اون جمله‌ی “خیلی از سیاره‌ها شمال دارند” وقت گذاشتم و با خودم کلنجار رفتم که آیا بعدش “البته نه همشون” رو اضافه کنم یا نه. زیادی نمی‌شه؟ خنده‌دار هست یا بی‌مزه‌ش می‌کنه؟ هیچ‌وقت ننوشتمش و به طرز عجیبی هر‌وقت می‌بینمش توقع دارم اون جمله رو بگه. جالب اینجاست که الان این جمله بیشتر حس دکتر ۱۰ رو بهم می‌ده.

ولی طناز اصلی دکترهو تویی! تا حالا شده فکر کنی شاید بهتر باشه کمدی رو کم کنی؟ بعید می‌دونم. چون یادمه فیلمنامه‌ی اولت یک جمله راجع به مارکیسیم و موزیکال‌ها داشت، یک جوک راجع به پیراهنی که طرح پرچم انگلیس روشه و یکی هم راجع به اسپاک. ولی آیا حواست بهش بود؟ شده تا حالا بشینی و فکر کنی که خب اینو باید خنده‌دارترش کنم یا نه؟

استیون: با تمام حرفهایی که راجع به کمدی زدی موافقم. و معلومه که تو بیشتر از اون آدمایی که سریال‌های جدی می‌خواستند دوام آوردی و موفق‌تر شدی! می‌دونی چرا؟ چون اگر بتونی کمدی بنویسی هیچ‌وقت بی‌کار نیستی. حتی بهتره بگم اگر وقت واسه تعطیلات پیدا کنی، خوش به حالته. کمدی از دراما سبک‌تر نیست، قطعا کمتر جدی هم نیست، فقط ریتمش تندتره. یه جوک خوب انقدر تیزه که تو یک واکنش فیزیکی بهش نشون میدی. اگر کمدیش خیلی خوب باشه حتی میشه از دستش عصبانی بشی! کدوم درامی می‌تونه یک دهم این تاثیرگذار باشه؟ یه ذره اشک ریختن نزدیک‌ترین چیزیه که در بیشترین حالت می‌تونن بهش برسن، خب برین جاش پیاز خرد کنین!

راستی من اصلا قرار نبود طناز و کمدی‌نویس باشم. ایده‌ی اولیه‌ی سریال “Press Gang” یک درامای کودکانه بود ولی لحظه‌ای که فهمیدم می‌تونم باهاش بخندونم دست به کار شدم. و “َشرلوک” اون همه عرقی که سر اون ریختیم و توجهی که جلب کرد و هیچ‌کس نفهمید که در عمقش، کمدیه.

پس آره وقتی دکترهو رو شروع کردم با همون غریزه‌ها پیش رفتم. فیلمنامه‌های تو رو خونده بودم، می‌دونستم راحت می‌تونم روی طنز مانور بدم. و واقعیت اینه که اگر داری می‌خندی یعنی داری از کارت لذت می‌بری.


 

راسل: همیشه پرسیدن این سوال که اگر می‌تونستی چه چیزی رو تغییر می‌دادی وسوسه‌انگیزه. کدوم هیولا یا صحنه یا بازیگر یا لباس؟ ولی خب اینا کار ما نیستند و ممکنه جوری به نظر برسه انگار داریم به دپارتمان مربوط به اونا انتقاد می‌کنیم. پس اگر بخوایم فقط به خودت مربوطش کنیم، کدوم دیالوگ رو عوض می‌کردی؟ مال خودتو ها، نه مال منو، دستتو بکش از رو کار من!

