Quantcast
Channel: دیوید تننت –هووین-مرجع فارسی‌زبان دکترهو
Viewing all articles
Browse latest Browse all 40

میدنایت: شاهکار استعاری راسل تی دیویس؟

$
0
0

کم نیستند اپیزودهایی از دکترهو که میان طرفداران در حقشان کم‌لطفی شده است. از بوم‌تاون و دالکِ فصل اول تا satan pit در فصل دوم یا بیشتر اپیزودهای توبی ویتهاوس، همیشه اپیزودهایی داشته‌ایم که به مراتب بهتر از آنچه هووین‌ها مستحقشان می‌دانستند بوده‌اند. در این بین اما شاید شاخص‌ترین نمونه میدنایت باشد. نه فقط از حیث جایگاه خاصی که در کارنامه راسل‌تی‌دیویس داشت، بلکه از این منظر که داستانی چندلایه و به مراتب عمیق‌تر ازآن است که در نگاه اول به نظر می‌رسد.

 

میدنایت آخرین اپیزود “عادی” بود که راسل تی‌دیویس برای دکترهو نوشت. به این معنی که جزئی از فینالی، آرک کلی فصل، اپیزودهای ویژه و مناسبتی و از این قسم داستان‌های ویژه نبود. اپیزودی عادی بود در بدنه اصلی سریال با داستانی قائم به ذات، و آخرین اپیزود از این جنس که به دست شورانر وقت نوشته شد. پس جای شکی نیست که تی‌دیویس تمام تلاشش را به کار بسته بود که رد پایی از اپیزودهای متفاوت در دکترهو از خودش به جای بگذارد. مشابه این موضوع را در اپیزود اکسترمیسِ استیون موفات در فصل دهم نیز می‌بینیم که به گفته‌ی خودش هدفش از نوشتن آن این بود که ببیند چقدر می‌تواند فرمت را در دکترهو بازی بدهد.

همیشه به نظرم میدنایت به مراتب بهتر از نظر عمومی طرفداران سریال می‌آمده است. البته که میدنایت اپیزود منفوری نیست و بسیاری از هواداران هم دوستش دارند، ولی برای برخی گیج‌کننده بوده، بعضی معتقدند تنها دلیل کار کردنش بازی خوب بازیگران است، و بسیاری دیگر هم بر این باورند که مشخص نشدن هیولا مثل اپیزود Listen از موفات نقطه ضعف اپیزود بوده(که با ایشان مخالفم). با وجود علاقه‌ای که به این اپیزود دارم، هرگز نمی‌دانستم چطور می‌توانم درباره‌اش بنویسم. آنچه نقطه‌ی گشایشی شد که نگارش این نوشته را آغاز کنم، جنجال‌ها و بحث‌هایی بود که در این چند سال اخیر در فضای مجازی و در حاشیه‌ی جنبش‌هایی نظیر me too و وقایع مشابه آن در فضای مجازی داخلی رخ داد. تا قبل از این می‌دانستیم که میدنایت داستانی لاوکرفتی است، درباره‌ی ذات قضاوت‌گر و فاسد بشری است، و ساختاری متفاوت دارد. ولی برداشت استعاری میدنایت بود که جایگاه اپیزود را به مراتب بالاتر برد.

میدنایت روی ماهیت، نقاط ضعف، و حتی اهداف هیولای داستان یا ریسک‌های کهکشانی‌ای که ممکن است باعث متلاشی شدن هستی و زمان شوند مانور نمی‌دهد. یک داستان کارآگاهی/معمایی است که هرگز حل نمی‌شود. کارآگاه داستان، دکتر، هرگز شرلوک/پوآرو وار پرونده و جزئیاتش را به مخاطب توضیح نمی‌دهد و دست قاتل را رو نمی‌کند و قربانی را نجات نمی‌دهد. اصلاً قربانی این داستان کارگآهی، خود کارآگاه، خود دکتر است.