استیون: هممم، فقط یک جمله؟ نمی‌دونم. راستش حس می‌کنم خوب بلدم لحظات آبکی و بد رو با دیالوگ‌های خوب بپوشونم. فکر نکنم دیالوگ مشکل هیچ کدوم از ما باشه، ولی یک صحنه‌ی کامل چه طور؟ من آخر “Flesh and Stone” که ایمی با دکتر لاس می‌زنه رو دوست ندارم. البته ایده‌ی اصلیش خوب و درسته. یک دختر جوان که بعد از ساعت‌ها ترس و استرس دنبال سرگرمی می‌گرده، ولی یه حالت سیتکامیِ “Coupling”طوره و فقط واسه خنده نوشتمش. اون اپیزود تا قبل از اون صحنه عالیه. عاشق حالت بی‌رحم دکتر  تو کل اپیزود و اون صحنه با ریور تو ساحل هستم. و حتی اون شاتی که از اتاق ایمی داریم هم خیلی نمادینه و یهو بوم! با جوک مسخره‌ی جنسی خرابش می‌کنم. لیندسی الفورد (اون زمان اسمش این بود) بهم این نکته رو گوشزد کرد و منم باهاش مخالفت کردم و پافشاری کردم و در اشتباه بودم. لعنتی وقتی برایان رو به عنوان یکی از تهیه کننده‌ها آوردم، گفتم لیندسی رو به عنوان یکی از افرادی که حواسش به فیلمنامه هست بیاره که، خب، حواسش به من باشه. با خوب کسی ازدواج کرد.

راسل: اگر من بخوام جواب بدم… خب من اون “البته نه همشون” رو اضافه می‌کردم، ولی خب تا بحثش هست، چرا اسم “Planet of the Dead” (سیاره‌ی مردگان) رو “Sands of Death” (شنزار مرگ) نذاشتم؟ واسه فیلمبرداریش به یک صحرای واقعی رفتیم… چرا “شن” تو اسم اپیزود نبود؟ “شن” تو عید پاک (بهار) و “آب” تو نوامبر (پاییز) … واقعا عجیبه برام.

کاش با دیدی که تو ۲۰۲۰ دارم، می‌تونستم ادامه‌ی یکی از قسمت‌های کلاسیک رو بسازم. مثلا کل هفته قسمت کلاسیک رو از بی بی ۳ پخش می‌کردند و بعد آخر هفته ادامه‌شو تو بی بی سی ۱ می‌دیدیم. مثلا “Image of Fendahl”… فکرشو بکن من “Return of the Fendahl” رو می‌نوشتم! برمی‌گشتیم به خرابه‌های آرامگاه فچ در جایی که نیروهای خبیث باستانی می‌لولند. واندا ونتهام از نو متولد می‌شد. فقط یک بار، محض خنده! انقدر به فکر این بودم که زیاد به گذشته فکر نکنم، یه چیزایی رو از دست دادم. حیف. تو سیکوئل کدوم داستان کلاسیک رو می‌نوشتی؟

استیون: “The Ark in Space” هیولاهای خیلی خوبی داشت و فکر کن تکنولوژی روز چقدر می‌تونست بهمون کمک کنه!


 

استیون: چی اعصابتو موقع کار خرد می‌کرد؟

راسل: قوانین بی بی سی. نمی‌تونستم از زیر همه‌شون در برم، یک سری بحث‌های حقوقی مثل “فلانی نمیشه از مقام “دستیار ویراستار” به مقام “ویراستار” ترفیع بگیره چون فقط سه ماهه که داره اینجا کار میکنه، ولی حقوقش توسط دپارتمان تامین میشه نه خود سریال پس نمیشه “پست قبلیش” حساب بشه” اه… آره می‌دونم همه‌ی دفاتر و اداره‌های دنیا همین هستن ولی واقعا اعصابم رو خرد می‌کرد. جولی و فیل (کالینسون) اکثرا ازم مقابلشون حفاظت می‌کردند. نمی‌خوام تصور کنم از چه چیزایی خبر نداشتم. البته بی انصافیه چون منا ریچاردز، مدیر بی بی سی ولز، خیلی از قوانین رو برای ما دور زد. از قیمت‌ها و تعرفه‌ها تا عوامل سریال. هر کاری برای بهبود بازدهی‌مون انجام می‌داد و یک دوست خوب هم بود. از قهرمانان دکترهو بود.

استیون: روز مورد علاقه‌ت سر صحنه کی بود؟

راسل: تعدادشون زیاد نیست، خیلی مشغول کار بودم! یک بار سر فیلمبرداری”New Earth” رفتم سر صحنه و آسانسوری که ساخته بودند و دیوید و بیلی (پایپر) رو تو لباس و مهار مخصوص دیدم و خیلی تو وضعیت ناراحتی بودن و زمان هم داشت می‌گذشت. عذاب وجدان گرفتم، ۳۰ ثانیه بیشتر نتونستم بمونم اونجا. واسه همین روز مورد علاقه‌م سر فیلمبرداری نبود ولی اولین باری که داخل تاردیس رو که کامل شده بود دیدم بی‌نظیر بود. اکثر صحنه‌های تلویزیونی ناامیدکننده هستند چون تو ذهنت خیلی واقعی تصورشون کرده بودی و بعد مدل واقعی اصلا به خوبی تصوراتت نیست. ولی تاردیس… عاشقش بودم. روزی که دیدمش بهترین بود. می‌تونستم کل سریال رو ببینم که نتیجه داده. برای تو چی؟

استیون: منم مثل تو کمتر سر صحنه بودم، و وقتایی که بودم از احساس گناه آب می‌شدم. بازیگرای بدبخت که از بند و طناب آویزون بودند و دستیاران کارگردانی که مجبور بودند منو از جلوی دوربین بکشند کنار. و البته اولین باری که میای سر صحنه همه بهت زل میزنن انگار دارند می‌پرسند “چه مرگته که اومدی اینجا؟!” و به ازای هر ثانیه‌ای که سر صحنه‌ای یک فیلمنامه‌ یا ویرایش یا صداگذاری‌ یا در کل یک مشکلی جایی وجود داره که بهتره برگردی با اون سر و کله بزنی و هی داره مهلت رسیدگی بهش عقب میافته. مثلا اینکه امسال واسه کریسمس می‌خوایم چی کار کنیم؟ راستش یادمه اکثرا چیزی که تو افکارم بود این بود که: دپارتمان فیلمبرداری دارن به من میرسن. پیش خودم می‌گفتم یکم آروم‌تر باشید وگرنه فیلمنامه کم میارین ها.

لحظه‌ی موردعلاقه‌م از اونا؟ خدایا نمیدونم… احتمالا همون آخریش. “Twice Upon a Time”. بخش زیادی از کارها تموم شده بود و تصمیم گرفتم یکم سر صحنه با پیتر کاپالدی وقت بگذرونم. دیدن دیوید بردلی به عنوان دکتر اول توی تاردیس اول یک تجربه اساطیری بود. و مارک گتیس هم تو اون قسمت بازی کرد چون به نظرم بودنش تو قسمت آخر ایده‌ی درستی بود. البته اینکه بازیگر خیلی خوبی هم هست بی‌تاثیر نبود ولی دوست نزدیک من و پیتر هم بود و خیلی آدم بامزه و پاک و باهوشیه و به نظرم بودنش میتونست به درد بخور باشه اگر یهو فضا زیادی غم‌انگیز شد. ولی راستش واقعا خیلی بهمون خوش گذشت، حتی روز آخر. کاملا تجربه‌ی دکترهویی بود.

از سمت چپ: تهیه کننده برایان مینچن – صداگذار دالک‎ها نیکولاس بریگز – دیوید بردلی – پرل مکی – پیتر کاپالدی – شورانر استیون موفات – کارگردان ریچل تالالی