اما اصل ماجرا همین است. داستانِ میدنایت معمای محوری‌اش نیست، بلکه داستانِ واکنش‌ها و طبیعت انسان در شرایط حاد است. ورق در یک سوم آخر قسمت برگشته و قربانی داستان تبدیل به ویلن و شرور ماجرا می‌شود. قدرت مکالمه، که همواره نقطه قوت اصلی دکتر بوده، از او گرفته می‌شود و حتی قبل از آن هم به دلیل بسته بودن و محدود بودن ساختار و فضای داستان، در فضایی کلاستروفوبیک و خفقان‌آور، به اندازه‌ی همیشه در اقناع بقیه موفق نیست. میدنایت تمام نقاط قدرت‌ها و قابلیت‌های دکتر را از او می‌گیرد. مسیری تدریجی و سلبی است که دکتر را واپاشی(دی کانستراکت) میکند و یکی یکی پیچ و مهره‌هایش را باز می‌کند و در نهایت تنها کالبدی می‌ماند که مثل مجسمه یا عروسکی می‌تواند جابجا شود و مابقی شخصیت‌ها تلاش می‌کنند از کابین بیرونش بیاندازند. خبری از راهروهایی تو در تو نیست که دکتر دست آدم‌ها را بگیرد و در آن‌ها بدود و با پیچ‌گوشتی صوتی‌اش موانع را از سر راه بردارد. خبری از قدرت و جذبه‌ی بیانش نیست که بقیه را به رهبری خودش قانع کند. خبری از دانش و معلومات فرابشری‌اش نیست، که حتی دکتر هم از ماهیت و چیستی هیولای داستان آگاه نیست و مطلقاً اطلاعاتی از خاستگاه و نیات او ندارد. حتی خبری از همراه دکتر هم نیست که کمکش کند و به مسیر درست راهنمایی‌اش کند. در کل، داستان به طرز معذب‌کننده‌ای از تمامی استانداردهای اساسی یک اپیزود عادی دکترهو که به آن عادت داریم دور است. 

بخش ترسناک ماجرا این است که همه‌ی ما موقع تماشای این قسمت حداقل با یکی از شخصیت‌ها همذات پنداری یا به او اعتماد می‌کنیم و همه‌ی شخصیت‌ها هم حداقل یک بار در طول داستان طرف اشتباه ماجرا ایستاده‌اند. هیچ آدم مطلقاً بدی در میدنایت نیست، ولی هیچ آدم مطلقاً خوبی هم در این اپیزود نداریم. حتی زن بی‌نامی که در نهایت خودش را برای دکتر فدا می‌کند، خودش کسی است که اولین بار پیشنهاد قتل را می‌دهد. هیچ‌یک از کاراکترهای جانبی نیست که دست کم یک بار خط و مرز اخلاقیات را رد نکند. و در عین حال هیچ هیولای مطلقی هم در اپیزود وجود ندارد. در این فضای دربسته‌ی خفقان‌آوری که دکتر در آن گیر افتاده، خبری از هیولاها و فرشته‌‎ها نیست. فقط آدم‌ها هستند، و نیرویی مخوف که به نیاتی نامعلوم صدای دکتر را از او می‌دزدد.

از آنجا که مکاشفه‌ای که درباره‌ی ساختار استعاره‌ای سریال داشته‌ام به شخصیت‌ها مربوط می‌شود، اجازه بدهید ابتدائاً اندکی به تک تک کاراکترها بپردازیم که با دیالوگ‌هایی ماهرانه و موقعیت‌های قابل درک معرفی می‌شوند.