اوه الان روز موردعلاقه‌مو یادم اومد! مورد علاقه چون آخرین باری بود که واقعا دیوانگی رو تجربه کردیم. تو تاردیس دکتر اول بودیم و چهارشنبه‌ای بود که شنبه‌ش قرار بود “The Doctor Falls” پخش بشه. و واقعا دیر کردیم سر اون! شات‌های جلوه‌های ویژمون رو دقیقه‌ی نودی آماده کرده بودیم و افتضاح بودند! اون صحنه‌ای که دکتر سایبرمن‌ها رو نابود می‌کنه و افتاده و داره می‌گه کاش ستاره داشتم یادته؟ خودمون موقع تدوینش فکر کردیم خوب داره پیش می‌ره ولی وقتی انفجار رو بهش اضافه کردیم ریتمش اصلا درست نبود. بوم! و بلافاصله می‌رفتیم رو پیتر کاپالدی که دراز کشیده، سریع و سرسری بود. چه طور متوجهش نشده بودیم؟! باید اون لحظه رو طولانی‌تر می‌کردیم ولی هیچی نداشتیم! و بنا به اطلاعات و اخبار موثق “رادیو تایمز (Radio Times)” قرار بود شنبه بره رو آنتن! پس من پیشنهاد دادم که کات کنیم به خارج از سفینه (با استفاده از شات‌هایی که از قسمت قبل کنار پنجره‌ها داشتیم) و بعد هم یک سری انفجار عادی و روزمره اون وسط اضافه کنیم ولی باید بدون فوت وقت انجامش می‌دادیم. ریچل تالالی (کارگردان) و پیت بنت (تهیه کننده) سر فیلمبرداری بودند پس نمی‌تونستند انجامش بدن پس من پیششون موندم (یه دلیل دیگه داشت که رفته بودم پیششون که الان یادم نمی‌آد) تا وقتی برایان منشن رفت لیندف تا روی شات‌ها کار کنه. کل روز داشت چرک‌نویس پشت چرک‌نویس سناریوهای مختلف رو ایمیل می‌کرد و من هم اینور هی با لپ‌تاپم از تاردیس دکتر اول می‌پریدم بیرون و با پیت و ریچل شات‌ها رو بررسی می‌کردم. و موفق شدیم و خیلی هم نتیجه خوب شد، مخصوصا اگر لحظه آخری بودنش رو در نظر بگیری. ولی یادمه وقتی همه چیز تموم شد و همه راضی بودیم، لپ‌تاپم رو رو کنسول اولین تاردیس بستم و فکر کردم دیگه دیوانگی‌ها و ترسیدن‌ها تموم شده. البته هنوز یه سری چالش‌ها بودند بعد از اون ولی در کل درست حدس زده بودم. اون لحظه به نظر آخرین لحظه‌ی شورانری دیوانه‌وار به نظر می‌رسه. بهترین روز تو که روز فیلمبرداری نبود کی بود؟

راسل: “The Waters of Mars”. چندین تست مختلف انجام دادیم تا ببینم بهترین روش برای ریختن آب از روی صورت بازیگرا کدومه. و یک جور مسابقه شده بود و همه‌ی دپارتمان‌ها یه چشمه از هنرشون رو نشون دادند؛ نه فقط عوامل پروتز (البته اونا برنده شدن قاعدتا) ولی همه یک فرصت داشتند: دپارتمان لباس، طراحی… همه! تست‌ها رو تو مقر بی‌استفاده‌ی تورچوود انجام دادیم و پاول کیسی نقش اصلی رو داشت. یک جا حلقه‌ی پلاستیکی سوراخ‌دار رو سرش بود و داشتیم آب می‌ریختیم رو صورتش و مدام بهش می‌گفتیم “هی پاول میشه پلک نزنی؟ پلک نزن!” و کلی خندیدیم. عاشق اون روزم. برای تو چی؟

استیون: احتمالا اولین مصاحبه و تست مت اسمیت. سومین نفری بود که داشت تست می‌داد و من چند روز قبلش دیده بودمش، اولین نفری بود که برای جان واتسون تست داده بود (به این نتیجه رسیدیم که بیشتر به شرلوک میخوره تا واتسون) و تستش برای دکتر فوق‌العاده بود. هیچ شکی نبود، جزییات به نظر همه عالی بود. موهای نامرتب و حرکات نامنظم دست‌ها. مرد جوان خوشتیپ ولی در عین حال باهوش. از همون اول می‌دونستیم انتخابمون مته. من و پیرس وگنر (تهیه کننده) همون روز بهت‌زده داشتیم نوشیدنی آشغال می‌خوردیم، واقعا آدم توقع نداره روز اول کارش جواب بگیره مگه نه؟ و پیرس گفت “اون فوق‌العادست و اگر ما انتخابش نکنیم تبدیل به یک ستاره‌ی بزرگ می‌شه” و منم گفتم “آره بیا نذاریم ستاره بشه” هرچند فکر نکنم این کارو کرده باشیم.