پروفسور هابز، دانشمندی که فقط نوک دماغ خود را می‌بیند و سعی دارد همه‌ی جهان را در جعبه‌ای که خودش از منطق تعریف کرده است جا دهد. دی‌دی، دستیار او که در دیدگاه از او کمی نرم‌تر است، اما وقتی پایش می‌افتد از او عمل‌گراتر و حتی ترسناک‌تر است. خانم و آقای کین که برای از دست ندادن آرامش خیالشان زمین و زمان را هم انکار می‌کنند. جثرو، پسر یاغی آن‌ها که حتی او هم در مواجهه با شرایط ناخوشایند و بحرانی، به جمع پناه می‌آورد و بیخیال ایده‌آل‌های شورشی خود می‌شود. خود خانم سیلورستری که با منزوی و جمع‌گریز بودن به نوعی بهترین میزبان، از دید هیولای داستان، است تا به‌دلیل ناشناس بودنش موجب تفرقه‌افکنی شود. و در آخر مهماندار کابین که سعی دارد مسئولیت‌پذیر باشد و ترسش را بروز ندهد و حرفه‌ای برخورد کند.

درمانده بودن دکتر در مقابل آدم‌هایی که در شرایط عادی خبیث نیستند در این قسمت بی‌سابقه است. او نمی‌خواهد با بی‌گناهان یا افرادی که هنوز جای امید برایشان وجود دارد خشن برخورد کند، ما که دکتر را می‌شناسیم، او حتی حاضر نیست با شخصیت‌های مستر و دوروس بی‌رحمانه برخورد کند. اما انسان‌های این اپیزود ترسیده‌تر از این حرف‌ها هستند که بتوان به این راحتی‌ها متقاعدشان کرد. پس او مجبور است سنجیده‌تر برخورد کند و به خاطر نبود منابع و هراسان‌تر شدن شخصیت‌ها با گذر زمان، نمی‌تواند به اندازه‌ای که باید و شاید در این کار موفق باشد. دکتر در میدنایت برخلاف همیشه به ندرت از شوخی و طعنه‌ها و بذله‌های همیشگی‌اش استفاده می‌کند و بیش از هرچیز به شرایط فعلی موجود توجه دارد: 

“تا جایی که ما می‌دونیم، این یه گونه‌ی زنده‌ی جدیده و اومده ما را پیدا کرده و با چی مواجه شده؟ یه گروه آدم که تنها کاری که ‌می‌تونن بکنن قتله؟ چون اینجا جاییه که شما تصمیم میگیرید چی باشید. و تصمیمتون چیه؟ قتل؟ واقعا می‌تونید بکشیدش؟ یا بهتر و بالاتر از این حرفایید؟” 

همچنین نکات دیگری که میدنایت را تاثیرگذارتر و تکان‌دهنده‌تر می‌کنند شامل: ندانستن نام مهماندار که آخر اپیزود، با سکوتی معذب و مرگبار، متوجهان می‌کند؛ جبهه عوض کردن همه‌ی شخصیت‌ها در طول ۱ ساعت و دیدن طبیعت بی‌استقامت و مردد انسان‌ها؛ مسری و هیستریک بودن ایده‌ها، که با ترس و هراس از اتمام اکسیژن کابین شروع می‌شود و نهایتاً به تلاش برای قتل دکتر ختم می‌شود، تنازع بقا، و تمام آن‌چیزی که تم‌های همیشگی دکترهو را می‌سازند است. ولی تفاوت اصلی این است که این تم‌های مألوف حالا در ساختاری کاملاً متفاوت از آنچه به چارچوب “اپیزود دکترهو” می‌شناسیم گرد هم آمده‌اند و تجربه‌ی جدیدی رقم می‌زنند.

در آخر نیز با پاک کردن صورت مسئله، دوراهی اخلاقی میدنایت، یعنی همان بیرون انداختن یا نینداختن خانم سیلوستری، بی‌پاسخ می‌ماند و مصداق بارز آن جمله‌ی دونا در قسمت سوم همین فصل چهارم است که می‌گفت:” از وقتی دارم با تو سفر می‌کنم نمیتونم درست و غلط رو از هم تشخیص بدم.”