 

استیون: جدا شدن از سریال چه حسی داشت؟ هیچ وقت جرئت پرسیدنشو نداشتم چون… خب من جاتو گرفتم و اشتیاق داشتم، نمی‌خواستم حس دلسوزی و ترحم داشته باشم. (چه دوست خوبی‌ام من!) یعنی خب… برای من عجیب بود که سریال بدون من به مسیرش ادامه داد ولی خود منم جایگزین بودم، به اینکه سریال جدید بدون من ساخته بشه عادت داشتم. تو انقدر با دکترهو شناخته شدی و باهاش عجین بودی که باید یکم عجیب بوده باشه؟ یهو ما داشتیم دکتر انتخاب می‌کردیم و تو با ما نبودی. اون موقع خیلی ذوق داشتیم واسه سریال و اعلامیه‌ها. ولی آیا برات اذیت‌کننده بود؟ (قول میدم بهم برنخوره. چیزی که مهمه اینه که همیشه با من خوب برخورد کردی و مهربون بودی).

راسل: عجیب بود ولی چیزی بیشتر از اون نبود. دو ساعتی هست دارم به این سوال فکر می‌کنم و خیلی جواب پراحساسی به ذهنم نمی‌رسه. یکی از اون شرایط زندگیه که درس خاصی برای یادگیری توش وجود نداره. و شاید واسه همین مغزم فراموشش کرده. بیشتر از هر چیزی خسته و کوفته بودم. مهمونی رادیوتایمز اون سال رو تا حدی یادمه و ۵ نفر ازم پرسیدند که آیا حالم خوبه یا نه (۲ نفرشون کاملا غریبه بودند!) احتمالا شبیه مرده‌ها شده بودم. واسه همین واقعا خوشحال بودم بابت پایانش. و رفتن به آمریکا بعدش هم کار درستی بود. جولی همیشه میگه یکی از دلایل این کارمون فرار از دکترهو بود، مثل فرار فیل به چیزی به بزرگی “Coronation Street” تا وقت اضافه برای دلتنگی نداشته باشه. استراتژی خروج خوبی بود. تازه آمریکا یعنی باید حواسم به وکیل و مالیات و این چیزا باشه. تغییر کشور کار آسونی نیست!

تازه، من هیچ وقت کامل خارج نشدم! هنوز تورچوود و ماجراهای سارا جین رو داشتم و هنوز هم برای “بیگانه‌ها علیه جادوگران (Wizards vs Aliens)” می‌آم کاردیف. هنوز روحم اونجا رو تسخیر می‌کنه!

استیون: و آیا برای دیدن قسمت‌های جدید سریال نوشیدنی سنگین نیاز داشتی؟ اگر کمکی می‌کنه بذار بگم که من داشتم.

راسل: بازم همون عجیبه ولی نه اونطوری که طرفدارها ممکنه فکر کنند. دکتر جدید و همراه جدید، عالیه! من کل عمرم طرفدار دکترهو بودم واسه همین این بخشش سخت نبود. و انتخاب بازیگر تو هم محشر بود، پس از توجهی که جلب کردی لذت ببر! ولی بخش دردناکش دیدن سریال از دید یک تهیه کننده‌ست. من قبلا همه‌ی صحنه‌ها و مکان‌ها و افرادی که دو خط دیالوگ داشتند و کلاه‌گیس‌ها رو می‌شناختم. من میتونم ساعت‌هایی که برای ساخت یه سایبرکینگ لازمه و روش‌های کمتر کردن قیمتش رو حساب کنم. واسه همین بخش تهیه‌ کنندگی مغزم سر “The Eleventh Hour” پر از سوال‌های بی‌ربط بود مثل: اون دهکده کجاست؟ کل قسمت فقط تو یک دهکده‌ست؟ چرا هیچ‌کس این دهکده رو به من نشون نداد؟ آیا تیم ساخت مجبور شدن سفر کنن اونجا؟ یک موتور آتش‌ساز روزانه چقدر هزینه داره؟ آیا “زندانی صفر(Prisoner Zero)” کلا جلوه‌های ویژه‌ست؟ یا بخش‌های واقعی هم داره؟ چرا من تام هاپر رو تو سریال نیاوردم؟ و همین‌طور پشت سر هم. یعنی خب، من همیشه اینجوری تلویزیون می‌بینم. مغزم داره بخش بخش میکنه اجزای مختلف رو، ولی وقتی اون تصمیمات قبلا دست من بودند و حالا دیگه نبودند واقعا اعصاب‌خردکن بود. و فقط دلم می‌‍‌‌خواست خفه شم و بشینم سر جام پس فکر کنم کلمه‌ای که دنبالشم… مشوشه.

البته یک ذره حس حسادت هم دارم، که دیگه همه چیز رو راجع به دکترهو نمیدونم. به عنوان یک طرفدار یک زمانی انقدر درگیر داستان‌ها بودم که همه چیز رو راجع بهش می‌دونستم از “Quinnis” تا “Gold Usher” و “Eddie Kidd”. چون این‌ها رو وقتی جوان بودم یاد گرفتم و دیگه تو مغزم حک شدند. یاد گرفتن این‌ها به عنوان یک میانسال سخته، دیگه مثل قبل قطعی یادم نمی‌مونه. اسم کشتی تو اپیزود “The Black Spot” چیه؟ اسم سیاره‌ای که ریور سانگ رو صخره‌ش برای دکتر پیامی حک کرده بود چیه؟ اسم واقعی “Ghost” چیه؟ واقعا نمی‌دونم. انقدر اطلاعات زیادن که از دست آدم در میرن. البته احتمالا اگر یک طرفدار ۱۴ ساله باشی همه چیز رو می‌دونی ولی اینکه دیگه جزو اونا نیستم عجیبه.

راسل: اپیزودهای جدید رو موقع پخششون می‌بینی؟

استیون: اوه تقریبا همیشه. از اینکه وسطش وقفه بدم خوشم نمیاد. اگر بخوام دیرتر ببینمش به کریس چیبنال پیام عذرخواهی می‌فرستم! یک حس هیجان و زنده بودن داره وقتی همزمان با بقیه می‌بینیش. حتی این توییت‌کردن‌ها سر اپیزودهای قبلی واسه قرنطینه هم یکم مثل اونند.

راسل: منم ۹۵ درصد مواقع همزمان می‌بینم. مسخره‌ست، دارم پیر می‌شم و شنبه‌ها تو ذهنم حک شدند. هنوزم پیش میاد که بعد از ظهر یکشنبه بی‌کار نشستم و یهو یادم میاد که “عه امشب دکترهو داره!”


راسل: چندین ساله دارم به این فکر می‌کنم: وقتی داشتیم “Silence in the Library”  رو می‌ساختیم یک بار بهم آخرین صحنه از آخرین قسمت دکترهو رو گفتی. هنوز به نظرت همین‌طوره؟

استیون: هیچی از این یادم نمی‌اومد. رفتم تو ایمیلای قدیمی گشتم و پیداش کردم! مال زمانی که داشتیم سریالو ضبط می‌کردیمه:

در ذهن من (و فقط در ذهن من. هیچ وقت قرار نیست این اتفاق بیوفته و به هیچ وجه دیگه‌ای قرار نیست جزو سریال محسوب بشه)، ریور فقط همسر دکتر نیست، بیوه‌ی دکتر است. جایی، در آینده‌ای هولناک، در میدان نبردی، دکتر ۴۵م در آغوش او می‌میرد و همان وعده‌ای که ریور سانگ روزی به دکتر می‌دهد را به او می‌دهد. (برای تو هنوز هیچی تموم نشده، تو بازم منو می‌بینی). پس ریور همسرش را خاک می‌کند و به سمت ماجراجویی‌های جدید با نسخه‌های قبلی دکتر و گیج کردنشان می‌رود. تا اینکه، البته، در آخر، سر از هسته‌ی اطلاعاتی یک سیاره در می‌آورد و می‌فهمد که دیگر قرار نیست او را ببینید. و بعد از خود میپرسد: چرا باید کسی اسم یک ماه(قمر) را دکتر بگذارد… اوه!