 

اما حالا بیایید جدا از تمام این نکاتی که می‌دانستیم، یک لایه‌ی دیگر را نیز کنار بزنیم و استعاری‌تر به موضوع نگاه کنیم. قرائتی که من از میدنایت داشتم، تاسی و تجاوز است. دکتر قربانی تجاوز بوده است، برخلاف رضایتش به حریمش تعرض شده است، و نه تنها کسی حرف او را باور نمی‌کند، که تمام شخصیت‌های دیگر شروع به پردازش داستانی برای مقصر دانستن او و در پایان حتی مجازاتش می‌کنند، و تنها با مجازات متجاوز واقعی است که دکتر بالاخره آزاد می‌شود، گرچه هرگز تجربه از ذهنش پاک نمی‌شود.

اپیزود را یک بار مرور کنید: ابتدا اسکای سیلوستری مظلوم جلوه می‌کند و افراد داخل کابین، که نمونه‌ی کوچکی از دیدگاه‌های مختلف جامعه هستند، واکنش‌های متناسب را دارند. برای مثال خانم و آقای کین از وجود او بهت‌زده اند، یا پروفسور هابز، که در نیمه‌ی اول این قسمت وجود حیات را در سیاره‌ی میدنایت غیرممکن می‌داند، همچنان مدرک مقابل چشمش را انکار می‌کند اما متشنج بودن فضا هنوز به قله‌ی خود نرسیده است. سپس دکتر به دفاع از او برمی‌خیزد اما همه به جای گوش دادن به حرفی که می‌زند به او می‌گویند جو را به هم نزند و پیاز داغ ماجرا را زیاد نکند و استرس اضافی ندهد، و بعد از آن که “جو بهم می‌خورد”، جامعه‌‌ی آماری حاضر در کابین، با مطرح کردن پرسش‌هایی درباره‌ی نام و هویت دکتر و این‌که از کجا معلوم راستش را بگوید یا نقطه‌نظرش اهداف مغرضانه‌ی مخفی‌ای پشت خود نداشته باشد، باز هم از مسیر اصلی برای رسیدن به راه حل اصلی دور می‌شوند. وقتی دکتر باز هم به پافشاری ادامه می‌دهد، دیگر افراد از مرحله‌ی باور نکردن ماجرا رد شده‌اند و بالفعل شروع به نزاع با دکتر می‌کنند.

بهترین بخش این برداشت از میدنایت وقتیست که ورق برمی‌گردد و دیگر خبری از خانم سیلوستری نیست و فقط متجاوزیا Midnight creature که این بار دکتر را هدف گرفته، باقی مانده است. زیرا همه بلافاصله حرف‌های او را باور و از “تهمت‌های ناروایی که به او زده شده” ابراز ناراحتی کرده و حتی با او همدردی می‌کنند و در جا حاضرند دکتر را از جامعه طرد کنند.

مشخص است که این قرائت از میدنایت، تنها قرائت ممکن نیست و احتمال دارد که اصلاً مقصود و منظور اصلی نویسنده هم نبوده باشد. ولی ویژگی اصلی هنر همین است که خودش را برای برداشت‌ها و تفاسیر مختلف در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. آنچه میدنایت را انقدر ویژه می‌کند نیز همین است: انرژی پتانسیلی که با روشن نکردن تمام نقاط تاریک و اجازه‌ی واکاوی دادن به مخاطب در اکتشاف و تاباندن برداشت‌های شخصی‌اش به داستان ایجاد می‌کند. آنتروپی محضی که از عدم قطعیت موجود در اپیزود ناشی می‌شود، انرژی پتانسیل بی‌نظیری به اپیزود می‌بخشد که در کمتر اپیزودی از دکترهو با هیولاهای مشخص و داستان مشخص و پیام اخلاقی واضحشان می‌توان نظیرش را یافت. میدنایت آخرین اپیزودی بود که راسل تی‌دیویس در جریان اصلی سریال نوشت، و شاید شاهکار او و بزرگترین میراثش در تاریخِ(حالا تقریبا) شصت ساله‌ی سریال بوده باشد.

 


Viewing all articles
Browse latest Browse all 40

Latest Images

Trending Articles