آره هنوز می‌تونه جواب بده. دکتر نگران این باشه که نکنه ریور تو کتابخونه احساس تنهایی کنه و این باعث بشه ذهن در حال مرگشو به یک ماه آپلود کنه که همون دکتر مون توی اون اپیزود باشه. خدایا نگاه کن، من واقعا اینارو نوشتم!

راسل: باورم نمیشه یادت رفته بود! من همیشه اون قضیه‌ی “دکتر مون/ماه” تو ذهنمه، خیلی کار هوشمندانه‌ای بود. هر دفعه که اون قسمتو نگاه می‌کنم پیش خودم میگم: خودشه! این دکتره! و هیچ‌کس نمی‌دونه!!!


 

راسل: و سوال آخر ، دوست داشتی که بیشتر لذت میبردی؟ می‌دونم سوالم داره هدایتت می‌کنه، بخاطر اینه که خودم اینطور حس می‌کنم. الان که به گذشته فکر می‌کنم همیشه از خودم می‌پرسم چرا من بیشتر سر صحنه نبودم و دنبال دالک‌ها نمی‌دویدم؟ با هث‌ها عکس نمی‌انداختم؟ با بیلی (پایپر) غذا نمی‌خوردم؟ من یک بار یک دعوت شام کایلی مینوگ با مامان باباش رو رد کردم- اون دیگه ته حریم خصوصیش بود! ولی سرم شلوغ بود و باورم نمی‌شه که وقتی دکتر و همه‌ی همراهاش داشتن تاردیس رو می‌روندند نرفتم سر صحنه‌ی “Journey’s End”. چی کار داشتم میکردم؟ کجا بودم؟ از بین همه‌ی روزهایی که سرم می‌تونست توشون شلوغ باشه! همه‌ی دوستام داشتن کره‌ی زمین رو می‌بردند سر جاش و من احمق اونجا نبودم! پس آره، برای دکترهو سخت کار کردم، ولی گاهی حس می‌کنم از دستش دادم. نمی‌دونم، حرفام معنی می‌دن؟

استیون: آره منم زیاد به این فکر می‌کنم. اکثرا احمق بودم، زیادی بی‌اعصاب و مضطرب بودم که به خودم اجازه‌ی لذت بردن بدم. ولی یک بار امتحان کردم و اینجوری پیش رفت: تور جهانی پیتر کاپالدی داشت شروع می‌شد. اولش قرار نبود برم ولی بعدش گفتم چرا که نه، پس بلیط گرفتم و تو نیویورک و مکزیک بهشون ملحق شدم. و تمام وقتم رو دور از اونا و در حال تایپ تو لپ تاپم صرف کردم. پیتر عکس‌های بیشماری از من در حالی که یک گوشه نشستم و با اخم و تخم دارم تایپ می‌کنم گرفته. (فکر کنم داشتم Last Christmas رو می‌نوشتم.) و بعد تمومش کردم! و می‌دونستم که همه دارن کنار استخر شام می‌خورند پس رفتم و برای اولین بار تونستم بهشون بپیوندم! منم میتونستم جزو تیم “بچه باحالا” باشم. پس نوشته‌م رو فرستادم و رفتم سر میزشون. و به محض اینکه پیتر داشت یک سخنرانی راجع به معنی دکترهو شدن برای خودش رو شروع می‌کرد… روی پیش‌غذام خوابم برد.

مجله‌ی دکترهو، شماره ۵۵۱- آپریل ۲۰۲۰

 

Viewing all 40 articles
Browse latest View live